(000
۰ وعووه وه
.هه
و
هه 99ج
و وووووه
ك
حق طبغ وترجه در صورتیکه باطلاع
میس ۳( )
و -
۳ ۳۹۵9 م+مازیی
مه
۲سا هار۱
اک و8
و
06
2 هزار رباعی
1
۹
۲
33
1)
ج
9ج
٩ ووههووه
0
۳ ۳
1 1
۱ 9
ه
1
(6
پا
6
4
ر
51
90 00 0
()خ مه دبع
حق طبع وترجه در صورتيکه باطلاع
)6 )سب نب <(ج)
و و ووو
وووو و و وه
)۵(۳
ی
۹
6
ش
ِ
(
6
70
م2
0
دم
4
۰
ی
8 ۶ 9
۰9:9۹
ِ
٩
و 8
2 ۷
۱ 9 ت 3۳099
00
(ً
0
ت
0
ه
[
ت
00
0 3
0و و و 0(
ط
|۳۳
مرج وان شش
ال ان
چون عطف توجهی بصفحات تاریخ ادییات زبان فادسی افکنيم
می ببنيم که با وجود تهاجم ملل مختلفه بایران اسلاف و نیا کان ما در
فرون مظلمه زبان فادسی را جون جان عزیز تکاهداری وده بأخلافت
ردنت عي سلاطن ناماد یزان که برمون نسیاست. ۲ 6اه تبزخند
یاهمیت خفظ زبان بی برده پا اهام ام باحیا و انتشار آن پرداختند
چتاذچه اردشیر بانکان پس از غلبه براردوان چهارم 0 بادشاه
صلسله اشکانی و مالك شدن تاج و تخت ان عزمی آهنین وجدبتی
که ما فوق آن متصور نبود باحیاء ذبان شیرین فادسی پرداخت و
ادیات بونان دا از ابران برانداخت همینطور ساطان و دغزوی امین
الد وله با وجود اشتغال باععال وان رای و کشورکناق وعهده داری
امر خطبر ساطنت و جهانبانی در ترویج زبان فارسی خود داری نداشت
و دقیقهٌ از جدیت فرو کذار تکرد اکر به بحتاريخ پردازيم ملاحظه
می کنیم که دو نوبت زیان فادسی و کتب و نوشتجات آن راء زوال
, و اضمحلال را ۶ در زمان سلاطین هخامنثی بو دکه چون
اسکندر مقدونی آغرین بادشاه ان سلسله دا مغلوب ساخت نبان
قادسی و کتب و نوشتجات آن بکآی از میان رفت و جانشنان او
بقدری در تخریب اساس زبان فادسی کوشیدند که خطوط مموله
لرانان نیز محخط بونان کردید و قدان دورء هخامنشی معدوم کرید ۱
0 دوم ی عرب بر عجم و انقراض:دولت ساسانن ود که
کتب و وشتجات فارسی از بین دفت و ادبات این زبان طریق
اضمحلال سپرد تا آنکه نفوذ خلفای عباسی رو بنقصان رفته قسمی
از ایران استقلال حاصل نود و زبان فاسی و اشعار و ادیّات ك
آزندگی از سس کرفت و قدم در دایره ترق و تعالی گذارد بطور کی
در زمان بعقوب بن لیث اولن بادشاه صفاری سرودن اشمار فادسی
شروع گردید و پس از صفاریان سلاطینسامانی دامن کار آنپارا گرفته
3 سم
بترویح ونشر ادییات آن زبان پرداختند عده از شمرا و ادبا را در
خ
دربار خود پذیرفته بغایت محبت و تشویق نودند رودکی شاعر در
دربار نصرین امد سامانی ظهور نود و طرف تشویق امبر واقع گردید
3 دوره زمام داری بسلاطین غزنوی رسید و چناننکه قبلا اشاره
شد سللاطین الساسله شعرا دا تشویق و رغیب نوده وجودشان را
کرّلمی داشتند عاقبتنظر باهتام و فدار کاری سلطان مود آن پادشاد
معارف خواه زبان کهن سال فادسی رونق و اعتباری بی انداژه
حاصل کرد و عصر وی یکی از درخشنده ترين اعصار ادبی ایران
کرّدید چنانچه معروف است چهار صد نفر شاعر در بای تخت وی
حاضر بودند و دربارش جتوع فسلای أمدار و شعرای عالمقدار از
یل فردوسی طوسی و فرخی و ءسجدی و غضائری دازی و غره .
گردید که هی يك عال ادیات فارسی را رهین مّت خود ساختهو
خدمت غابان نسدت پایران و ایرانیان بانجام رساندند خورد خورد باز ار گ
معارف ايران رو برونق رفت و دواون تسیاری برشته حرير در آمدنه
سپس دوره ان فتاه عنم در و فک سلامان ام هثر برور در
مبانشان وجود میت ها شوه مضه را تعقیب نوده ادسات
و اشعار زيان فارنی دا عنتهی درحه" ترق و اعتبار رساندند ول
بدان حال باق اند واز اجائبکه هر ترقی ی( در عقب و هس
عزتی را ذلی در بی پساز استبلاء قبائل وحثی مغول بایران و ویران
ساخان آر تدن آن سامان لطمه؛ بزرک بعا ادینات وطنعزیز ما وارد
آمد و دورهتتزّل و احطاط شرو ع کردید»بندرت شعرا و تودسندگانی
قدم دعر صه وجودماده داد سخنوری دادند وی کار نقدری عمقّب.
رفته بود که ده سک فش ز ق عال ترش ام در یام ساطط تسلاطین
را اين ند نجتی عنعهی درجه رسید و ادیأت فادسی پراد تدانت
مشکله و عبارات منلقه گردید وی دوره حکومت زندیه و اوابل
صلطنت قاجار به بش آمد رفته رفته ادبات فادسی شرفت جدیدی
حاصل نو وووی رف جدیدی شروع 3 دید نوا بسندگان وشمر |
عظیالشآن از قیل هاتف اصفهانی و مبر سیدعلیمشتاق و فتحعلیخان
صبا و غره روی کار امده سرودن اشعار نغز وغزلّات دلکش
پرداختند و نفوسیچند چون قائم مقام فراهانی وزیر محمد شاه نیزسباث
ساده مراسلات را اختیار کرده خترع طرز مراسلات جدیدی شدند
در نتجه زجات طافت فرسای خود و واسطه سرودن اشعار آندار
خدمت بزرک بزبان فارسی نودند آنرا از خطر حو شدن خلامی
مخشیدند اینموقع تا اداسط ایام ناصرالدین شاه بای ماند وی از ان
مد دوباره و اسطه عدم 0 قوس ول رایمودتا آنکه بمانه
1۹
قاجار یه سرشار کشت و سردار سلشور رضا شاه پولوی صاحب تاج
و تخت کیان کردید از ین قدمش روح جدیدی بکالبد افسرده
معارف ايران دمیده شد و برعد ۰" مدارس و 0 و افزود
در چنین حالی جای تمجّب نیست اک صاحبان قریجه و ذوق بر ار قلم ۰ چ
بدر تأجدار خود مثی نوده خدمتی آشکار سازندخوش منتان همینطور
هم شد چه که بلا فاصله دسته از ادبای معاصر و نودسندگان فرن
حاضر در ايران موقع معتنم شمرده قلم بدست گرفتند هس يك در
قسمت تقاصهی خود قدمی بر داشته و شکر جدید دوره حیات
ادی ایرانافتادند این بر سالخورده مدرسه ندیده زید ضرب لشنیده
عباسلی بیش حق جو شیرازی نیز که در دوره جوانی با داشتنذوق
و قریجه سرشار نظر به نبودنمشوق چون مرغ بال شکسته بکتاری
نشسته بودم دو باره بجان 1 باد دوره جوا و مخیال افتادم که
در میدان شمر تاخت و تازی کنم و گفته های قدعی خود را جع
نموده بقدر مقدور بعام معارف ايران ککی فایم قبلاً متذکر شدم که
در روز جوانی ماج مدرسه وارد شده و در هیچ کلاسی حصیل
نکرده معذلك از اوایل جوانی دارای ذوق شعری و قریح طبیعی
بودموی بد بتختانه ایام پسر رسید و بخدمتی که شایسته معارفوطن
وتو فر دم فقط گاهگاهی اشعاری کفته و مطالبعلمیو اخلاق_. .
چندی رابقوالب اشعار بوسله جلاات و جراند ععرض
افکار عومی گذاردم عده اشعاری که سروده ام متجاوز از سی "
هزار است وی چبزی که ال کین تدوین و باستفاده حومی کذارده
هه
۷۲
کات ِ" ٍٍِپ"۳ 1 ات که اسر تن ان
فوده ام و قریب هفت سال قبل بهمت بلند و فتوت ارجتد عده" از
هموطتان عزیز بعنی فارسیان عبثی که هنوز خون ابراننتشان درجوش
است طبع و نشر گزدیده اينك در النموقع که بر حسب اتفاق مقیم
ببروتم و وسائل طبع کتاب بخوبی فراهم است سعی وای عوده
مقداری از ریاعات خودرا که نتجه اقکار وطن برستانه در احیان
مسافرت از ايران مسباشد بطبع رسانیده بمنوان ارمغان بهموطنان
عزیز خود لسلیم می کنم و امید وارم که 7 ری باق ماند از
اشار و قصاید دیگری که ازشاد نموده رد خود حاضر دارم نیز دبوانی
9 عوده تقدیم خوانندکان حترم بکنم در خاقه استدعا ار
خوانند کان معارف پرور مینایم اک سهو و غلطی در مواقع هر یه
واقع شده باشد بنظر عنایت عفو و اماض فرمایند
در عهد یکانه خسرو مخت جوان
دریا خرد وبمخات بخش ایران
0 مس هس9۳
پهلوی قلر ز مهلوی شد عم
م ۲ ۰ ۱ ۰
بدرکّش نود اي دوان
جات دهنده ايران از کرداب تأتوانی پدر تاجدار تأمداد
اعلی حضرة رضاشاه هلوی اول لد الماک
4
اکا ملکا یکانه ستار غفور ای انر مطلق ای جهانت ماموو
اری بوجود هر چه در کتم عدم در خاله سبه بار نی مستور
:
ای بل خدا حا کم هر بود و نبود ای:بر اي امر تو جان گرم سجود
از آدم و خاتم و زمان حاضر ساجدههسویتو تو هسیمسجود
۳
ارف بر اف اسان این از نور تو درهر یکشان بودینور
هر يك که شریعتی فودی تشریع بوداش بکف از قلم تو منشور
4
ما غرق گناهیم تو غفار ذنوب توواقفوا کهاستی ازهربدوخوب
بشه نبرد به کاخ عرفان ۳ بس آنکه تو ربی و جهانی عروب
۰
صدشمس ار بود فروزنده توئی کرهست فزون فا" نوازنده توئی
تابان هه افتاب و مه در ستو ات چون نيك نکه کنيم تا بنده قوشی
۱۰
ای بار خدا عا | از هر ک و بیش اقا که ور و بم دراشویش
منرا گنه و تو راست غفرانوعطا و
۷
<روازه "0 خدا باز نود با نيك و ند او شره و هراز نود
چشمان امید من همشه تکران تک ان شاه سبب سا بود
۸
راما فیصوت نی شوه من زاده
صوفی صفت از باده او سر مستم خال زغش و دیب و ریا می بائم
۹
از باده هلوی باور جامم در ساحت خسروی پپایان نامم
ای ساق یگلچهره شبربنح کات از غنچه لب سپس وا کن کامم
0
تا مست زیاده شد ججا هم بر عرش کته قبه خر کاهم
گرنست حصیرونانخورش نیزولی در اوج خرد نور فشاند ماهم
۱
شاهيکه به کف تیغ خردفرمایش فرمان بدهد به جش مك آداش
قرعون جهالت به عدم ره برد از قدرت و مجز ید و بیضاش
۱
شاه ی که بود زاده سیروس دشید شاه ی که بود نسل کیا اصل امید
در عهد وی ام بگفت دستور خرد_باید که لال به بسی دشته کشید
۱۱
شه از همه عموم عتاز بود باهر بد و نيك محرم راز بود
با عفو و عطاو عدل عام کرش او حارس کباگ خسته از باز بود
۱
شه چشم عطا کی ز رعایا کرد مهر پدرانه ز برایا
مافوق عادون ستم و وکا از رجران قوه توانا
۱۵
شهنیست مگرغم خور بیچارهعوم شاهان بزرله دا چنین بوده دسوم
کرشهنبودحام یکنجشك ضعیف _ انلستهزبان چهمیکندد رکف بوم
۱۹
شهرا زد انکه هر فتبرش بیند در موقع عرض هر اسیرش بیند
باشد غک یکه ه رکجاطاخی است او را مزه نان و خبرش ند
۱۷
من راچهرسد کهصحبت ازشاه کنم ا فکر چنین باره و درگاه ۳
کر سیر قلم تند چو صرصر باشد به کزسخط حضرتش آ گاه کنم
۱۸
:تا شمس معارف نزند سر از ملك پیدا شود مرد هثر ور از ملك
ی ش کهتا روح معارفیدمد درملك و بزایدسر و نرور ازملك
۷۹
کن ریت درخت تا کج رود چو نرفت بکج راستبهعر ینشود
چاره نه به جز بریدن و سوختنش افسوس چه سودغارس ارلب بجود
۱
۷۰
تا زکهتراستوتازهم ی کرددراست حون دفت به کز قذر و از قیمت کاست.
اندشه باغبان در این جاناند تا وقتوی وت رکه افتادهنفجاست.
۲۱
خرمهرهبهسمیجوهریقدر نیافت_ از فی بهحریر گام کسجامه نبافت.
خورشید نه انکه می نود تابنده در خانهتار موش شب کورنتافت.
۷۲
گویند بهرییت توان کارگرفت از چوبضهیفمیتوان بارگرفت.
آری نتوان رطب ز حنظل چیدن يا انکه شکر نی از دم مارکرفت.
۲۳
در مکتب شیر بچهٌ می آموزد هر شمله در او نشست ان افروزد
در دامن و زیر کت کی دینش غفلت منیا که ان ودق مسوژد.
۲ ,
در زبیت طفل مکن هیچ درنک او راتو براه نام بر نه ره ننک.
هر چیز که بدهیش بنوشدفیالال گر جامعسلو یا کهسرشارشرتگ
2
همدم منا بطفل خود شخص رزیل کز همدمی او شود طفل ذلیل.
اخلاق ردیله اش عاید تاثر انبچه صیحاست وتوسا زش علیل.
۷۹
هنراست برفر ضصکهبشت تروش معتبراست.
ش نبوديك هتر آموخته است ان پشه بکاه 7 لغش فیشکر افتتگه
در تربیت دختر خود اول کوش از من بنیوش بر مهلش مفروش
کان دخت شود مادر بسیار ,سر آنان همه در ظل" وی ایند پوش
۳۸
تا رن نشود عا! و فرخنده سر در راه خرد طفل پوید از سر
به انکه شود ز ادا زن دانا تا انکه کند زیت دخت وسر
۳۹
از خوی ریت شود اب 3 از آب و تشادر وئك جست شرد
کرت چو زیت عاید مس را زو رو سیهی رود شود یکسرزر
۷ ۱
خر ژهره مدام ا کر خضارت دارد از سبژی وگل ا کر نضارتدارد
جرباع به ب پیش با سمن کر بنهش یی که چه رتبه حقارت دارد
۳۱
!ی جان بدر بو ره شادی را ی کنر تم شاه دراه ازادی را
کین چه بقید روز فردا هستی اروز هنر بیار و استادی را
۳۲
فرزند موی راه ی عاری را دل نبد. میاش نان ی کاری را
ی عاری و ی کاریت ارد زوری تا اخر مر صعب و دشواری را
۷۳۳
آزسرخ مل این چهر مرا گلگونکن زمم عثال صحف انکلون کن
راهد هه خون ۹ ر خلق خورد از اب رزان رلش مرا پرخون کن
۳۶
از دختر رز مرا بیارید عروس_ با بانگ دفونوایق بربط وکوس
فیچاره مسلان که کریزد از عيش در را کشائید پندو و جوس.
۱ ۳
تو زاد ه شبر دایه ه رکز مسیار کان دایه زند جان ان زاد شراد
بائو ندهد شبر بفرزند 9 خو دکردهشر یک نی زنان ناهنجار
۹۹
شسیار ان که ره دون دارند میدان به یقن دایه مادون دارند.
ما فوق ار دارد و مادون اثری با شیر فرو برده و باخون دارد
۳۷
زار مکن ظلم بفرزند عزیز با خنجر خوش خون نو زادمریز
گ شر دق به ی زیان بچه دهی خو دک ده یجان وخلق او جنگ وستیز
۳۸ ۱
می خورد ار شیر ز بو مود میداد بطوسی بهرانچش فرمود
ار دایه شنت شیر غو ردق کدنگرد شابان وفا که ز ابتدا کرد وعود.
۱ ۷۳۹
هو فتنه در اغلاق بزرکان باشد از شب رزیل دایکان ان باشد.
تزریقفسادجو نکه درخو نکردی تبدیلنه کاریاست که آسانباشد.
4 ۰
نت
وش تخت کی کهزه عاند فرزند فرزند جوان مخت نسکو شگرخناده
فرزند غدا تخواسته گر بد شد کی بشنود از تو و ز دانایان بند
۱۰
۱ َِ
ای سیخ مده دردسرم پر خدا يك جو نخرم فسانه ات را انداً
شادی تو که بایم بهشتی من هم شادم که نیم طالب این بیع وشرعه
"2
ای شیخ نپرسیده مکن تکفيرم می ترس زاه و نله شبگیم
توعاشق ننک گشته من مایل نام بیری تو بو و من بداتش یرم
۳
ای فسیه پرست نقدمنمعلوماست انرزقنو را و اینمرامقسوماست.
و حور طلب کنی و من دلبرشوخ درعدلیه روب نک هکیعکوماست
5
درشرع | کر خوردنمیهستحرام در عرف از ان حرام تر مال بتام
من انخورموتوان خودانصافبده آخر من و تو کدام هستیم بدام
مید کهاینجهان ناش بهفناست این دگه تهینهدر خوراهل وفاست
کیفکرن یکنددراین کهنهرباط اری ز کجا آمده عازم بکجاست
3
هنکام وان من ادایی ود دانا چو شدم وان من هیچ نبود
دای وهم نوان نو پا هم به نأقصبود اریکی از اینندهدسود
۷
عردی نه همین قامت و زوز استو غرور شبری نه به در ندگیو بازو و زور
کر مرد رهی بختم خو دکشتیگیر از آتش خشمرو غیض میباش بدود
۳
1۸
در خثم وان ۳ آدم از دد ]دم نکندخشم وغضبشیوخود
در که رحت خدا باز ود مارا سرد که کرد بر خود منسد
2۹
تا کار به صلح مبرود یگ جرا شهر اه سلاع کرده خود تنکچرا
ام و بصلح در جهان می پاید از جنك فرو نشسته در ننگ چرا
+۰ 6
داروی دل عدوی و اشتی اشتج ان ضافمی توق نو اکق انبت
اجک شو دجشمفیوشانو خشات وان اب روان موی تو اشع ,است
3
هی چز که ان لازم تو نستمگیر کر لازم حرت شود اندام کر
در پا چو زوم تو نباشد خرش بواینکه توان را بخریدی بغدیر
نف
نود کل سیل فنا خانه مسار جون برد و را خانه نیاید بو باز
ار اه در خلق دبر هبز که در ا خر شودت شمه بر سوز و کداز
۳
انکس که نزکو یکرائید فرد باانکه اجل گلوی او دا بفشرد
کر ه یکلا کش تهیشداز جان روحش بدو عال شرفو شادی برد
۰
خود را ز در رت حقدورمکن شمعخرد از باد هو سکورمکن
] شربت صحت و اماده بود ازحنظل کبر خوش دنجودمکن
۷
۱۷
فرمان خداو اوستاد و بدران واجبشده بر جیع نوخواستهگان
وق وق ا نها دق یاوه باق رک دنتو است تا جهاناستندان
۹
کردست دهدنعمتشادیخوش باش گر فوت شود نیز نیرزد به تلاش
از رفته نمین مدار دلشاد فشین آن رفته همیرفته تو رخداخراش
رف
تا داده خدا تو را همیقدرت و داد بر جرم بچاره میاور یداد
چون چهره بعجز بر در تو سائید از شهد عطا و عفو کن او را شاد
5۸
در قهر و عطاعنان بباید که کشید تا خوش نه یکی دیکُریآید نومید
گررونق-کر و کارخودخواهیهش جریان امور تو به بیم استو امید
4۹
خواه یک هکرفتار م وکین نشوی بشنوزمن لننکت هکهشگیننشوی
ازیار دل آزرده مشو این تو از کیروران دو رکه ننکیننشوی
.۹
هنکام وداع و رفن آغاز ود وقت ۲ و سوختن و ساز بود
دیدی بدی ار زمن نک وکویچرا کانشیوه پستدیده و تاز بود
1۱
مره سم تشر صانعت ۱ کم شوو در جرم و خطا دو اسبه بر رارود
از لت عفو خواجه ار آ که شد عدابه خطا او که و یگاه رود -:
۲
3۲
میسند خی اه خود یسندی بردار و بندچونکه خود در بندی:
تا و ی وی مکنژاننکهود افتیتو در ان چه یکهخودم یکندی.
1۳ ۱
با بردگان کس مشو همدم و یار ۲پردگی تو حفظ ماند ز اضراد
برعیب کسان مکنزبازاچوسنان تعیب تو دا کس نبرد در پازار
4
ستدان به ی اوژدیتوبه خطا سندان بدرت رد ارم به جرا
ان نکتهدق قستونیوشش | زمن _ نا کوفت هکس نکویدت در به خدا
۱
در قصل بهار جام گل گوننیکو رخسار چو مه لدل طبرخونني
با لشگر عقل وبا مهدات مقن بر ملك کّان و شا هشن کر
۹
قفا رکلوتر [دمل خطانی است بزر رک در خانهتشنتی فان استبزرگه
دار شفیی مهربان بأید ینت هم بت بت جنس بلاق است و
م۹
اوان وفا زساز و می می آور می با دف و بانوای نی می آور
چون عمر قلیل استمی آورافزدن من هیخورمو توپی به بیمیآور
1۸
در ماک وجود چونکه زلزالاقعد آن زالزله در غد و اصال افتد
آرام شود لاله پبی خانه غراب غوغا عيان ال و انجال افتد
_
۹
۵
چون دفدلخویشرابیاساز تهی تاره ببری بیزم هر پاد شهی
کی کشت درونو تهی ازهه ثقل در سامع ۳ اطق زاف وفی
.۷
س رکشتهچودولد رسانتابمباش _ از ببر دو لقمه سخت ی تابمباش
فیدار شو و حاضر راه سفرت چونبانکتورازدنددرخوابمباش
۷۱
وصلی که در آن شاثبه غم باشد آن وصل غنونه ز ما باشد
.ولا اند کم ری
۷۲
میاز کف سیمگون نگاریجه خوشاست وسیدن لعل ,کلمداریچه خوش است
بعداز صدمات ر رنح یداد خزان رخ بر رخ شوخ حون بهاریچه وش است
۷۳
و چثم امید از خطا زاده مداد کوهستخط زاده خطایشهه کار
مک ره مت که مه وباند. ای از
۷
دا هه خود دایرم" بیداداست آکارش هدر و ستم و شد ادیست
چونآنهمهاشوبو خطا وخطراست در ان بعصا کذشتن ازاستاددست
۷۵
دشمن سر دوسقیجودر بش اورد باور مکن صکهاز خطا کش اورد
از دشمی با و ظفر مند نشد در دوسی او داش سر رش ورد
۰ 1
برکنتوهر آنچث مکهمی بیند بد . نفرین به چنین دیده" بد میباید
بد بین به بساط خویشتن راه مده به انکه کنیراه ویازهیسوسد
#۷
از بوم طع تو اوج شهباز مکن از صعوه طلب ناش باز مکن
چون قوت اوج جبرئیلی داری با سوخته پر هوای پرواز مکن
۷۸
ه رک سک رکاه شتتضم| زار کسان هتکام درو بند آزار اسان
هرزحتوضر که رکسانواردکرد بر میخورد او دضر و "و ادبار کسان
۷۹
انتکسم. کتراهشاق خلق دامی نهاد ی شبهه که او بدام خود در افتاد
دام حیل و مکر منه در ره خلق نام دام براهت تکذار دصاد
از
در دایره باده پرستان بدرای در جوقة سرب رکفسستانبدرای
۱ شرعه شرع در فرفهمخو اره ومستان بدرای
۸۱
دوش نی و اصر اد مکن کر زور وری برکسی ازار مکن
اژاد کنی هان ترا باز اد م نکرده و دیده ام تو اینکارمکن
۸۲
انکس کهبصموه" ناوردگذشت ایاچه کندبه بر ه اهو در دشت
ای انکه سر بزدکواددست تورا بلانزرکت کنشتاس تگنشت
۱۲۳۱
رشوه مستان و دین بدینار مده دینار واه وتن به آزار مدوم
و با عرق جبین و با کد کین نآن میخور و دل بعشق دستارمده
۸
بوشیدن خرقهامنهازدین داری است _ نوشیدن بادهام نه از ی کاری است
آن ۳ شم و اینتو شمومی ۳1 ثمعیب کاینابتشا دی 9 آن سار شرت
۳
بر دنج بران کوعت ۳ مده تشه به چا پشه غد ار ی
يك عامل قانمی ۳ | تن تکار ان طایمه ۳ بقوم قهار مدم
۸1
شادی" و از رجران مباشد آزار و از رنج دران میباشد
کر رنصر از کار که دارد دست حشمان نو بر در تکران مباشد
۸۷
از اب قناعت ازر از بکش از تیر حل شیر دفل باز بکش
شهازی اک باوح یدادی شد با داد خدا داد و شهار بکش
۸۸
انا که عل نمی کنی نیز مکو از گفته بی مل پپرهیز مگو
هر چیز که گفتی لش دامی ار با فکر بکو تو حرف خود تیزمگو
۸٩
شخصت جو اسر نيكو ند میباشد داغ مبوای دبو و دد مباشد
نمی کین دونانبه دوناننگران ان چثم هشه با رمد مباشد
۳۲
نا گفته کست تَکُفت بد میباشد اسراد و مکنون نشمد میباشد
و هر سعن گوق و نیک و گر آن گفت نو لولژ خرد مي باشد
۱
از سفله طع مکن وفا داریرا از دبو دتا جو نکو کاریرا
ازصاحب حاهو منصب وعز و جلال ه رگز مطلب عهد نکهداریرا
۲"
و با زر قلب رو بیازار میار از قلب نو رسوا شوی آزار میاو .
کنچينه قلب را مکن خزنقلب صر اف کیرد از تو زنهار میاد
٩۳
تو بسیچ در رم دور و دراز با خسته نکردی پشتاب از اعاز
بیتندفرسماند و خر لتکبرفت این کفتهتورا عیانشودروزیباز
۹
يك دم بفراغ بتر از سال بسی کت مر شود بآرزوها ذسی
برطاسعسلمرو حهجنبش چ وکرفت پرواز نه بینی ان میان اد مکی
۰
تا لقمه شبرین هوس کام توهست تانی زمانه باده جام تو هست
هم می خورومی خرد ا نک ز این »سلكنك در دفتر ایام رم نام نو هست
۹
ایواعظ اک وعظتومیاشدراست پسچونتو عم نفسکنی یک وکاست
اینها کهتومیکوو هی می بافی این ثقل مبین بهمننان ده که کجاست
1۷
ای باده فروش می بیاود بشم من می خورم و زکس نمی اندیشم
کر تاد وم مال بتهان تخورم آنعیب منواینصفت؛ اي نکنشم
۹۸
با چنگ بیار می مرا باسر چنک نوشیدن می عرا فیباشد ننگ
.من میخورم و تو مال اوقاف نکو فردا و ره با که من گردد تتگ
۹۹
می ده ت و که من و کیل عدله نم ۳ بخدا _کفیل نظمّه نم
امن ساده دی بادهخوریحقجویم فاضی نم وایت ظلمه نم
و
وید که عدله با کردیده احکام هوستاك هبا کردیده
اقانون سپر خولش گوده کرکان از بر ه که پر س که چها کدیده 9
۱
آهو روشان پلنک خولی دارند خر جتک ضرف و یدو روی دارند
گر ناهرشان خوب ایند ولی متی هه بد رنگی و بوق دارند
ره
آن زر کهبود پالك چه غم ازنارش نبود خجل از صیرفی بازارش
مغشوش خوردهی خجل وماندهشود تبره شود و غاند ان اوارش
۱.۳
از خون دل کسانمکنرنکنرو زین لقمه خدا با مکنننکنرو
جر عال ذره با وصافی بودی در عم جم کرده منگٌین(۱) رو
4 منک کشافتی است روی صفحه تحاس تکوین مشود
۱۰
گندم بنشان که جو نیادی فردا از زرع چرا دست کشیدی عد "
سودو ضرر و اند رال حا باشد آئجا که نه سود یی و نه سودا
۱۰۵
ابروز خوشم تا که فردا چه شود ما راچه خبر ه حک بر ما چه رود
از نقد مدار دست سیه لسیهاست در نقد نود سود که سودا عه نود,
۱۰۹
امید وفا زاهلغنا یخردی است اذ جاه طلب چثم حیا ی خر دی است.
وت ز صفا با ز وفا جع نشد کون توجزای | کرعالی خردی است.
۱۰۷
عمری اس تک هکیت هکردهام این درا ازه رکه شنیده اممناين زمزمه را
کرراست فلا نکسكبدیباهه ۳ کداشت خزینهها و باع و دمه را
۱ ۱۰۸
صاد اک دام نباشد اورا ک صید تواند که کند تیپورا
پا خدعه توان کرُفتخشمینشبری ورنه چه کنش قوّت بازودا
۱۹۹
فرچاره راست ی فقط ی قیداست نهصید کر دنهیند صید است.
هس چبز بگوید بتو اریاب غتا هشداریجانت و کهشد و کد است.
۱ 13
مرایه بادشاه عفو است و عطا پایندگی او هه جود است و سخاً
شه پاشد وجود و عدل اورانبود لواب فرح با گُشاید ز کبا
۲۰
۱۱۱۱
سم رصم ص مر سم
چوبانسک خود زد وبدیدشبپرام پرسید بگفت گشتهبا کرگانرام
از که بردکرّک ول سک داضی باشد که بدنیا کنم ان را کینام
۱
سم سر ۲
گ ن بلباس مش اندر شلاع, ان بأشبر و لنگ و برهم سرشده اند
سم
سچاره کت ی هوسش جرد غافل که ی رگاندروهمچرشدهاند
۱۱۳
در حاجت فررند تو مغای دریخ کانماهتوینهان شوداندر پسمیغ
حتاج چو شد بدیکران رو آرد . کف نو سر تهی زیر دم تیغ
۱۱
شمشاد چو صحتاح انم 3 با جودت و قوت اندکی خم گرد
آب ار رسد خمشودو اه چگ غارس او حضرت خاء کر دد
۱۰
فررند ز حاجت چو مشو شگردد ,وشدز تو رو بد یگرانخوشباشد
غولان بر پایند بشادی اورا خاصه که پر بچهره و مهوش باشد
۱۱۹ :
عهدیست که بازار تقآب بازاست هکس کهتقآش فزوندرنازاست
در عأقبت ای صدیقی کهوفی است در رد خدا و خلق او متاز است .
5 ۱۷ ۱
با ایشکهتودانی کهاز اینجا گذری از چست که از شهر بقا یخبری
دری زود که از تو و هستی تو نه نام عاند نه نشان و اژّی
۳۹
۱۲۱۸
باه نی موت و حیات نو ود این آمد وشد نفی و ثبات و بود
کر رفت و نیامد چهتوانی کردن چپود که دلیل برنجات تو بود
۱۹۹
با هی نضی شکر فرادان میکن بس شکر بهر نعمتبزدانمیکن
افتاده ز یی اگرت پش آید هر نعمتاگر دادشاحسانمیکن
۱۳۹
انکس که چهی کند برایدگری خود زود تر اوفند در آن بیخبری
خواهد که از دیگری نگذارد بینی که از او هیچ فاند ارّی
اف
در خلق غم افکنی خودیاندرغم اری که ستمکار ود مرش ک
و تساو غم و ستم نا فردا بر تو رسد شیون و غم از ما
۱۳۲ ,
هرسختبهلطف ومیآسان گردد مقصود تو چون ماه نایان کرد
<ر کار مشو شتا بنال اين میدان کان رشت ه کسستهو پرشا نکردد
۱۳۳
تعجیل بکارها زیان خیز بود تعجیل هيشه فتنه انکیر بود
سا زان نز سوت فرسال تس هیک ات ود
۱۲
بربست ی کس مبن بهاو جک مکن راه ظفر و فتح بخود تنک مکن ۱
بس قطره که سیلاب شود درآخر «شنوتوحنای خوشبرنکمکن
ف
خود بوسه مزن بر دم شمشبر ستیز شیف ستد رود آن عک تن
استبزه چنان تورا بهعبرت فکند کهبوی عبير دا ندالی ز گمیز
۱۳۹
کاری که به تدیبر رود جنکچرا نامی که توقیر زید ندری جرا
راه که کشادهبای از فکرصواب فکریوره بهخولشتن تذکجرا
۱۳۷
بامهر توان له دشمن کذتن فی قهر کنی چو دجه بر آشفق
عنساز ومکعاراز کر کزناف. مادم هک و شود زان کنن
۱ ۱۲۸
ان کس که بتو چالشویکارکند در فصد هلا کت تو اصرار کند
یامهر و مدارا بر میتی برکوب ترل خطا پوقی و آذاد کند
۱۳۹
میده به مداراتو بدشمن غفلت فرصت چو بدیدیمده اورامهلت
او در یی توهستغیکر دم دوست برتر تو جه زین روش و این حالت
۱۳۰
بخراش به نأخن بت دل خصم بای خیر یات گل خصم
مهر تو مداردیری خر ماو کات زیرا اد شکفته کرد دگل خصم
۱۳۱
سرشار کن از هنت عالی ساغر تأزهره به یرم تو شود هت و
از پستی طبع دونبپرهی زکه خلق گویند که ایکاش نرادش ماد
۳۸
۱۳۲
درریاست بهدوانه سری مشهورم از اس شه وی کین مآمورم.
دیوانه ام و صود حيائم در دم پچیده بهر کجا غو شیودم.
۱۳۳
با جله مردمان بروح و دیمان می بوی تو ره نه بر سییل عدوان.
اهر که تورا برادر خود داند از تو نکریرد و ناید احسان,
۱۳
انديش هکن و سغن ازآنسمیکو ره لك فا بىد در آن ده می پو
کر ان دو صفت بشه نانی آری هر س و گذریمی روی اندرمینو
۱۳۰
فرتوت جهن بکس ناورد و فا نه اهل غنا نه تنکدست و نه کدا:
او اژدر و بلعنده ای بس داماد خواهان وی آریهه از روی رضاً
۱۳۹
چندیست کهمنچوم غاندر قفسم افتاده بهطشتشهدهم چون مکسم.
و کر تس ام
۱۳۷
طشت عسل جهان فانی زهر است زهریاس تکهباریشدءهم جون مجراست.
با مپر وبتش تشاید شد شاد چوننيكنکه کنیغضبیاقراست
۱۳۸
فرزانه کی کهدل بدنیا ننهاد ننباد دل و زعرش اعلی نفتاد.
دنا جوعروسیاستبز لک کزدهولی بر عرد و وفای بر و برنا فستاد
ف
۳۹
۱۳۹
ای شاهد سرشاد ار الوده تا چند سبیل مره را یموده
نیکی با که از بدی بد زاید هر جام بدست توهمان آموده
۱:۰
بیسالومه و هفته و ایام که شد اینس خورو ماه بر سر پام که شد
بسعاحب حسنوتندخ وکهههرفت بسیار ز شوخ چم آر ام که شد
1 ۱:۱
بر مور ستم مکن که جانی دارد بر خلق میفشار که نانی دارد
مور و شر و یلک و رزاله هه هر فرد خدای مهریانی دارد
۱:۲
میترس ز انتقام چرخ گردون خوناربدل ی کنیشوی خود دون
دیوانه مکن کی ز کجرفتاری کز کجروی چرخ نکردی جنون
۱
نام ار طلی تو در ده نتگ مپو داریسرصلح کر تو در جتگمپو
تا جاده نام و صلح وسعت دارد د رکوچهنتگ وجنگستنگمو
122
را که کنی خدمت و وقریننهاد وانرا که کشودیدرویرتو نکشاد
کستاست اک کنادو خدمترا او میکوب سرش زودتوباستکعناد
۱:۰
حق مك و خدمت مردم پشناس روز و شبان تورا نغایند سپاس
بکریز از آن جای که باشدهم سنگ خر مهره به لول و حجر با الاس
۳ ۶
۱:۹
فرزند ز مخدوم که کارش زاساس عک ۱7
رو نه بفراد زانکه پاشد هم وزن سنحاب وخز وحریر با پنه پلاس
۱:۷
زانقوم کهحقشناس نبود ,یراس دیوان دفایند که پوشیده لباس
ظر است کههم دوشبود در انباغ خر زهره بشاخ فسترن یا گلیاس
۱1۸
گر خصم تورا دمی وبوزش ارد رور دس کی و نکوهش ارد
در بوزشاو نیز تو افزون ترکوش مکذار که درکنه بزوهش آرد
۱:۹
ه رک لکهبرآوردسر از خالدوجود هر سر و که از غیب براید شهود
خا کش برباید و کند خا کش باز پس فایده بر کو چهیدازیودونبود
۷۱5۰
خویان که بناز داربای کردند صد عشوه ييك کرشمه مماوردند
خوبان و بدان بدوششان بگرفدند در خیمة خاله يك بيك بسپردند
۱5۱
شودا ی تازاز تفت خاداسی: زدیری طر نع رات ار آزاش
بر وافعه رو ز وعروس دنا دانند که او قاتل س داماداست
۱ ۱5۲
ای زر بفدای تو سر هر خوبی آخر تو چدی که ان همه عبوی
هر مرشد و هر مرید وا دیدم من تو سنگ نفرقهر یکش میکوبی
۳۱
و
در حامعه بشر جو تیه بر جح دنه و و ناشد خری
هر فرد فر ند کر و نکذشته که از هر دو نه بییاژی
۱۹
هر کس به تقلب قدمی بش مد ادااش ال زمانه بر خواش هد
الاش و اراش او را تو بسن ]ار زد کی ی بود که بر دیش ند
۱335
امواج بشر ز غیر یکدریا نیست مرزوقههرازقو بخشندهیکی است
جونخالقو رازق همه خلقت ونوع يك ذات بو دعزیزمنحنگ زجدست.
۱5۹
کیرم کهجهان کرو جهاندارشدی دارای خرینه های بسیار شدی
خدمتنکنی بنوع وا بنده خوش 9 که ی مطلع انو ار شدی
۱5۷
ای انکه دواسبه بر زمن میرانی هشدار کنو نکه گرم در میدانی
هرذو مزیر سم اسبتوسریاست کفتاده ز ازنن بت و سلطا
۱5۸
خای که در او اسپ ستم میتازی بوده است تن غنچه لب طذازی
. قو ی خر وتند برانی برکب اخرز چه رو قافیه دا میبازی
۱5۹
5 آندم که جزای هر عمل دا بدهند کرطای تو زهرو عسل راندهند
حسن صفت ار تورا هانت بدهند کر شر و دغل هان دغلرابدهند
۱۹۰
یا ران به سیاه غم شبیخون آزید یمنی که مرا باده گُلگون آرید
کر ساغر وخم کفایتمن نکند وانگاه بسی دجله و جیحون ارید
۱3۱
پثتاب دلا تا بنگاری برسی از دی بگذر تا به بپاری برسی
چون شانه دوصدحال؛شخود راهیده شاید که عوی تا بداری برنی
۱3۲
زان باده مراریز که دارد ای تاثیر وی اورد مجانم شرری
خم بیحد و از تتدیکی سیار تهی بارم از بادء دری
۱۹۳۲
پرسید ز من رئس دژ بانان کای سرشار یک وکهمستهستیزچهمی
کف بخد | نمیخودم هیچ شراب الا می باق هو ال ای
:۱3
تعریف میار کنم کیندستنبید . آنبادهبو دکهننه سرخ استوسفید
برنک ول هزار نیرنکش در مینوشد از آن کسی که اف برید
۱۹
توداهمک نک ٍکهمنم مستو خراب کاهیز شراب کویم وکا کات
که مت تاد کر ورن ال کنی شهید بالسن ماب
۱۹۹ ۱
بر مال دعت نو مکندست در از ار ظل مینکن اندراوسوژ وکداژ .
از انس ظ تو کسی کر سوزد . آن شمه سراورد یجانت هه باز
۳۳
۷
خورسند مشو زمردم آزاری خود می ترس ز سوز درد بازاری خود "
بهار مکن تو از تعدی کس را هشدار ز رنج روز بهاری خود
۱۹۸
می بو بره صدق و نجات ای زاهد می کر همه اسراد حیات ای زاهد
۲ کاونتی کنو سرا ات در کته وانست نات اق اعد
: ۱۹۹
از ساغر سرشاز امانت می وش در دراه تخت و فانتامی: کوش
از آتش عشق شاهد غیب و شهود چون دجله ناد در هایتمیجوش
۱۷۰
برد اسه تن خر ان کم تایه ری ارت دت ار ارسکن
دشمن چو فتاد بش بایت نادم در دشمی اش در تو اصرادمکن
۱۷۱
دیشب مه منسر اد کشیداز سربام ستکی بکفش بود و مرا زد برجام
کف چه زی ستگ گرتمیل بود پاپوس و کناد من بیا و بخرام
۱۷۲ ۱
فذار سر از برشاهان گل کرد هی کوزهنفود و يكبيك باط کرد
بر رد سر وصورت نان و بگفت گوئیدیضرب من کهتان مای کرد
وف(
در حث فلاطون سبق ازجاهلبرد شد شاد یگفتند که کاریبدخورد
گفتا که بود صعب مت عم رکهاز حاهل بتوان نقش جهالت بسترد
۳
۳
۱۷
دیدم بطبیی کهبه اسهال دوچار میگفتمنممسیح و دوحیسرشار
گفتم تو اک مسیح دفی دارو بر معده خودرسان که هستی بار
۱۷۰
هر لقمه که نان تو نباشد نخودی هر جبزٌ که آن و نباشد نری,
و ماش هی بر دا رن هر وان مه ندز سا دام ری
۱۷۹
عا عشق تو ای تکار درسر دارم در دایره" جفا کشان سر دادم
روزیکه ما در ره و دار زنند کبرم سویمقتل ده و با سردارم.
۱۸۰
ال رهت از خلد بر ینم خوشار موی نو ز صد اافه چینم خوشتر
قردوس تخواهم چوئورا خالث رهم دل دستکی بآن و اينم خوشتر
۱۸۹۱
در مکتب عشق تا سبقخوانممن در ملكوماك سر و سفندانم من
کرشرع کند حربه کفر عاشق آریهمه کفر و نا مسلانم من,
۱۸۲ 1
هت ز درخت عالیت باو دهد کر و فستانی بصد اصرار دهد.
ار دون صفتی روی به پستی بنهی زییا شجر نو بار ادباد دهد
0
روزیکه تورا زمانه مترور کند از سکز دانش و خرد دور کند
"از خر غرور در گذر بیش ازآنكك بر کوچت اجل بادبه شیور کندد
ت
۳۵
۱۸
پادشمن و دوستشاد وروشنمیزی با هس دو چوسرو نز گلشن میزی
دشمنت از دوستیت گیج شود ردان پس نو حوالونده دماونمیزی
۱۸۰
پا دشمن خود زگفتگو تيز مخبز اسراد درون خود ورا پیش مربز
بگذار که او بگفتک و گرم رود چون مشود نشکرد او جوزمویز
۱۸۹ ۱
منمت فنکنم که از عدو اعنباش تا واه بکچ رود به او خوشبتاش
کر او نکند کم ده بد خوفی دا بلاتر از او خیز و سرشرا بخراش
۱۸۷
هر کار کهدر آتبه خواهی کردن به رد کسان نام ان اوردن
مککوم بدار و در صدد بر میآی در روز و شب و خفانووفتمردن
۱۸۸
بگذار که کوینده ت ند هه را تصدیق کنش ام ان زمزمه را
چون دید مصدق بدین سهلقبول خالی کند از راز دل و ججمه را
۱۸۹
انکاد مکن بگفتة گوینده تاتند شوددر ره خود پوینده
تصدی قکن شکههر چهخواه دگوید از ماضیخوش و حال و از اینده
۱ 1۹۰
اسرار درون بر حه خواهیبنهان رین راه و خود بهنیلمةتصدیرسان
چو نکشفشود زاندرونترازی دیگر مشو این از تکابوی کسان
۳۹
۱۹۱
از سودمبال و از ضرر نیز منال با ان دو هیشهتوامان است زوال
کر شاد شدی از آن و کربانازای چون کودلد پستی رسیده بکیال
۱۹۲
ی سابقه گر کسی بتو کرد ستیز بر آٌش خلق او خنك آب بریز
پر خاش هرآذچه کفت شوتوخامش رن پاسته کته میم
۷۹۳
پیران قبیله دا تو حرمت بشیاد تامهر تورا بدل بدارند کبار
آان هره سردوم کم دنیا دیده با فکر ون وا ایند رکار
۱۹
در ام خدا مکن و کال کاری هست و را ددرت دینداری
در اعم تو جاهد شو وتارلد هرنهی بگذر تو زبی دیی و ناهنجاری
۱۹
ای جان پدر بکن تو مردم داری از رویخلوصوصدق نه خرخاری
کرخو ب کی یکیخقتونشناخت آنبه که حقش دا مخدا بکذاری
۱۹۹
ناموس کسانطع مدار ای فرزند تا رخنه بناموس تو آثان نکنند
کر تو بکنی بدیهم آثانبکنند آری ت وگزند و دیگریبرت وگزند
۱۹۷
خانه خر آن محل که نو سر ای 3 با
کر در گذد غنی خریدی خانه همواره ردرد بر وتا اهر
ت
۳
۱۹۸
دشمن ست و گر چه دوستانه کُوید دامش مه دان ار ز دانه کوید
مضراب صفت دل تو را مخراشد گر زیر و زم غن و ترانه وید
۱۹۹
کر خادم تو کهن شود درخدمت اشتاسن نو بهی. خدمتش ده نععت
کر دستدودست خدمتشراپیری نابرد ود آنکه شاد ری
۳
فرمود علی کوه شمل رن بهانکه دو دستسویدونانبردن
رای شود للقمه دونان مرد راضی اس تکهآهنبد و کف افشردن
۲۳۰
ای پار خدا خوب زتوبداز کیست درمکمن قدستونه خوبینهبدیاست
اه انش وان در ود م نج از انکآ نکهر این ازچیست
۲۰۲
ای ذات تو برتر از ههموجودات ای دور ر از مرتبه نفی و ثبات
هرهست .کههست وهستی هرهستی ازهستتوهست و ازتودارد لعات
۷۰۳
باخلقتواضع کنودل خوشمبدار تا در دل و جانخلق گیری توقرار
نه تند و عبوس و کرمندانهروی که از تو بکبرند هه دراه فراد
.۲
حاجت بکی مبر بمجز رب کریم کوهست بحاجت تو دانا و علیم
ی 2 او دید دهد بر خلق دی مب رکه دردیاستاليم
۳۸
کر دوست بدالست تهیدسیتو اندر نظرش خدای که بستی تو
پرهیز کن از انکه بدانند تورا خوددانو خداهرآنچه را هستیتو
۲۰۹
باشدت وسختی زمانه تو بساز بر جامعه خلق منه روی نیاز
پشنو بفرومایه مبر عاجت خود درائی احتیاج میسوذ و بساز
۷۰۷
نو دولتاگر چههست اولادرسول سوش منارو کش ی و ازوماول
بر فرض اگر بتو نکاهی بکند مّتدو هزار بتهدت بر س رکول
۲۰۸
با کس توبه سغره کفتگویش میار اندر دل او شرار و تشویش مار
او در پی تواست تا کهفررصتباید و انکاه 3 بچهره خولاش میار
۲۰۹
بر خدمت زیر دست تو فقر ا ار خائن زر پرست تنفیر عا
کوچ که بزرگ خدمتیکردتورا ترفیم مقام او تو تقدیر نا
۳۰
تور شرفت از همم عالیه است دون بت چون دمم بالیه است
آری ز علو همّت وخوش صفتی خال ار به گفت عبر با غالیهاست
"۳
کر گوی ز فاقه و تهی دستی خود کانبات کیرد کمانسه رد
چون کوه متینباشوعنانکرگیر میدان طلب و بکنزبرردستیخود
۳۹ ۱
۳۱۲ ۱
تقو از شرف وروت اجداد مکُو خود کسب شراف تکنوبربادمکو
سردی کن و بنیا بهنیکیبگذاد کز یش چه بوده سخت بنیا دمکو
۳۳
کن طاعت کردگاد " بر شوی نه کاهلی انکه تا زمین گیرشوی
یا خدعه مپو که عاقبت میترسم پسته به حجبال مکر و تزویر شوی
4
مور که کشت دتم ا زار وان شوخ هقف آ یار
بار تو چو حیوان ستم کشبکشد اب وعلفش بده بکن تیارش
۳۹۵
می هستیکی اشنهویگونا کون ایستزيك چشمهفراوانجیحون
هی اشته بپر سری بنوعی ارد يكاب ز کسارورواندر هامون
۳۱۹
این م یکهزشرقجام کردهاشراق وال که بوده خون چشم عشاق
جاریشدهروزی ازدل وچثم کسی امرروز منش نو شم دکویم که لباق
۳۷
«ر کار تو با مشودت و دان شک میباش دقیق و ازده بیش کن
بو ول آغهیا شورایذکانشناس کفتند گُفتند چویکوانددانکوشش شسکن
۲۳۸
از مشورت عاقل و مردان کین توعیب مدا نکهاواستامرذوالن
کن تلد ستداد که بینی ضرری جام تو کند شور پراز شهد و ان
۳۱۹
شاورهم فق الامور یردان فرمود هیمشکل نو ز شور آسان فرمود
در جع شور بهر هس کور دی ور خرد وعقل فراوان فرمود.
۳۳۰
سلطان چه بشورای غرضنالترود در سلطنت و ملکت او بالك رود.
با شور غرض در هد" منّت وملك بر باد شرر خبر غوض ال رود.
۳۳۱
وی اش تراک تهارباف خر د ور نه هه هسی و بر با رود.
ان شور ناشد علفی ۳ هس حصبوان جسوری دود و رود جرد.
۳۳۲
هواره زاستکون واصدی فاصفا بر چهره" دل دری با و نکش
فغروت +راستکوی ار مدید .زرف مب و ون. بقورکید: عطا
۳۲۳
ک واشت بکون ۸ عاند بهدروع به انکه تکو نی کهرود از و فروع.
هی داست نه شایسته بردم نان گر شهد بیاوری بگویندت دوغ.
۲۲ ۱
" بر عیب رفیق و تم دم بربند کردم بزنی رسد مان تو گُزند.
تو کارد به استخوان منهباشدقیق تا انکه رسد کارد بروی سر بند.
۲۳۹ ۱
قطقی که بوفقمذهب جامعهنیست منا چو نمودی بکذر تند مایست
صد صد مار آری. ار لوزینه گویندخلاف ثرعوقولنبویاست
1
۲۳۹
با مردم نا کس تو مکو راز درون رسم که زآن گفتهشویزار وزون
کرنیكبگویبت وکویدزشت است ایأت بخوانی بتو گوید افسون
۲۲۷
ی مشعل انددشه مرو در ره گفت بافکرمه رکیتویک نگفت وشنفت
شفکر رانک که قدی افرازد دیری نشو دکهبیتی آنقامت خفت
۳۳۸
نو سردسخن مباش و می,ادهنت کان گفته کند راشهسرو چمنت
از سردی گفت ی لطافت اری راید دو هزار دشمن و اهرمنت
۱ ۳۳۹
فرژند تو دربا خرد وک گو باش نه انکه فزونگو وازداتشلاش
ی دانش ا گر سخن فراوان کون دفما همه از گفت تو بنیند خراش
۷۳۰
مردان خردمند چو ک میکویند کر کفته بود قطره زیم میکویند
چون بره اگر صدا برارندز حلق از برجم و خورشی دکرم میکویند
۲۳۱
بر بی خردان بین کهفزونمیگویتد کویند اکر زاب خون میگویند
فریاد اک براستی هم بزنند چون باز بینی به نگون میکویند
۲۳۲
کرگفت تو دا کسی خریدار بود می کویچهچای خفضواستاراست.
چون نیستخریدار تو بربندزبان ان جای بکو که مشتری دار بود
3
۳۳۳
تو دوست مدان دشمن بارانت را بر هم زند اخر سر و سامانت را
آندوس تکهدشمن رفیقانتواست از با فکند سرو خرامانت را
۱ ۳۳
خواهی که تورا راز ندانددشمن بادوستچوخواه يکه بکویدمزن
کاندوست به دوستان دبک رکوید ۳ شود این رازعیان بر برژن
و۲۳
از شادی و غم زبان نکه دارومکو کاین راه غلط باشد و این راه مپو
مخصوص نحت که زو شود دهمنودوست. شادان و مین به که بود سر درتو
۳۳۹
ادان چو خلط کفتتکوش به ملا کان پندنکوا کر مرا وراستبلا
شیرین بودان پند ورا تلخ اید تو حرف ز الا زنی او دم از لا
۳۳۷
بیپرس مکوی انچه دا میدانی برکش تو عنان اسب چونمی ای
در بمع بوم بلبل ار پسراید دای چه بود تو هم بدان میا
۳۳۸
متگرتو بعز و جاه بالاتر خود بنگر همه احوال وغم کهتر خود
بیچاره بین که سخت بر توناید زایدغم تو چوبتگری مهتر خود
۳۳۹
یا ام واب آذچنان باید دل بند کت هست تو قع همه آنازفرزند
ام و اب تو جل مشقّت کردند تا انکهتو اینچنینشدی شگرخند
۳
۱ ۳
اقرار به بندگی بزدان چو کنی شایسته کهبندگی تو از جانبکنی
اقرار اکر به حی بیچون کردی باید که اطاعتشی فرادان بکنی
۳۱
ه رک سکه درشتی بهتویتهان گوید عیبش بود اند ز کست کا نگوید
او گفته به پنپان سخی سخت وی اتدهم. مقایل, اف آن رن
:۳
خواه یکهنک وگویتوباشددگری باید که بخویی همه نامش ببری
گوقبدوخویی ات طمعی خردیاست هر خوب و بدیرا بود آخر ای
۳
و آهین. کج آخخرت ایی اق نه در ه شو دچشمتونهخیرهسرت
هیا سار فاوان مرا باق تیان ۰ سرت
:۳
1 1 کان تخمه شود بیاردترنجوضرد
آچون هضمتکشته تو غذانیخوردی آن ثیست غذا زند به مر تو شرر
۲:۰
مهیان چو کن یکسیمگودمبدمش از خوبیو از بدیو ازبیش و کش
آن عذر و بیان کار ان فان چبزی نفزاید مگر اندوه حش
ی
از چاکر معیان تو پذیرانی تلم بای چنان کهبد سزاواد کرام
یا او همه جا شرح عطای تو دهد هنگام دکوع وسجده و وقت قیام
34
در عجلس ا گر چاکر تو رفت خطا اورا مناانکوهش و جنگ و وفاا
بیچارهخجلهست خودا زکردهخود من بعد پپوید ره صدق و صفا:
۲:۸
مهانی اگر رسد تورا کن اکرام خواء از ضعفاء و خواه باشد زکرام
با ساده دلی یکن پیرای او زآغاز ورود ۲ زمان افیام
4 ۲
با جا کر میزیان تو در چیدنخوان فت کش معا و تو مکوش کهفلان
این کاسه بانجا وقدح این جانه شبرن پلو آن جانه وشربتبه میان
۳۵۰
ای مهر منبر خانه افرور بدر نبره مکه ن اد بی خردی رود در
مبکنهه آنجیر کهشابانتوهست وین 1 هم خانغان سوز بدر
۲۳۲۱
از قش ومزاحهسکنان دست دار کان خش و مراح اخوثی اردیار
گر قش رواح مردم امروزیاست بگذر تو از اين رواح بساهنجار
۳
خود به مزاح زشت مایل نکنی جاه وشرف و جلال زایل نکی
نا چار هرآن چز که گونی شنوی بتر که تو این قبیح باطل نکنی
۳۰۳
تو بای فزون زر منه از حد ۰ کي کر دفت نود آی دبکش پادالي.
در هس چه وهی کهحد واندازبود خودناظمهرچه ؟ ردگاری استعلٍ
و
رش کمک هی که آمد برود از لقمه" رک او بناجار بعو. <
رگ است چو شهد مردم دانارا نادان حقیر دا بی تلخ بود
۲۵۵
باشد کهمرا ز جودخودننده کنی از کوهر لطف جانم 1 گنده کنی
ختار توف نوازش و رحت را با اینه دا ز غم رنده کنی
۲۵٩
حرم نبود که یی برد اسر ادم کو اهل دلی که بشنود کفتارم 7
ی ترس هران چه باد بادا گویم دادم هه کو مشتری بازادم
۲۵۷
آنلظ هکهندست مشومهست شوم چون رو به تعای بروم بست شوم
کویم که زکوی گارخان بر خبزم وینطرفه کهمیکويمو بابست شوم
۱ ۳۲۵۸
از مدرسه و وسوسه هر د وکذرم زیرا که زنادانی و داش به درم
اوراق کتاب فقه و اعوذح دا کن دور زمن اگر بیاری بدرم
۲۵۹
خواهم به بتان بوسه وبازیبکنم یکدم مجالشان غازی بکتم
در زلف رسایشان باوزم سکن با شانه دل دست درازی یکتم
۳
زاهد رم زد که ز می نام میار ک عحبا تراد می و فصل باد
در فصل بپار و بار و جام می ناب 0
۰1
اش
زاهد و هه اسبر نقل و منقول من نیز اسیر تابدادی مفتول,
تا وده در این عال و تا خواهدود بر جاهل و عاشق این رو به معمول
۳۹۲
درباع دمی وصوت خوش و بانک هزار اندام رساق هه مودون و تکار
گر جم بودمرا بدان جا برید تا زلف تکار کبرم و کردن تار
۲۹
آن جا که شراب و سادهءنی»ءیگون است آنجا کهدف وننمهقمو رون است.
با سینهوسر روم کهمعتی انا ست باق همه حرف و رصفاً دبروناست
۳
من باده صاف لاله گون می نوش آن م که ز تحدید برون مینوشمم
زاهد بخیال کوث وئیان است من جام الیه داجعون می نوتم
۳۹5
ما نت ای ارگ ری موی اه ری ارازف
در نار فراق ان هون اندام افتاده میان فسوزش من سازی
۳۹۹
صدحرت وغم بهآنکهبیجانان است جانان چه ود داشتن اعان است
اعان چه بود عهد بخوبان بستن خوبان کههرانکهعلش حیراناست
۳۷
ای نود متر عالم باق من ایا خبرت بودز مشتاق من
سرمست شدم که سر ندانم از با تا عشق و شد ماده و همساق من
۰.۷
۳۹۷
خضم کلب من قسیم قرانخورد چوندست عن بافت مرا سامان برد
ملیف فوده و خصومت کرده می ریخته لباک او همه یکساندرد
۲۹۸
ایدل شب و دوز و روز وشب درسفری چون ناد وزانتودر قرو کنزعر
پرواز به اشیان قدسی کن تا باق بودت هنوز بالی دپری
۳۹۹
ای داده بغفلت همه سرمایه ناد داری سفری به بیش کوتوشهوزاد
سر مایه باد داده و نفش هم کومایه وکونفمچه کوقبستاد(۱)
۳۷۰
خوشبختکس یکهزاو عاندفرزند فرزند جوان بخت نکو شگر خند
فرزند خدا تخواسته کر بد شد بهتر که بکو نی سر اودا به کلند.
۷۷۱
اندر طلب عل مکنِ کوتاهی تا بابی از اسرار بقا ۲ گاهی
از عل وان شهره فا هت رساندت به مه از ماهی
تا
8
۳۷۳
ِ بگیر علم روحانی را تعمر عًا دبار. وجدایی را
درعل و ادب کوش که مردان خدا اش رده اند حهل و ناداق را
۳۷۳
تیانع جای یاران خداست نوشیدن جام راحسانخد است
این عل نه انکه زاید ازا ن و جهل این عل زنور عرش عرفان خداست
(۱) صذف به استاد
هر چز که بینی همه از عم ود آرامی هر فساد از حلم بود
از خرمن عل و حل وق ری اتکی که زرووز ازلش سل بود
۲۷ ۱
فرزند راقدت ز ال است یعلمیقین ایّت جهل و دغلاست
انادیو عمران نه ز علمو عمل است برضد وی از جهل وفسادو ظل است
۷۷۵
علم و عملت ذیر دو شهیر باشد دون یکی افتاده و اتر باشد
مرعی کهبيك بر استروازش کو بیچاره اسیر خالٌ و مضطر باشد
۲۷۹
علم است که آهن بناید طیران علم است که تیره یا بداز او لمان
عل ماس تکهيتکرودمن 1 هنوجوب. در خر بتازد و به بر یر دوان
۳۷۷
عا م است وم لکهسيم شدناقلصوت کرّنست علشودقواشهمهفوت
ور شرف نود ان عامه و دستار و با شدوخار کون
۲۷۸
علمت بود و عل نداری تو چهسود از علم بلا عحل نداری تو نمود
این علم بلا ل جان تو و خلق انش زند و جهان کند تیره زدود
۲۷۹
از علم و عل ئو در جهان متازی و تورا سزد هر نازی
صد خرمن علم بی عمل "1 خر بدهد اک که 5 عازری
ی
۲۸۰
هر کس که ز عم افتخارش باشد نبود علش جهل دوچارش باشد
از عم بلاععل ورا مقصود است که گاو و خراندر بهفسارشباشد
۲۸۱ ۱
ای آنکه تورابنده و اوهوساست. جانتو چو مرغیکهاسیر قفس است
شران »سوت ک هرش ار که بود تورا یکی-رف بس است
۲۸۲
فلز کف و نه ارف مکی ار ی ها داز رده
ه رکفت و فا باأبد و هر کرده حا آذک سکه از این دوعاریآری نو جو
۲۸۳
نامرد وفا ندارد و چثم حیا زن متر از این عرد ود وا اسف
نامی ز وفا و ز حیا مانده هنوز معنش نهان چو کوه قاف و عنقا
۲۸
نأمرد دلش زور احسان خالی است ندتر زهه زجودوعرفان خایل است
مرداویس ت که احسانوعطاداردوجود چر اینان نه درش دریده انبان غامیاست
۲۸۰
از فقر منال و از غنا نیز مبال کاین هر دو اسیرند بچنگال زوال
صاحبنظر اس تکهیکسانداند دارانی و فقر ونبرٌ فقدان و منال
۲۸۹
انکس کهنهسو دخوش داند نهزیان اسب رش کین دی زاده بران "
خدمت کنی وخیانتشی بکسانست کر سر وداخر فعد اندر خسران
۰
۱۸۷
انکس که طع پاجر بزدور کند خودرا ز قتانی خن دود
دزدد ز مواجب و حقوق مزدود دهرش تشاد خلق فتووز. ند
۳۸۸
فرمان بر و شود مت به تک برده شو د.
خدمت نکند براستی هیچ نورا از و اک ول مر گم شواده
۳۸۹
آنکس که ز مزد قابله وا کیرد آزهر که کون و شوعا کرد
ک کرده ژ مزد قابله خرج عزا بناید و زود نان و حاوا گیرد
بر
ند رده چرا چثمبه نیکیداری ما طع نك زرد ۳3 داری.
تیکی با که نیکی اید پیشت بیق توهمی کجی ز کجر فتاری,
۲۹ ۱
نك ردن وکجووی. او اردداست ۳9 را کرو ناد ار اصل بداست.
خوبق عوض بدی بود کار کنی کو بنده بالوخاصحی احداست.
۲۹۲
ای انکه تو بد کنی به لوق خدا عافل ز چه از تبر مکافات هلا
اوقت ود باق و فرصت پشتاب تا درعوض بدی کنی خوب 1
۳۹۳
فرزند عزیز من زر ال مگذر خدمت مکش ز نسمت او بگذر
انعام وی و علعتتی آخر ایام چوب است وفلاکت وگد اب هگذر
۳۹4
انکس که اعانتبه ستمکارکند بینی که ستم بدشه از او رشهگند
غاب با ی ی
۳۹5
کوه است جهان وکرده ما آواز هر چز که گوئیم همان گوید باز
گوئيم اک بد بنیو شم همان از معتی ننز یا که باشد ز جاز
۲۹۹
انکس کهس راودا زخردآیاناست از رس بدی به ابروی اوچناست
تسد زبدی چه از خدا میترسد داند کهاجل بر سر او شاهین است
۲۳۹۷
این خو اجه کهدیدی تودرامروز عرد نهآمدونهرفتونه آورد و نهخورد
آن لقمه که دیگرشنبودیقسمت اگاه اجل آمد و حلقش بفشرد
۲۹۸
مستوجب غم به شادمانی رسد نا کم ازل به کامرانی رسد
آن را که زمانه برد اندر تك چه از سعی عل ده کار رش
۲۹۹
آقسوس ز رفتهخود ایدوستخور هرلقمهتودیدی کهنهنیکوستخور
ان لقمه که بوی ان بود نامطبوع از من بئیوشا نکهید بوستخور
۳.۰ 3
ای نود بصر ظم زدود مکن خودراز سر خوان بقا دور مکن
اه دل مظلوم چو ذنبود بود تو دست سوی خانه زنبورمکن
1
هر گفت که دارای دلیلاستبکو برگفت دلیل اک ندارش مکو
تو بی مدد دلیل غالب نشوی باشدطرفتو غبر با انک هککو()
۳۰۲
با جاهل اامق طرف حرف مباش برگوهرخویس خالد وخاشالك مباش
ص دگفت و دوصددلی لاک آودش حاضر بقبول نست جانش خراش
۳۰۳
خدومت ا گر عالی| گرهست اوباش بشنو زمن و بخدمتش حاضر باش
پشناخت حقوق خدمتتشادیزی ورنه بر و که او خالك پاش
۳۰
شرن سخنت مجاهلان تلخ رود او را نا و سوی بلخ رود
از غرء ماه اگز یکوئش سخن او بکسره تا مجانب سلخ رود
2
شاف ام خادم خودراازخواش و ود کی دنت خر دنش
مایوس چو شد کربه ز چالیش باتک بخراشدشعاقبت بچتگال وبهدش
۱ ۳۰۹
مأیوس چوشد خادمت ازفشل وعملا نندد سر راه لو یز تجبر خطا
ابقا نکند زمال و جانتچوندید مأیوسی خوش و از تو هم دید جفا
۱ ۳۰۷
از خادم خانه ات تنفر منیا چون روده بی نظم غراغر منا
کر کرد خطانی کهنه شادستهعفو میران و مقامتشی تفاخر ما
عناب لبت چو لمل و اقوی ود در شدت جوع بهپر ما قوی بود
اند که مزیدم و مکیدم دیدم در طعم و مزه مکر کهماقوبود
۳۰۹
گنگونمیصاف شهر شیراز خوش است ازدست تکار تکنه ر دا زخوش است
افتاده به پش بایمعشوقهچوخالد بر داششن سر به | وازخوش است
۳۱۰
دل موم اژها دارد تیریاس تکهازست کگذرها دارد
ازُردن مظلوم حزین میدافی تخمیاست کهخودکشتهفرهادارد
۳۱
تم
با خشم خردسی و عظلوم متاز مام و پدر خثم بود شهوت و ار
هی یی آ زار فش از قوت و از بازوو سر بنجه متاز
۳۲
خواهی نکثی بعمر خود بیاری بشنو و ز من ببا مکن پرخواری
کخورکهتوراخوردهشودقوتتن افزایدت عقل و دانشو هشیاری
۳۱۳
دیگ شک کی که برشار شود برشاری ان نتیجه بیار شود:
چون معده بر است ازغذ اهایغلیظ نا چار فد ز جوش و کار شود
۳
بو ات ات ار داردجریان با دیک بنصفه نیز دارد غلیان
تم موم سم
جویت چو پراستابوخلع شود دیکت چو پراست خامهرچزددان
۳۰
تکمل نا جویدن لقمه لقمه خوش مش کمو 2 ی لشولش
نت چز یکه بود جویدنش سختمخور 9 عاقل فرزانه ق و دور انداش
۳۳۱۹
در او ل سفره میخور ازچیز دقیق این نکنهاطیف است درشباشدقیق
پرهیز کن از غلیظ اوّل وهله صحّت طلبانند در اين اس دفیق
۳۳۷
از خواب چورخواستهنق آبننوش ان کارمضر استدران کار مکوش
هم بمد جاع خوردن آب کند ایجانپدرچراغ حرت خاموش
۳۸
چونجعبو ددوضد بخوانخورزیکی کرهردوخوری بهداءخودمشتر 9
ضدین میان معدهات شو رکنند در صحت و کنند ایجاد شکی
۳۱۹
" کن تنقیه فضول در اعدل فصل تاصحت تو به صدع تگردد وصل
پرهیز کن ار شرب دوای تجوی ز حاذق دانا کهجز ز این نبود اصل
۳۲۰
ک چو مریشسویحدذ اقبرو کر تست قوا کرم به یبلاق برو
هنگام مرض اگر زمستان باشد از مسکن سردسوی قشلاق برو
۳۳۱
نو خود شحو دیدو الهمعده مفرست کردی چورو انهحبل کت بکست
انک سکه دمادم بهدوا عادت کرد دانانگها شک ردودهحرت نکرست
۲
تس طف لکه از دوای بیموقعمرد بیچاره تخوردو ما حرش لببفشرد
۳7 , 7 9
«جون ن وگل شاخ زندگی خورددوا شاداب ند و رم که در دمیشرد
۳۲۳
وت شتا دسوای میات تخور چونقوت خوری شمه شودیخضر
از چنچنه لقمه ناخوثی می زاید خوردی چو پیاپی ز بقادستبر
۳۳
نز نکه خوان و نان مفتی برسند شادند که هر چهیشتر زانخورند
هیتجاره کان کر لا نثعی برده نفعش به صباح دیگر از خانهبرتد
۳۳۰
تحار ی ازهو تحت داش بر خوار بر من حیات ارّرداشت
برخو ارهمشهتیر ءعقل است وضعیت انوارخردداش تکهخو رکترداشت
۳۳۹
مر معدهنکن جلکهسوا نکشدش از ثقل باساید و هتم اوردش
میچاره کس یکه از فزونخواریبود عاأفل نه توانست که اخر کشدش
۳۳۷
تزیار میفروز به نران حسد از ثار حسد شعله جان نو رسد
تایه هر اج ی عرفان باشد ادی حسد تو در پش هجو اسد
۳۳۸
یا ان که به زیر ان حسدمشتعل است. الک سکهمسافراستدا نم کسلاست
چثم حسدش به لقمه اش یر زند هم حاسدوحسو دزغممضمحل است
۲-۷)
۳۲۹
در خانه خودراه مده اهر منان کر آمدورفتشان رسد بر و زیان,
با ناقصی از اهل تو دم گردند از مال تو میبرند در روز و شبان
سب
انکار کهدیگریدر] نخواهد کرد تورأی مده که رای تو باشد سرد.
گرا نکهشودیدتونکوهش داری قاتا ترانه تر ان اغرد.
۷۳۷۹
دنیاههخوب است چهز ی آوچهزشت خود جایگه ماست جه مسجد چه کنشت.
با یاد اک مرا به نیران ببرند زاهدبروممفتتوان هفت بهشت.
۳۲
راهی که بایان نتوانی ببری اصلح بود انکهتواز آندهگذری
در انچه بدستتونیایدحیف است ضایع کنی مر خولش اری بصری,
سپ
تقلید مکن بهر چه بینی در دهر شاید که بتقلید بنوشی تو زهر
تقاید بذل و مسکنت میفردت هرسویومر کوقاویپ رکوشه شهر
۱ ۳۳
بر نان جوی! گرتورانیستشکیب بفریبدت آن گندم ادم بقریب
از جام قناعت تو برّن باده که تا هر کر ندوی سر بد رکاهطبیب
۱ ۳۳
درخالدس هی و که! کسیر دواوست ضایعتو مکن رکه | کسیر بر اوست
اکسیر ز اضداد راید هر کز ازثییکانهج وکه! کسیر راداست.
ب
۳۳۹
یاب که کیمیا دود از پی تو سرمست شود اهل تشاط از میتو
زان نشمه یگو که صور اسرافیلی دم دربکشد ز سوز ار نی و
۳۳۷
مهلت ندهد به هیچ کسمیراجل بیچاره پست يا بود مير اجل
ای ار ای و ی وی سل
۳۳۸
مینو شکهاین جهانفنانشزپیاست افتاده" تبر او سلاطین ک است
اندر غم الم چند . شدخستههرانکه.ستو متمور ویاست
۷۳۹
درطرف چمن چمیدنبار خوش است وشیدن میشنیدن تار خوش است
با بار حور باده وی بار نه مار پاریهمهناز ور خچ وگلنارخوش است.
۳۰
در صحن چمن چومنپریشانزچهنی بر دوش گرفته کهنه انبان ز چهنی
پیکان اجل تورا بدرد انبان_بادت برود سپستوبی جان ز چه فنه
۳۱
س کاخ امید کان بباداست بباد غفلت با به بين زیاد است زیاد
خوش باد فلت ار نمی بود نبود هکس یال خونش دلداده وشاد
۳۰۲
دوشب ز می و ستیم افرونشد روم چو تکار صحف انکلیونشد.
سحم سحم
آن باده حنان شور بر اورد ز دل کزاده از اي جهان و فلمونشلدد
۱ ۳۳
سرشار شدم زیاده" شرانی بیار شدم ز ذگی غازی
سرشاری و بهار > از رون دل آرد ینوا حجازی و شهتازی
۳۹
دنیا هه با مرادت آید چه کنی هستی همه در بزادت آید چه کنی
کیرم که جهان و هرچهدران ازتو جبریل هم اوستادت چه کنی
۳:۵
تو از چمن کنی که و خواستهنی مماطه کهود تکهخوش آراستهنی
مام و پدرت که بد که از ورجبین از ور خور وقدر قر کاستهی
۳۳:۹
برقتل که این چنین قد افراشتهی بر سر چه تورا ک هک کلهداشتدی
هفتاد و دو مت همه بینم درجنگ خود تم زاع را چرا کاشتهی
۳۳:۷
ای انکه توق بکانه در خانه دل بگذار بزلف تو رود شانه دل
از هجر و جالد چالك دل جونشانه سوی و کرفته راه دندانه دل
۳:۸
بر شمع رخت دم چو بروانه ود در سوختنم شکیب و پروانه بود
جعدتو و قرب تو مرا میسوزد_ آ نک سکهسوختغام ودیوانهبود
۳:۹
افرون مطلب که باز مانی از کار افزونی کار بر تو ارد آژاد
ه رکسکهفرون خراست کش از کف رفت من گفتهام اندا* تو خاش سیار
:/.
#یدوست مرا بقم گرفتار مکن از کثرت افزون طلی خوادمکن
کار اک کنم تورا روز و شبان تو فضل و عطا ما وانکار مکن
۳5۱
افزون طبان هميشه در آزارند از کثرت کار روز و شب بپارند
هواره براحت و بآساش شاد آثانکه به حد وسط اندر کارند
۳5۲
اسرار میأنه روی انک سکشند از دار سرور پاد شادی بچنید
مردیکه محرص پشهدرکارکرفت نا شاد شد و جامهبه حسرتبدرید
۳۳
چشم یکهندیدورحق مرموراست حقجویچو قافومر غآنابوداه ِ
بتگر به گلیم چاد دنگ گیتی تارش همه غفلت وضلاشبوداست
۳۵ ۱
-ق بهر انکه بو گفتا که منم من سرو خرامان دیاض منتم
هر فرقه و حزب مدعی می باشد . حق یامن و من دافع هس اهرمنم
و وس
کگفت دراینجهان که دوغم ترش است کی کف تکهشمع منسراپاخش اس ت
کس یال خود به جمیازد. پااسپخیالروزوشب دریورشاست
۳
مفتاح در جحيم دای که کات در جبپه انکه او ُازش بهریاست
بنهان به کُناه به که بر بام نماز زان کس ورد فربب و زین فرقغراست
۷ دس
ای روزه شدهیهغیت افطارمکن بر معده" ی دیان تو آزاد مکن,
روزه نه هين شک تهیداشتناست_ بیپوده مرو غیبت دیار مکن.
۳۵۸
بر اصیه داع هشته ق پر حال شادی تو که مردمان غانی اغفال.
هتکام قنوت میکنی ام حقی کتحوریوغلیاندهدومالومنال,
۳۲۵٩
میکنتوعبادت مطلب حوروقصور در کر دنطایعت تو خوداستی جبور
قرمان به صمیم دل بپر کانصاحب داند که بطاعت وی استی ما جوا
۰ ۳
در عحر تو پاش روزه نهيكرمضان یعنی زدوچثمو 3 شوازدستوزبان.
او اهلحقیقت است کاند رههعر روره ود اد غیت وازعی بکسان,
۳۹۱ ۱
ایصوم و صلوة کرده دام ره ناس ای داده فریب ناسرا از وسواس,
در حیله و تزویر فرو داشته سر چشمی بگشا اهل طریقتپشناس,
۳۲
قانع ز غم مال و متال آژادست از حسرت وت و جلالازادست.
شاداست به داد و دهش بارخدا از ارزوی دور و صحال ازادست.
۳ب ۱ ۱
در خانه زن نجیب فرخندهسرشت چوناستوراتوراو دهفتبهپشت.
سیم سم
آراسته زن کزده صفت می باشد از حور پشت بتر ار باشد زشت.
ی
۲
ها
آن ز نکه چو مدوليكبدخوباشد بر زندگی تو مرك و آهو باشد .
عاقل بگریزد از زن کجرفتار گر مسکن او جنّت و مینوباشد
۳۵
عر بند در تشاط بر آن خانه کش نمزه" زن رودسوی رکانه
ناچز بود انکه ززن مایهکرفت عز و شرفش ام برافسانه
۳۳۹۹
زانخانه کهما کاندهدبانکخروس با ناله شود بلندیا اء و فسوس
توشادمش وکهما کیان کشتهخروس در مکح کحلتوشدهزبرسبوس
۳۰۷
جانا ز دفیق نا موافق بکریز کوعاقبت امر کندبا تو ستیز
گر بار موافقی تورا دست دهد از دوی دضا هیشه با او آمیز
۱ ۳۹۸
کن لوح دل از زنک تکبر خالی گر هست تودا بقرب حق امای
میپوش تو جامه تواضع ی دیب ار توز برای اهل حق ابدای
۳۹۹
عخلوق خدا را تو مرنجان هشدار : کررنجه کنی دری برنج و ازار
خلق از تو رضا خدای تو همازتو راضی شودو تو میشوی با مقدار
۱ ۳۷۰
ح رکارمیانه کیر و میپاپس دیش تا انکه نکردی ز جهالت داش
ه کار کهتومبادرتخواهی کرد خی مخود ای واندراو می آندش
1
۳۳
خبرات و وت نکن از مالت تا خبر رسد تورا رل حالت.
خر و برکت تورا رسد از خیرات شادی رودعر ار بدین متوالت.
۳۷/۲
از بت نیکانتوشویفربهو چاق ماه خردت شود مبرا ز حاق.
کفتار نکو بانهمهچونمشملور تابان کندت خانه زصحنوزرواق
۷۳۷۳ ۲
آن شربت شین 4حرزهر است حه هست یت دهد باشگرعقل مکست.
شبرین عذاق اید اما تلخ است کشارب آنهرانکیباشدپست
۳۷
دای 9 بنأی عدارا ذست خراب عدل است بنایدسترب الارباب.
انک و که تمدل و ملکش بابك ک شودش خیمهزا وتاد و طتاب
د ۳۷
0 حاأمه کنامیت باره شود "آند مکهبه بد روی تو را باره رود
تو نام به نك در جهان بای نه ور نه شب و روز توییچارهءرود
۳۷
ان بام بلند کو به پستی بردت" کبراست ومت یکهدرشکسیبردت
در پستی و در قعر جحیم ابدی خود کبرببین چساندوسقیبردت
۷۷/۷
ی هی هش
را ه که روی براستی دهط ی کن کهابلس به کج رقت و تشد اهل صفاً
1۳
۳۷۸
م2 ۰ ِ
مبریکه ز خادمین عطا وا کیرد در راویه" سقوط مأوی گرد
:۳ ۳ مٍٍ مت سم
دل سر دچوخادم شود از هساثمبر 3 مرک او ۳۹ کرد
۳۷۹
خادم نو هیشه سیر و ایاد ۶ا خودرا ز چنین رویه دلشاد عا
: استاد و بش هس جه بو دند چنبن کر دند و زر کار استاد غا
۳۸۰
حخدومی و ر خادمین مباشد خادم به در و خوشه چن مباشد
۲ سر ص
من که نداشت حوسه حین خير زد ره انوه مکن بر انکن مباشد
وم
تأن ده کهزیان و هه شرم برند از دادن تآن تورا ببزت تنکرند
۳ 3 ۳ 8 ۱3 ۳ ۰
]ری ن ه که هسکین چ و موشان خسس راری شه مودیند و شر الشر ند 2
۳۸۹۲
چون دادو دهش تورا نباشدینهاد ک باز برویت شود ابواپ رشاد
اشجع ز همه شجاع خردشخصسخیاست کش خلق پی خدمتش ازحاناستاد
۳۸
هرجا کهشدم جزسخن ازپولنبود جزپول در آندایره معقول فبود.
نک سکه بدشپول اگ رکردخطا مردود نبود و نز مسئول تبود
۱ ۳۸۶
یست اس تکهزی بت ه رپست رود براز و شکنج زشت باستشود
۰ ۳ م7 ۰ ۰ فک
از بار خیت خوش کرداند روی اندر بی قحبه با سرو دست رود
د
۳۸۵
انک و که ز ماه خوش روکرداند ساغر زکف قحبه وثی زستاند
حيّا که رفته راه ارپاب سلوك جای کل سرخ تخم خار افشافد
۳۸۹
از مال کسان باسبلااجرچه سود شرمنده شوی| کر شود آن مفقود
گرودو بدادی چه تورا سود دهد اررفت ز کفتوق تبه کار و عنود
۱ ۳۸۷
شه کین کی ره بر گرا عووارق سای اد
س وکند ز قدر وقمعت مکاهد هرصدق ز کذب بیقمهست جدا
۳۸۸
ع گر فرور ژن و داماد زخود برتر مرو و ماد آزار ود
اندیشه کن و مکن تو بانیشجیل ای نور بصر خانه و بنیاد ز خود.
۳۸۹
دو شبره خودیده ندو شبزه باه دوشیره مده به ببوه مردی غتااء
آين عبت ور کرایست قراشی خورد مدان دوشزه ز بر بوه معای هللا
۳۹۰
اندوست کهیجهت زتو رنجه شود تو معتمدش مدان مده رنج بخود
چون زود برمجید شود دشمن زود باشخص چنین بند در داد و ستد
۳۹۱
یکان و بدارا برفاقت ده بر ارابه دل اين دا بزیان ای مهتر
درگاه بد ان تک سلامی بزبان در راه نکوبان ز سر وجان بگذر
10
۳۹۲
ان دوست که با دشمن تو با رود از او بکذر که عاقبت مار شود
3 دوست و دندشمنت دشمنهست ای لس که بروز و به بیکار رود
۳۹۳
از دشمن خونخوارو نمنالك مباش لوح دلت از دنج معاند خراش
بر قدر ویپای تو فزاید دشمن بی دشمن اگرهست بودمردهلاش
۳۹
از دشمنی برتر از خواش منال بوایتکه دقهر بر و آید رلژال
بر خیز براو بك ثای چود حدید کاخر شودت جام فرح مالامال
۳۹
از دشمن خانکّی نو این منشین کاندر هه حالس تو راهست کین
خوای و ز بیداری او در غفلت او چبره زند تو را بقوت بزمین
۸
بکنس یکی حسنرفاقتمطلب دنیایتگر که روز هم دارد وشب "
ک یافتشو دک یکهیکرهمهعر_ با تو خم وحدت زند و داح طرب
۳۹۷
از انکه به بد زیای و خبره سری مشهور بود به کهاز او در گذری
هی کار بدیگران کند پا تو کند با او تو مکن دفاقت و هم سفری
۳۹۸
کردن کثی ار بتو غاید اندام با چره چو او و با ماش ارام
. از زمیتو ار نشد دامبه رم می پیج باو در فکنش اندر دام
1۹
۳۹۹
با دشمن و دوست زم میکویسخن زیرا که بود مهرتو او دا چو لن
کی تند شوی به تندش افزاق به انکه بزیرش اری از داه فطن.
: را
هی جز نتان شنوی آن تور مکو چونسخت تور ابدیگرانسخت هم او
از پول بد ار خوش آیدتبدبردار هستی چو بهنيك خوشبیاورتوتکو
۱ 1
ازا که به یش کس نیار ی کفتن اندر عقش مکو مپو داه فتن
زا نو بکو که پیش .او بتوانی ای جان پدر شنو نصیحت از من
۰۲
خونمخوودانکهسر دركرنكبود يكرنک ودورنگه دودرجتکبود
يك رنک پسندیده هر کس نبود آن پستدورنگچره کلرنگبود
۰۳
انانکه دو رو و دو زایی دارند در جع خسان چه شاد حایی دارند
يكرنگ کروهیانددرقاف وجود در در نکن ملات جهالی دارند.
۰
فرزندر تا رفن من لاف کزاف واز کردهماضیخودت هیجملاف ۱
از کرده و از نکرده کفتندرجم لب بند کهمنفملشویروزمصاف
۶:۰
بر انکه تواند بتو گفتن هر چز میدار بان نکاه هتکام ستبز
کوبر تو شودچرهو گوید بسیاد تو ک نتوانی ز جدالش یگرب
۷
۰
ز اژ در مگریز واز سخن چینبگریر بر قتل تو در کفش بود خنجر تبز
گفتار ویاندرحق توتیفیهست کو قطع کند سر تورا گاه ستبز
39
ی قدر کسان را بستاش مکرای هتکام جدالش بدرآنی از جای
کویند اک نبود چون کفیخود ور ود چرا خلاف بر داشته بای
۰۸
هر کس که بکارتاید اندر فرمان ازخثم و غضب باو مزن نیش زبان,
کر کرد هکنهنصیحت شک نکهشود شرمنده دک نیوید او راه زان
۹
هس حرف شنیدی و مکناورارد شاید که ورا نعمت مقصود ارد
اندشه »۱ ورا مفید است شنو ور نه یگذار تأجو حبوان چرد
رف
هس جر شنیدی و مشو رود خثم خشمآش وپنبان شم در پنبه و شم
آن تم فرو بر که سورد ,شمت چونسوخت روددودفیظت درچشم
۰-۱
زانکس که تو خود عفو تناداری از خواستن عذر چه پروا داری
بر عذر زان کشا که نتکت نبود جون چثم امید بر باو واداری
۱۲
ای متبری از عاط روی رالد مداد اینان که بدور و صغاراً و کار
مانند بافند بدرلد و شور فرق تنهتد گلستاذا ز شراد
1۸
۱۳
تو داد و ستدمکن بهمافوقحلیل باشد که براید دی
گرداد بکیرد از تو باخشموغضب بگرفت و نداد توچوخاک بهسبیل
3
و اسیبه مده ار گُران هم ببرند 8
کر نقد فروشان بر اقناع شوند در عدله ازسواحی کریانندرند
3
از کارتجارتار توراهستسئوال به انکه خری متاع با یه فا
نقمی ز فروش آن بری در همهحال بفروثی از آن درم درم با مثقال
2۱۹
ار مردی و شکستنی هیچ عشر شاید کهشکست ویرددیدیتوضرر
1 باد تجادت وردت بر سروداش خواه یکهنهینیضررازایند وگذر
۱۷
ای گشتهمسافر تو بپر شهر ودباد ره رابه اراجیف درایی مسار
بهوده مگو فلان و بهیان مرده انده بکسی مده تو از ان گفتار
۰:۸
در سیرو سفرز مردمان خوب بکو هر رکس زتوپرسد خوش ومطلوب یکو
تا نيكویدازتو شادمان دل گردند بگذرتو ز ژاژ صافومرغوببگو
1۱۹ ۱
در راه سفر بپمره و حامل خود به انکه بکوق هه با رآفت و ود
خوشنود بای هر هارا برضا تا انکه زیرند به زرم و تخود
با خصم چنان به مهربای در خبز کش بستهشود بکویتوراه ستبز
او خبرع عر یک تندئواش خیزهمشو کز خیرگی هر د دو شودخنجر لیز
1۱
" خصمی که توانأثش از تو افزود به انکهبهیندیتودر گفتوشنود
با تشه مهر تخلش از بای فکن تا خواب شودیر ار لطف ووعود
1۲
تو سیه مده بکودلد وقاضی نام زان بعد به نو کسهوشیخالاسلام
دادی در جنگ میکنی باز بخود تو بخه بیاری اورند اخرا خام
۱ ٍِِ
ار کف توت | ابدروری منویسومکن بخویشتن کین توزی
چیزی منوس کان بتو سختآید اک مرد رهی ز من تومیآموزی
1
۰ هر روز نکن حسابخودای استاد این کار بود شیوه اربات رشاد
کر متلطهشد تیانع اجفروری اجاد قاید از برای تو فساد
۹
در داشتن دوست مشو لسته بقید کنسمیویگر دوست ازعروززید
شرطاس تکهخو شاننگهداریتو از داه وفا دمهر نه از ده شید
۹
ه رکش تکنی مه ل کهاز دسترود بعتی ز کفنت باز شهامت برد
۴ تأزکش هست حصادش با انقدر بدارش که همه کس بخرد
2:۷
ا ی کُشتهبنق شکب روتخوتمنقوش _زوداس تک هک دیتوچوعهن النفوش
شادی که چو مار بر خطو خایتو ناشد کهاجلتورا کند حلقهیکوش
2:۸
ايباخودوباخدا و لوق دو رک ایدرتونهاده خو یک کان و پللک
درجامت وآبصاف وتلخیچونزهر صر افتوشدذائقه کفتا کهشرتگ
24 .
۱ عهددس تکه ه رکهروبهبیکانه کند اواع خطا: عردم خانه کند
رت ود رود برتبه عال کرهست کدا سود در انبانه کند
0۰
ازار مکن بکس که بینی آزار هر چی زکهمیبریز مردماز اد
عال همه بازارو در او هر چزاست تو طالب هرچه می خری دربازاد
42
ای کول زده توه رکیرابدروغ دارمجب از چهروتوراماندهفروغ
تو غافل و خوابی کههوسناکطبع کرده استمجایشبر هدرمشكنودوغ
3
در رگن تو مکوغنت کنو زان گفته زیان مبررسدترود سی
در آینه ین مبین بعیب دگری در چشم خودت فتاده بسیارخسی
۳«
زانسفر هکهنانخوریمکنبدزنهار ان نکته چو وردردلو دیدهبدار
از سفرهنی ار نآنخوری وبدیکنی داردسک پستی شرف از تویسیار
44
مرد اوست کههرچهرابگویدیکند درصير و شکیب کوسشادیبزند
جز راست نگوید | گرشبن دکنند کاخرز درخت راستی میوه چند
3-22
نایم مگذار مالخود ازک و یش تا صرفبریز مال خود یتشوش
کريك پر کاه از تو صنایع بشود بینی بهمان قدر زیاق بر خوش
151
اصل هه غنا قناعت میدان ی کنز قناعت همهنی در خسران
اند رکتبعده تو ای مردطریق ال یب من قنم دا میخوان
2:۷
ای حصر نظر نوده در نیمهنان ای انکهندیده سودخودراز زیان
بروباه صفت طعمه میوشان با خاگ شیرانه شکار کنبخورهبخوران
20۸
دای زطع که روی تو زرد شود اسوده دلت عتلی از درد شود
و قناعتت دمد بر سر ورو_ در تار اک روی تورا ورد شود
1۰۹
غرزند بکن شیوه خود شرموحیا کر هست تورا حیا به میخانه با
گر شرم و حیا نباشدت بی زمت درجرگه و کویمیبرستانتومیا
۱ ۹
هر کار که میکبه تدبیر بکن آهسته بکار باش و نخجیر بکن
3 دشمن تو ستاده بر بام بلند آسوده اش از نام سراذ بر نکن
۱
کر خصم تو جا گرفته بر بام بلند دستت رسد باو به نیروی کند
ك قدر یاو خدمت و تعمبی با جواست شود با در 7 حربند
ز ۷
اند دی نکتد تو در ند از دوستش ریز و بر او در بند.
کر عاقل و کاملی تو با رنده مهر از لوح دلش زنگعداوت میرند
و3
در کوه توگل تو بیا خانه بساز وانکاه به هر که ایدت پیش بناز
گر تیر جهانی بتو پرتاب شود از روی توگل تویکی تير انداز
354
بر بام توگل اد کسی جاگیرد بر عرش ظفر منزل و مأوی کیرد
باشد مت وکل عبی له دلشاد نورش بدو عا از کرد
ه
از جام ت وگل انکه سرشار شود سر خیل بسی ملّت و احرار شود
هر قوه بجز توکل اید منحل بر متوگل همه ذخار شود
3
در دادوستد هيشه کنصافروی تا رد موم شهره بر بد نشوی
مگذاد که بر کرردن تو ماند حن از نقره خام با که پوسیده جوی
۰:۷
منویس تو چز یکهبگیرت ارد ظلمت برخ ی تا ار
ی فکر وشتی ار تو چیزیروزی دیوانکی عقل و ضمبرت ارد
۷۳
2:۸
دای کهسة رم کباض کل از مال خودش نذل اند ۳
اه خر اف اش مه هار نب 0 1 4 1
در قول ترش تا بفعلش اری صدگفته چو نی کرده نبوداری
کفتار بکردار شوداتوراست از باده" ۳ ار تفت
32
گفتار تورا اگز که کردار بود همچون شجری بود که بر بار بود
ثرا کبو دکفتهو کردارشنست چون لاشه افتاده" مردار بود
۰:۷۱
ای عام ی عحل و هسی فش نست ری و تازکی و ری
ی بار و ر هر انجه میخواهیباش حان خودت اندر خور اروشردی
۷۲
فرزند من آن شجر کهبی بار بود هیزم بودو در خور هر نار بود
که اشنیده درخت ب یگلویفری زینت ده کن باغ و گاز ار بود
۷
۲ عم ی عجل منباند رش يك قطعهجهان ازاو فتددرتشوش
ک افتقة با یی علی از حق شده دورو تون کاف رکش
۰:۷
8 سراح ور باید از ان با جدت و خلد حور باید از آن
ار توردر ان نبود و اندر انحور عاقل مهبه که دور باید از ان
۷
2:۷۰
پا ناز اک روی دل ارام بود اهوی سمادت بدرت رام بود
کر ناز و کرشمهباشد وخویقبیح ان دیو پلیدی است که بد نام بود
32
و صحت و اینی زیزدان بطلب وانکاه توان زاول و پا بان بطلب
ان سهبود اصل هر چه باشد تر با دیده کیان دل تالان مطلب
2:۷
و کار به اقربا و بیگانه مکو رویج امور خوش زین هردو جو
0
م3
ان ور امن کافی ام بر و ده کار که رونق بدهد محضر نو
اندوست کهخودامینو صادقباشد هردم بفزاید او نکر و فر و
2:۷۹ ۱
«ر روز جوانی تو بیاموز علوم تا فایده ات بهپیری اید معلوم
جهد و یگاه ناوانی ندهد نفعی بتو و ئینای منهوم
1۸۰ ۱
کون تو اک از هر خویش مدام عیب و بزرک میناید بانام
تو لاف بلندی ز بر بام مزن شاید که بناگاه در افتی از یام
2۸۰۱
از انکه موافق نبود می پر هیز شاید بتفاق با تو خیزد به ستیز
مگذار که بار اموافق برود کر او رود بو زود از او بگریز
۷۵
۸۲
ای موقع و در خور شاهنشاهی از چس تکه کوته نظر وکراهی
از فرط سا و رأفت و-حسنسلوك بتوان که کوفت ماه را تا ماهی
٩۳
در روز جوا و بو در ره شرم اذ هر چه پسند نیستمیدارا زرم
اندشه اینکاد بکن تا نفست زیر سر عقات ننهد بالش رم
۸ ۱
ای شاد بکیر تو مکُر بی خبری کهیشتومی:هند چای قجری (۱)
بر کر و اساس او منه دل پاش کس از تو و کیر تو نبنند ای
۳۸۹۵
دل تبره مکن زگرد ادبار هوس_ باشدهوستچوشهد و جان تومکّس
هر چی زکه پختنفسشومت دانی دراه نفست بکیرد از پش د دس
3
«انکس که گران خرید وارزان,تروعت کزفت کشتت واه عز نم ون بای
:او مال تلف کرد به سهل البیعی زیرا کهزنفع وضر خودچثمبدوخت
2۷
اندم که زمانه پاتو اقبال کند مودتو هی شیر که پا مال کند
قیال اک نبود هراه کی الله ود ار بکار دنبال کند
( در زمان قاجاریه شخص مترمی را که میخراستند بکشند در اطاقی
-خصوص بايك بیاله چای سم آوده از او بذیرائی میکردند
اقال فاعل و مقبول بود هدم بنشاط شخص مسئول ود
عبررانی بسن فزوده. در ان ام ۲ ایک ۶عقعول بود.
۱ 1۸۹
افزاش جاه و قدر ازراستی است تکیه عقام صدر از داستی است
در داستی و حسن وفا کِ باش نود تو فزون زیدراز راستی است.
1۹۰
انکو ر ندیخو اش نکهداشتهاست اندردو جهان تم خو ی کاشتهاست
در خزن دانایی و اواع جع بس لول پر بها که انباشته است
2۹۱
عیی که ز مردمان نداریتو من باشد کنهی که اورد بر تو زیان
امه ان زیان نکه دا رکه تا وت که دیکر ان به بندند زین
1۹
رک توانی و کر نکی عیب استو زیانا گرتوباودنکنی
در راه حهالت و خطا اختهق زین بعد چراغ خود منود نکنی
1۹۳
ان عر کهدر امن و فراغ تگذرد بالا ز شهیاست کوز تگذرد.
میخواه زکردکار خودامن وفراغ تا اوت براه امن و داحت برد
1۹
مریکه شتلش نباشد درکار خلوق از او همشه بینند زار
داز سنحیده و ی ح رند در خانه اس خادم بیچاره شراد
۷۷
0 ِ
«اتشوری ار به حبهمدوش شود اسرار حک در او فراموش شود
7 دالشورش ز عجب گر ددباطل شمع خردش زکبر خاموش شود
2۹1
ان شخص که او زمفلی تبرهشود اواع خطابهنفس او چره شود
فیچاره مفلس پرشان احوال د رکشته دهر هدم یره شود
۷
یشرموحیازدیو و دد ید تر هست ابا او بصفا چومشت بر ذشترهست
را نک سکه بهیشرم رفافتدارد شو دورازاو که اوچواوانترهست
51۹4۸
شخص ستمکار ستانش رن مانا که ندست نار سرخ افشردن
کردید ستمکار ستایش کنیش باق به ستمکری رود تلمردن
29
اوضاع جهان عام بر شعبده است کس ممتقدش نشد مگر ابهپست
که خالد عه برد هی ماه محاك این شبده نیست بسبنگو که چه هست
نج
در بافتق غنا ود از فرهتک فرهتکمجومکن زفرهنگ درتک
فرهنگ اگر باشدت اواع غنا چون طممه شاهبازت آیددرچنک
ِ
. چون وام گرفتی از کی واپس بر تا حسن امانت تو اید بنظر
کشت چوتوشهرهدرادا کردن دین گویندیت وکه هرچه میخواهی بر
2.۲
خواری ز طمع باشد و افزونکوق کن تركك طع تو عزتار میجوقی.
ر ۳3 جرد برار ددان طع تاعزت تو عیان شود هر موق
ری
تنها مشتاب نو هر سشّه و بار زرا ضرق وش تورا آغر. کار
داخل میاعت شو و زانان منکر دفع ضرر و حلب منأفع هشدار
.0
گشت از عل قبیح زاهلخردت اعال قبیحه سوی دیوان بردت
آن فعل شنیع ونایسندیده عل دبو انکی و خبره سر ی اوردت
۰
در مال کی 2 تورا از ود ۳9 دکّت شرافت وناز ود.
اوات زبان و زرد رو ز طع در جهرمٌ تو روز و شبان باز 3
٩ ۰ ۵6۰
میک ان لو تواضع و سخاوت ین که خی ۱ راننهی بردگران
نه بر مکافات وعوض خاضعباش تا مهر لو اقتف ندل بر و جوان.
۷ 6
ما که بسهمنا کش میداری به انکه ازان مال کف ببزاری
من دوستهیشهد ارم ای مر دطریق مالی که ود ی لعب وراری.
۱ 5۰۸
داند جو عبرد 0 ورد انواع نش غوطه زند ۱
۷۹
0۵
آن کس کهزحسن خاقهحروماست حال اسف اشتال او معلوم است.
در خاقه کر بسوء و 33 کی بچاره به لمن ابدیموسوم است.
9۰ ۱
ان ووی که خندان و بشاشت زای است . هرک سکهبهببندش فرح افزایاست.
او خود همه جااش بگلستان سرود . باشدبهمشت وجت اورا جایاست.
۱
خوب اوس تکبیموقمومأتباشد چون ابر که بر بخشث وترمیپاشد
انکو که نکوئیش چنین جاریشد در دهر عل بسلطنت افراشد
۲(
و نو کرد دز
كت ف ف ۰ م2 سح ف
جون داده خدا نورا نو ان خدمت میسکن نو داصحت شا وش و
می مزد خدمت ضعیفان بر خبز ۳ نیغ فر
۰۱۳
8 اولی و در دانش ق اد ین فعوژن کر لو کازایمرد
با پی غرضی مشورت کار بکن تاروز پسین چره تو ناید زرد
۱
قوآت نو تودهر کاسک ایدانا مک تقو تغواب کرآنهن ود
آن خواب کهستکینبود اف رکبود زیرا که درا مروز نه یی فردا
0۹۵
جامت ز توگل چو شود پر باده اواع نعم تو را شود اماده
يك بنده توکل تا وهنور لبنی هه رفه اند و او استاده.
۸۰
۹۹
کردی چوت و کلاستقامتمیکن_ تا رشه زند به ار دادت از بن
از حسن قیام و استقامت اری بر جله جهان نقر و مباهات یکن
۷
برخجلت مردمان توخوشنودمباش از من پشنو قلب کی دا خراش
باشد که تورا ذز خجالت ایند خندندبه تو زاهد ورند قلاش
6۱۸
اندرخور درك و فهمادرالك کسان میکوی سخن نه کهبپر کسیکسان
کتجشک ز اوح باز کی میداند اننکته دقیق استومدانشاسان
۱۹
ما فوق مرا دو ارزو چوندیدی ان لظه تو داست اوّل ومیدی
کر کوش رایاخرینمقصدخویش گویند بیا که اخرین گل چیدی
6۲۰
خوش باشهرانچه مرتودایش ید کت کرک درنده یا اکر میشآید
هستیتومریض ع دهنده استحکيم دانا ود او یکم ۳۹ نش آید
۱
خوش باش بداده ک | کرهستزیاد دل را به رضا هميشه میداد ازاد
زاندوه توکی زیاد و ک فرق کند تو غافلی و دهنده اندر مرصاد
رکف
اواع بلا اک تو روی کند رو بر تو موم کر ز هر سو یکند
بسپار تو کار خود بدستانکس ختاربود کوه اک موی کند
۸۱
وف
<اراتو مکن زدام هس قید ملول قید تو چرا علل شود با معلول
دانندهو قادر و واننده یکی است کرخرقه بدوشتو دهد با کشکول
1 رف
انا که کجی وراسی را گذری نبودتو چرا تند از انجا گذری
وان و اسازرز1. کش بودند از تند روی ندیده سودو گری
۰۷۰
از تاش افتاب در فصل توز ه یک سکهنشد کم نباشد بهروز
دفع نقاهت نکند تا پرود دنا نشود مدرك اسرار و دموز
۰۳۹
از ااکس بی وفا و با چثم امید منگر که نجسته کس راز بر بید:
ذانک سکه نهاوراستحاونهوفا اولاد رسول اک ود زاو برید
موف ۱
باسفله پر حسد مکن هم سفری کز تير حسادتش تو اندر خطری
هرلقمه خوری نکه بافسوس کند انلقمه عمده ات شود نیشتری
۲۸
در دوستی سفله دوامی نود ریرا که به بند نك نمی
او بپر بری 6اه شود رنه ز نو ان سان که به رنجشش تامینبود
۳۹
کر بید باغ خلد بنشانی تو از کوثرش ار آب بیفشانی
از بار و مر ایالابد محروم است باری مطلب ز سفله انسانی
1
وه ها
0۷۳۰
گر ظرف سفالا بزد اندای با جام جی نیکند هم تلق,
کی ایتکه سفال عرض اندام کند بر جام جم آورد مخود رسواف.
اقوف
نک سکهمیامانتش فیستنصیب. گرب د کندوخطا هینیست غریب.
چون ندست امانتشبدان کانملحد انواع خطا همشه دارد در جیب.
۳۲
میکن توحذر زجتگوییکارکسی گر هست ضیف تر زکتر مگی,
سیلاب ز قطره خزد ان رامیدان کز جا بکند خانه و بنیاد بسی,
سبی
از فتنه" ابروز و ره عحک ۳ فردا به تدارکش نه بنی تقدیر
سر چشمه توان گرْفان ال باییل چون درگُذری بیل برد باز نجیر
۳
هی جنک ز اول بود از کتر چیز چونش رسد صلح بد رو بستیز
بر بند سرداه ستیژه بصلاح دیدی چو شوی عاجز از انجابگریر
۳
میباشتوشیرنسخن وخوش رفتار میکن چه رعایت سخن درگفتار
و انکه علاعات و دقت میبکوش تا کُفته نفکند تورا در آژاو
۰۳۹
بر عذر زامسالد و بخالت میباش بر عالی و دای ار توانی می باش
چون ار بلا دریغ دیش میکن خواه انکهبه گلستانبود پابرماش
۷۳۷
شخص یک کر است و و ددستتهی به زان غنیی" کشنبودجود وبپي
آری غنی بخیل دا نیست شرف گر پای هد به پله پادشهی
6۳۸
هنت و بکا رهای عالی بکّار در کار بلند پای هنت بفسشاد
با هت واستقامت و کوشش وجهد از تخل شهنشهی شوی بر خورداد
0۳۹
و موجز و ختصرتوهموادهسخن این نفز سخن را بشنو هان ازمن
زاطتاب و ز تطویل کلامتسامع خسته شود و تلخ کند از نودهن
۰:۰
ها خیره مرو هرزه درانی مغا با هرزه کلام اشنانی منا
برانکه بود عال اواع فتون هی عرضه حروف ابتدانی منا
۱ 6
از مغاق الفاظ چهسود و ای با انکه نباشد ز لهالش خبری
میکوی سخنسادهو صاف وفغش ت هیچ کسی را ژساند ضرری
۲:
در فن سخن سرانی ونطلقوییان میباش دقیق و میشناسشاحیان
تا که به مناسبت سخن ساز کنی سامع اگر عالی است با که نادان
۳ ۱
در منطقه البروح دانشمندی زنهاد مبین بخوش که خورسندی
خوددنجوشدی,ست ری ازرههچز کر نت روش در بندی
۹4
3: ۱
ای خیمه زده بطارم جاه و جلال غره منشین که مروی رو بزوال
مانند و بسیار که بودند رجال باقدرت و رفته اند در تحت رمال
۰۰
تا چند ثیاده مینانی مه و سال تا چند تو را کرزمال استومنال
تا چند و یوت خای عم بنهی هه را و میروی الانال
۰:1
ای جام نموده ز طرب مالامال کتر زمقام و دفعت بلابال
فرصت ندهد بدست تو چرخکود آخر فکند بل جانت زازال
۷
ه سکس مخیالخود رهی دار دیش جولان دهد اسب خوش رای شوش
جمعی بکیان خود بدام 4 تا عاقبت او رسد بکام دلخونش
۰:۸
در کار تنل بکند عقل درست. چون زهر تنل استدروقتقخضست
زهر استچهزهراننکهمیز اید شهد . شبرنشجریاس تکهزعقلتوبرست
۰:۹
اندم که تئل بکند عقل تجست حک شودش کار اکر باشد سنست
در حر تحنل انکه غو اصی کرد در هی قدمی لول شهواد جست
۰ 6 6
در قرن پیمبران چو نیکو نگری بینی ز فل انچه باشد اژی
در کشمکش ملّتبی دانش وهوش کردند فرو ریشه چو مک شجری
۸
۱ ۱
انکس که بننلت گذراند ایام هواره در ایام خود آیّد ناکم
بدتر تبودز غفلت مرد که او نشناسد التدای کار از انجام
وف
تا هست تورا توان بکن تدبیری تایش ده تو آید ان در پیری
سیلی برخت وان زدن هس رواه ک موقع پیریت ای هم شبری
وه
ای غر ه یزور و زر و قدرتباشد روزیکه رخ و را اجل بخراشد
کر فر" فریدون و جم و کی دادی ال سیپت اجل بسر می پاثه
دوف
از دایره خرد منه پا ببرون سر کشتهمشوبکارخودچون بکردون
یگ رنک شو از رنگخالفپرهیز تا از خطرات رتگ مان تو مصون
--]
اد کر اک وفا ساز کند آخر فا رای آغاز کند
احق بود ار به بد کر چثم امید پوشد ز خداوند و باو باز کند
6۹
تقلیب نه ره به ان نه بر اين دارد زان بد کریخوبیاز اینسنشود
6۷
زالکسکهگلویخویش پرباد کند هنکام سخن غریو و فریاد کند
باری مطلب ز مهربانش کذر ی ساتّه باشد بعو یداد کند
۸
انکس که زنا کسانجایتطلبد مانا که ز مارها رعایت طلبد
اجق بود انکه تربه پیرازا از طفل دضیع یب وقایت طبد
۰5۹
در گلان حل ه رکه آسوده نشست با گز لك حل خود دلخصم بخست
با حبل متبن ی و دانشمندی بسیارعدویخرهرا دست بهدست
۹۰
نکن که بکاخ حل منزل فرمود ابواب فتوح,ر دخ خوش گنود
هرک سکهیک نکر فت چ وکان از آری همه کوی شادمانی بربود
۰۱
نار بزدگی نه عال است و منال س ارچهو د؟سخاوتوحسنخصال
نامش به زدگی زود در کیی چونندستستا وکرمش درهرحال
۱ رطف
برخی ز بزرگان اک آراسته اند در باطنشان چون نگری کاستهاند
نان به ذدگی 8 شهافتت یت کز نقش بدی هدشه بر استه اند
۹
مردینههمبنسبلتومویزنخاست با ِِ تک ظاهر و دفع وسخ است
پراهن مرد از سغا و ز خرد منسوحودچویتگرینخبهنخ است
4(
ا نکش تخلیده نش خاری در دل ک حالت کشتکان اید حاصل
۱ قرق استبهانکهئز یچ شکردند با انکه نشد ز نش زنبور کسل
۸۷
۰۰
۳13 بر قدم رفح بران ره ری کاه ز حال زارد آنان تشوی
بر اسب سواری نئی از داهروان و آ که اکر عثل ایشان نشوی
1
ان کو ز فلاکت دشهامت بنشت خود دست ستم بهیینوایان,ردست
3 سروری و بزرگت ارئی شد هرگنک قبولشب دا کهشب است
__ ۱
۳ انکه نون مخت ود بار مشو هش دار و توره بان تبه کار مرو
کز شومی او دسدتورا شومی نیز چون اشتر مفلوكك سر خار مجو
1۸ ۱
:دلرائوبه بد مدار و هش دار براه کاندر ره تو خار سی باشد و چاه
عازوجفی رتتاوویبای خودایت. فافل مهن و کیتسش فرا کاه
۰۹
سر خیل خطا بتجاه و زراست توغر مش و کهشخص تومعتبراست
هر کونه نوال و نا" شام و سحر چوننيكنکه کنیهه درگُذراست
۰ 5۷
داراق تو اک بود چون قاردن ی تجربهی رود ز دستت ببردن
«اناق و تیربه پم باید بود تاغرق نکردی به بی دجله حون
6۰۷۱
۳ انکه نیازمودهق تيك و بدش برنند در وک ادا ره
ه رک سکهنیازمودهره رفت عاند بیتی تو حقير "تا بروز ابدش
"۷۲
زو خت نی کی کون وان آزرده مشو زاو دلبی را مخراش,
او دوست بود با تو که گوید با تو عیبتوچنیندوستسرابودی کاش
توفف
الفت تو مینداز به بد کرداران زانان بگریز انچنان کز مادان.
با بد روشان مرو که روزی آید بیتی که نبودند توراغم خواران,
۷
در دهر چنان باش کههواره دری مردی تو گِ روا از نگری
امروز تو ژاد دوز فردا بردار آخر نه چو کاروان اسبر سفری٩
۰۷۵
زاندرژز و خشونت رفیقان وفیق ربخش تو بدل میار ومیباشدفیق
کان بادهبجام درخلوصاست وعطا یا انکه زخم قير پر کرده دحیق
۷۹
ک گوی بجا و نفز و پا کیزه یگو ده پوی براه صاف کوبیده بپو
الأس بود ستک بقبراط کشند بسسنگسیاهرانه قدراستونهرو
وفرفت
در وقت معاملات و ایام سفر پشناس رفیق خوزش در خیروبشر
کهاشناخت نکسان متوطاستبدین بر وفق نشد چو تیراز او بگذر
6۷۸
شیرین سخنانند وق تلخ و ردی گویند ز خوب میدهد بویبدی
چون غولمرو گولورا کباش غرقت نکند توجات زبدی
۸۹
تا چند فرو برده تو سر در نغدی تا چند چویخ فسرده و منجمدی
مندیل وعحامه نست جز چلواری خورشید به بن و در کلاه غدی
0۸۰
بر هیچ کس اعتاد منا که ود او روز د نودا یکیخصم شود
از شخص دو روبرمکن هرازی و ۱ راز 0
۸۱
بأروی کشاده در تلاش روزی مباش که تا دسد ورا فروزی
بگذار عنان کارها را بخدا_تا تلو تأیید و شرف اندوزی
۸۲ ۱
ای جان پدر ز شور بختان بکریز یاب ی زر کر
که اقبال سبه نورا سیه روز کند افتی تو بروی اد .ری بر شبدیز
ره
دنر گوحیات هرعنانروزوفبان نه غرم بان باش نه عافل از آن.
درخوابمان که روزوشببادندان موشت برد انچه تورا در انبان.
۱ ۸۶
«ر خرمن تو چوموشسوراخ کند تو خوابی و او دل تو پر آخ کند
خر خوای و غافلانکه کاواحلت سوراخ دو هلوی نو پا شاخ کند.
۸۵
از مردم چاپلوس میکن تو حذر کو از ره خیرت افکند درچهشر
همدوش پابلیس لمین خواهی شد افسوئش ار نود اندد تو ار
سك
۸
از راه قلق ار کست امد پش هشدار تو در آمدنش می اندیشی"
کش نقطه مقصو دچهباشد کهچنین در وی لت ماده سر خوذش
۸۷
انکو عزاج تو سخن میراند سر بر اژ حرف تو می جنباند
خودرا تو از او با که باشد غولی در گول تو اسب حیله را میراند
۵۸۸
تیر محملق از سپر در گذرد از جلد و عظام و از جگر درگذرد
در موح لش اک عرق شدی او کته توراجو باذصرصر گُذرد
6۸۹
بر خصم شوی تو از تماق <بره انسان که شود چثم دل او خبره
از خالك تمآقت شود ح؛ خیش کوز که فرق نداندی مویر از دیره
05.۰
زنهار مدر پرده تو با چپره عدو چون گشت دریده نتوانیش دفو
تآتیره شود روزش و دیزی خواش درداه تءلْقل شب و روز بو
۰۰۱
از برده برون جه که بتوانی کرد ان کار تو با عدو به هتگام برد
"دیداد مکنورا کو هداز با ان کهخونت وک ددنسرد
۹۲
آند که شتر بگذرد از يكسوزن فرزند رو دکوشهن و رك سو دن
حالا چو توان و میلتی هستتورا از هر چه تو برکنار وبريكسوزن
زنهار به انکه دور باشدز خدا در چهره" او نباشد اوار هدا
«مساز مشو چو غولت از دراه برد مستی بکذار از سرو هن مخود1
0۹
با انکه فرو ما یه بود ساز مشو بی رتبه بودرفیق و دمساز مشو
کو در صدقش خزف بودنهکوهس معنی بطلب اسیر آواز مشو
5
میباش برانکه عر باطل فشود عم و ادب از خبیث حاصل نشود
کندیده عذیر کر کند هدوثی با ار دیع عیث هاطل شود
۹1
انک سکهخداوندتمیزاستوخرد نام کیان جز به نکن ود
قکذییفی کند ی رکس کهدمند توبیخ ی کند ز هر کو گذرد
,9
کر دست دهد دفینبهازخود جو تور تورا باشد اندر سر ورد
پلبست گر دفیق و دمساز شوی_ناچار شوی ز خبثویستیچوناو
6۸
بر مسلك هر که ره رویاوهستی گر اهل جام ار که مینو هستی
با خوبو بدی | گرشدیهماخلاق او تو مدام هم ترازو هستی
۹۹
دای که ادب چه شاهکاری باشد ان جامه نکر تر افتخاری باشد
و و انامه نو شههران که هایس ار فش ردارش رات
۹
ٍ
ترفیع مقامت از ادب میباشد از حسن ادب تورا طرب مباشد
در چم بشر هر انکه دارای ادپ باشد چو قر در دل شب میباشد.
1.۱
در کار ز ابتدا و با حسن نظر اندیشه ها که 0 ار باضر
ه رک سکهسوشنبائد ورفت اندر بی کار شد التش
۰
ان کی که زمام کار دادیبههوس آخر شودشبسته ده ازیشونیس
هر لقمه ز روغن هوس چرب بود گر کس مخورد بگیردش داءنفس
سف
3 دستدهدرفیصاحب قدمی دارای حیا. ورئبه" عتشمی
اندر شب و روز خدمتش کن زیرا از الس چنین ستوده و حترمی
۷
میبکوشحسن خط ودانستن خط نه ی خردانه هر چه کوق بغلط
خط خوش خوب خودبودزینت مرد معلوم شود نکوق خط ز نقط
1۰۵
هر کار کهخواهیتوپس زاندیشه میکوش در او زهرچه باشد پیشه
کر سهل کرفتی و نکردی انا بربیخ امید تو خورد بس تشه
1۰
ای کرده بخون خلق دست الوده مردم همه خسته دل توق موادم
دارم مب اینکه کسهخلق همه صد باره تهی از تو بود آموده
۳
ی
امروز تو کار خود بفردا مگذار در کار قدم تو بی مهابا مگذاد
۱ میجوی گذار و اسبدر اببران یی فلك مات با بدریا مگذار
۰۸
امروز چو کار تو کف شددیگر فردا چو کنی نببنیش سود ونر
قیریکه زکف رفت نیاید بکان اندر عقّب رفته مزن دست لسر
1۹ ۱
فستی تو ر دشمنت اک راه رشاد او کوفت درصلح وصلاحتزوداد
بکذار تو جنك کار اصلاحبکن از قید خصومت دل او کن آژاد
1۰
ک اس و نارد پشت کن جتك او برای دود اندشت
و نمی که خار دفعش مججز ان دک نباشد کشت
۱۱
از لشکریان ز دادن سیم سیم درنک کردی ننهند شادمان روی مک ۱
ور حمتو بلشگ که زرهاد هوند که خمم تو ازهرسوتنگ
۱۲
تلشکر که ز ارشدش نبیند انعام کر بخته جنک میرود در ره خام
۱ دل سردود از بورش و فتح و ظفر جو ناستچنین فتحتو راننستبنام
۳
: سردار مه اک شید روی جنک افراد کجا کنند در جنک درن؟
کر ارشد قسمتبتوالتپرداخث افراد یلك کنند در موقع تتک
سرداد بافراد اگز کینه نود انحاض ز ملبوس و ز نقدینه ود
خودیر سرراه فعح و وروریخود زب وگل تکزیخودچیند(۱ ود
۱۹
مرگ توبه نأمبه ز بد نامی و ننک هرت بهدربهانکههخوابهدورنگ
اندر بی ناموس و شرافتمیباش نه خام آراسته ۱ رقص قشتک.
۱ ۱۹
هر قلمه کهخواهی بکنیلسخیرش حک بورشش بده بکن تدمیرش
تو فکر مکن کهراه چارهیکجاست تا فکر کی خسته شویازدرش
رلک
تسخر قلاع کر به تددیر افتد باشد که ز صبر تو سأخبر افعد
۰ سم
تاو نی هد کرفان لهس ری ظلور در نو زماعر اد
۸
کر غیر عقله کارخطااست اما عقامجنگ از عقل جهخواست.
تا عقل رود که راه چاره جوید از ثر و رت دل دشمن کاست.
۱۹ ۱
انانکه همشه اند اندر بی ننک شادند بعمر از دفیقان دو رنگ
اندر عقب نام و شرافت بر خیز نهاتکهشوی زعشقيكقحبهدنگ.
۳۰
م2 ۰ 0 72 م2 ۰ ۰
9 8 ندهدننگس رک بانام خرش است مردانه دثير انهو در دام خوش است.
همچونزن-حنانه نبادس تکهزدست. _ شیرانهرکارکرده اقدام خوشاست
([ ۲ حمار قلاع کن از گل و رزیده کشند
1
٩۹
1۳۱
در بین توانگران چو هستی مایه از ما در خود شیر بخور نز دایه
از بازوی خویش سفرهیمیادای چشم تو چرا بسفره هسایه
۲۲
قاضی که برشوه دیده پر نور کند دانی که چراغ قلب دا کور کند
رشوتشودش پر دهبرویدل و چثم ضایع حق مردمان مزدور 1
۳۳
شد راشی و مراشی لعبن دو سرا این نکته مبرهناست تو فرمان خدا
ابروز اده اند امش تقد یعنی که حلال عام و ارشد ما
4
تقدع چهخانها که کدهاستخراب تقد ءچهدیدها که کردهاست پراب
تقد وسیلهئست نا هر ظام مظلوم بی را که به بنددیهطتاب
ِ" 1۲
تقدم بود رشوه کند چشم ت و کور یی شاك زقبول یر
آری بود ان وسلهی توبه ان بندی هه خلق ی وا دا به تتور
ْ 1۲۹
۱ هر مسندشرعچونتوراهست مقام بر مسلك صاحت شریعت بخرام
بر ملت بیچاره ز مهرافکن ظل تو داعی و اواع انامند اغنام
۱ 1۲۷
- گر مومن پاله زاد صافی منشی آماده شواز برای هر سر ذثثی
چون کوه پاستواد بنشین شاید از لشکر جهل بر تو اید یورثی
۳۸
آر جهل چودر کلاهتوهست شیش #چونسر طانبکجتو راهستروش
از کوکب عل و معرفت تابان شو تا بادعطای حق کند برتو وزش
۳۹
ان را که امید استبهاربات غتا او غرقه ود به لحه" رنج و عیا
الش به دو دست داشتن ,تراز آك بر سنه دو دست الستادن سر با
س
فرزند مرو تو رو بر گردانی خودرا مضکن بظلمت ادا
از بپر دونان مبرسویدواندست از حرفه مجو دونان اگ توای
۳۱
در تار شدن به انکه توکر ودن مشنول بشثل به که چاکر بودن
يك نوع ز مش رکین بود نوکر باب کارش به در بشر همی سر سودن
۱ ۳۲
درصنعت وشغل وکسبهوارهبکوش _ تا خلعت عافیت بکیری سر دوش
از چا کری و زنناك انراحت باش تا چندخوریلگد ز اربابچموش
۳
در جام توکّل می استغنا نوش محبوبه عافیت ببین در آغوش
خودرا زشرابچا کریمستمکن تا نا رندا معت نناید در جوش
۳
در خانهسابهچکار تک هکههست خود عاید روژه دار با باده پرست
داده است زمام اختیار علت زدان فرید تو به انداره بدست
۳
افرزند ار بنا 1 مستحک هر گر ژنی بفرق خود دست ندم
شالوده کار تو اکر باشد سست اشکسته کر شوی بههنگامهرم
۳ ۱
بر هیچکس اعتاد در کار مکن آید که درخت تو زند تبشه زن
غیر از سند و شواهدش کارمبند مشروط بشرطدر سن دکننهسخن
۳۷
هر کار در او فرو جافی پشتاب با عقل سلیمی که رود روبصواب
. از یش و پس کار و محیطش بر کو میجوی از اویگفتهاری توجواب
۱۳۸
منولس خطی که رو زکاران دگر ان خط بشود شعله رند بر و شرر
3 فکر و ار بقم تک مران کافتی سر و نباشدت زاه کف
1۳۹
و که سا اگ میا یکردی آید بتو زحت و غم ورو زردی
زرا که دو جتگجو زو رنه شوند گویند چرا چنین با اوردی
1۰ ۱
توصیف کی مکن زاندازه بدر شاید کهشو د خصم تو روزیدیگر
وهی و عالان نله شود کر و از گفته بعد تونه سودی فنه ار
3
بر دوست مده و اختباد هه کار دشنو ز مناين نککتهزماقهشدار
خواه ی که بگبریا زکفشمیکردد خصم نو و اماده ذ مر ببکار
ی
ِكِ7 1:۲
رن مردم بیوفا جو دسم درست کز شاخ وفایشان یکیغنچهزست
در هر که بدیدم از وفا بدعاری يا انکه چو شمخام ناردستهسست
۹۳ ۱
در نزدیزدگانچو روی پاشموش میباش ببزم شان سرا پا هه وش
کوفی اک ان گاو بود نر بخدا او عکرفاید که بود ماده بدوش
۹
در کار و ز خل ق کس تکوهش میا روزی بهیان کار روی نو بیجا
رسوا مکنش دعا فراوانش کی با ققو ین کرادن دا زستو
و۹
بیچاده کی که چرخش افتداز کار از سودو فوائد نشودبر خورداد
گر سسکز عزّات و شهامت بوده در ژد مه خلق شود بی مقدار
۱ ۹1
انکس که ز یام عزّت افعدیزمین گریان شود از ذلت او عرشبرن
ً لطف خدازش به تعای تبرد بهوده ود مساعی او یقن.
۷
زا که زمانه تخشی و مترور کند درفتح و شرف باد به شیپور کند.
3 هست ساه زنکاری اورا خودچرخخب ه کج مدارچونحو رکند
۹۸
باداد خدا داده و دل شادان دار کر تیغ جهان نید اندوه مدار
کر جام توسرشا رکف اوستتوی مدوح اعالی از صفار و ز کار
1
یس
۹۹
ح ۳۳
پشتاب بدانچه نفع خلوق دراوست کر زهت یام تورا ددد پوست
خودین تو مباش زیردستانرا بین انکس کهبدید زردستان زکوست
: ت
ژاستیزه ببا تو خویشرا رنجهمکن در پنجه شیر شرزهسر پنجهمکن
کر حاک ماتشاء کردت زدان از ظ وسترتو خلقاشکنجهمکن
اف
ای مرکز بسط قبض انعام مکن خودرا مثال وحش و انعام مکن
داده است خدا تور کبدهی بفقبر در را تومبندوخو شگمناممکن
5۲
انکس که ندانست خطارازعطا بگذار جزای علش را مخدا
هر چا کهبدیدی این چنین آدمرا یکُریز از او که کار او ندست ما
1۳
شاهین ز شکار بشه اش باشد ننک عنقا نکند دسوی خرچنگآهنگ
افتاده ترینطیور بابشمخوش است قرباغه شود سیر ز فضله" خرچنگ
1۹ ۱
انک سکهودچورغكشباهنگ هرکز بتمای نتوان کشت خدنگ
شهباز تواند که بسر گیرد اوج گربه نتوان گرفت چالیش پلنگ
0۵
پس بی گنهان که خفتهاندرزندان رم ز فشاط و عیش دام خندان
آننجایهتفرس کهچهسر مستتراست حوران به میستانودر ابواندیوان
ان
گُفت ی که درست کارهمو ار خوش است قلب متقلب هه اندر طبش است
بیش بدرسترفت با کج روشان زان کج روشان هنوزد رکش کش است
۱ 9۷
آزی بدرست پا درستان باید کج رو به کجان کجخرامانباید
هرک که مجاووقتخود کارتکرد او هست بلیه و تبر باران باید
5۸
پامفرض و با حسود اگر پار شدی در اوّل و آخر تو تبه کار شدی
بر قول غرضنال و حسودارتودهی دل میتکری که نقتش دواد شدی
1۹
شاد شرف ذ عقل ک کردد ان سان که در آفاق مسلّم کرد
کر شحنه عقل ه رکه بیدار ود کرهس تکدا اجل و اکرمکرّدد
.1
از رفته و بکذشته و تا بافته غم در دل تومده ره و مکز دستندم
ازحالو زمان حاضرت شادان اش ک خوراسف و مشو به انده دم
1۱
در ملك وجود ه رکسی باشد ننک همست جهانرو شکندچون خرچنگ
خوب است که نام | ورانش بنهند ورینه صفت بگردنش پالاهنگک
۲
آ نک سکه بکارعاقبت پارنیست در آخر ام مایه اشرفت ازدست
وی کر بکار کردیتوشتاب ابواب فتوح دا بروی تو پدست
و
ب ۰ ۳
هشدار مرو بر ابر حهل و عوی سر کشتهمشود رگُذرنفسوهوی
حاهل مجهالت درو دل خوش دارد کوهرچه کندزرویعل استونهی
11
تامهر جهان زن در خشان شود خورشید رجال تعد تابان شود
م ف ۰ ۰ ۰ ۱
کر زن مهد ز برده جهل برون در ستنه طفل ك فرشا رن اد
11
کی عنصر مرد و زنجدا بودزهم٩ ک مرد ز نور وزن بد از تبرظله
با زود خرافات مکن ظ بُن در که خلقت نشد او از تو ٌ
131
۳ سم سم سم سم
ژن ضامن اساش مرد امده است با مردشرياك رم وسردآمدهاست
پا چشم خفیف از چه ی زن دا او شرستجانبرور درد امدهاست
1:۷
ای مردعزیز کر تو نور بصری اخر نه ز زنشدیتو زیبا پسری؟
عیهوده مرو ژنوتویك خلقتونوع زن جا رقد۱۱)وو را کلاه تتری 9
13۸
تا ذن عیان کسه سر پسته بود در عا اجقاع دل خسته بود
چون اهل اروپ مردو زنمیباید از عأم قید و وهم وا رسته بود
13۹
مر 2 ۳ ِ . م2 ۳ ۰
کر مرد مخیب زن شود نیز میب گر مرد پشیب زن نهدرویبشیب
درهردودل استوخواهش ونآرهوس رانشملهار این عیانشود یز میب
۹8 مقلمه ی است که زنهای عرب و ایرانی وعدهثی از اهای شرق اس
۱۷۲
ذن جفت باختبار می باید جست نه آنکه به میلابوامروز تخب
هم مرد بای د که خود ازرویرضا جفیکند اختیار باشرطدرست
۷۱
وت که[ ای توشمار راحت شوی از فضایح و اهنجار
گویونک و گویاکردر چهغم تاخلق ز گفت تو نکردد بیزاد
۷۲
پر کوی فزون پوی ملالت بیند از سیلی ایام حوالت بیند
او که هروس مان را کر تقرس ی شمان زیت
۷۳ ۱
دافی که سا مهتر دوران کندت از فرش بعرش بدر تبان کندت
از راه سخا هر که نود انجه نود زانرویمکردان ت وکهساطا نکندت
۷
از بذل و سخا مظاهر قدس 1 در ملگ قوب بر زدندی خر گام
اشرای ها اه و سانی: سح واه را خی ۱ کار
۷۵
از شیکروساسن تست اه و نگودد کفرانچو کنیختتووادون گردد
اکن کی چو کوه عم نزید از جام نشاط چهره کلگون کردد
۷۹
از دمن و ازقرض و زیادیعیال مهیان پیاپی و ز نا داری مال
ی
بیچارهش و دضی فکشچوننگری بوده است تنومن دکنوذست خلال
|۱۳
۷
یداد مکن دادگری آخر هست از داد دهد بقو ات زودشکست
یداد گری نشد که مفلولك نشد شدخسته جکر جرا کهدماراخست
۷۳۸ 1
کرّددز کسالدت حیاتت ذایل ماه تو شود دو بیاهی مایل
عگریژ از ان چتبه کسالتبکشد چون پرده شود رقیت دا حایل
ٍ ۱
از کر رود مروت و حق جوی از کر رود مرد بخبره رو
کر است که میکشدچراغ دلتو آری نبود بتر ز کبر اهونق
۸۰
چو نگفتهمودرودسخنهچونتبر بر کشتن آرا نتوان با تدببر
پس تبر مینداز که اید بازت میگوی و بنداز ول دیر بدیر
۸۰۱
از بهر هر انکس که کنیمزدوری در مزد گرفتنت مکن بی نوری
گر کار کنی و مزد خودیگذاری يا ابله و دیوانه و یا منروری
۸۹۲ ۱
اریاب تک ری کر کارت در دادن مزد مدهد ارات
کر کار مودی نگرفتی مزدت دوزان دگر تخواهدی دیدارت
۸۳
کر شاه سیاستش نباشد در کار در ملکتش رخنه ابید اشراد
آزی ز سیاست شه ملك ندید مطلوم سم ز خالم ظر شاد
۱۰
۸
کرشحنهنهد چوبو فلق دا بزمین خافه رن سه. کف درد لعین
باری اک انتقام نبود در ملك باغی بغوا رود سی ماه و سنین
1۸۰ ۱
از هزل و جهالت توسبکسارشوی ازهزلورزالتن هکهتوخوارشویه
در راه متانت و نکو نامی بو تا مرکز ور و اهل اسراد شوی,
۸
هم یت جاهلانمشو روزوشبان کز صبتشان رسد بروز تو زیان
هرگز تو مشو معباحپجاهلبی دمساز بد و کودله و سفله جهان
۸۷
در طاعت و در تصیحت دانایان در حسن امانت و سففّت واحسان
کوته روی ار کنی توخود مبدانی کافی به نگون دچاه اندوه و ان
۹۸۸ ۱
گفتار بکردار هتر می باشد ورنه هه اوازه خر می باشد
چون گفت توراعل نباشد در پی عرتبه عسرفتو هدر میاأشد
1۸۹
تا دل نشود یت دنا شادان ه رکه زود براه اندوه و غمان
تا دل ننهی بچرب و شیرینی ان تلخی یت نیاید به دمان
تس
شمشاد قدی بباغ میرفت بناز هرکس بقیام او ستادی با
دیدم که مخاا* خفته با دست تهی 9 شدش ر ام درار
۹۱
سرشار شراب روت دنیارا دیدم که هاده رو ده عقی دا
خوش ود که جنتش بدی داراقی ِ در طرنی حرت الأوی را
1۹
در جع سب وکشان سب وگیربدوش خالسشوو درسییلحقجو کوش
برداد سبو مباش حمال حطب از آتش معرفت چو دریا بخروش
2 1۰۹۳
تن هشن از ثقااتشهوت و آز ردار بی طاعت حق دست غاز
مسکینبود انکهراهطاعتتکرفت بهودهبه نفس کجروششددمساز
۹۹
رج و فزوده از فزاندن مال نو شاد دل ز جع و انبوه منال
کر دفت ز دست تو توانای و اکن و ار ای مان نمتال
1۹5
ب! اهل جهان با یکانه مخرام تا انکه شوی تو منشاء خير انام
میجوی توسل بسمادت هه دم 5 اساش خلق از تو کردد اعلام
۹۹
چونچرغخب هکجروی کی را هگرفت_ از خیمه او ستونو خرگاهگرفت
نمی رو ای ام باطل. ک هو عقانت سر واه ود اه رف
۹۷
اقبال هرانکه بر بلندی روهشت نی که یکوهکهريك موهشت.
کاری کاتقل بیخطا وه خود. اریتضرانترقت در زار هفتن
1۹۸
فرژند اک تو راست بر سر عرفان راهت ند تظاهی شنادان
شیاد بزهد گربهی را ماند مظلوم نشسته در شکار موشان
1۹۹
انک س کرش( جو قولاو دست درست درعهدووفا یخولش میباشدسست
از باغ و جود سست عهدانه رکز رت غنچه براستی بيك مر زست
۷
بیچاد کسیکهازطم دست نشست نصادققول کشت و نهعهد خزعتن
هو اره طمع برنک زردش نفزود نه راحتحاندید نه اساش جست
۱۷۰
ای انکدو را بزراگ کار آمد خور ام و زمانه جزو نیکان شمرد
تک امین و صادق مفلس انکس نتوانست که مالتو نخورد
۷۰۷
در دست خدای لایر ال است امود جزاو کهتوان داد بيكك آسمهرود
هس یز فان ازاتف اف رد بر اهل جهان همان عاند دستور
۷۰
حودان قصور و نأزنبنان چه شدند شاهانجهان مطاع دو رانچهشدند
در خیمه خالد جله بنهان 8 انصافبده که آن و اینانچهشدند
.۷
۰ سلطنت جم و فریدون زان ات م ذابل و شاهان کیان
کو حسن و جال ازننان خیام اندر 7 خالد همه کُشته مان
(۹9 این کلمه رل بازاریان چیز دیگر است براي لطافی شعر وه سر تدش دادع
ت
۰
۲ ۱ ۷۰۸
تا وقت تو باق به نکو نام ی کوش هشدار کهمیرسد بکوشتوسروش
بر کي لام اسپ از تند دوی دوز تو رسید کبر دیکٌر مفروش
۷۰۹
اندر پی شهوتو هوساسبران دل در چه غفلت و ندامتمکشان
غفات ود اتثی که خاموشی ان هیچند کنیجهد و مساعی نتوان
۷۹۰
او و فیلات ام اندر که کو هیدو زاصل در نهادشراست
از عقل نیاید که کند تبدبلش زیرا که به اختیار و امقدراست
۷۱
پرهرژهر وکفچویت اندرآباست اندم بخودی خوب که عفقلت خراب اس
بیچاره خوردچوت که رز رفته رفته است بغفا تکه چنین بی تاب است
۷
<رمذهب منزهرستلوزینه است اینمذهبوان ازدیرینهاست
مسر مِ ۳ سس سح
ک صرصر ظ کرد عم انگیزد خو دخستهشو دکهقلب من اه است
وف
بر موت غرونهازحیاعشادیاست نه رنجزحس وعشر مزآزادیاست
از هرچه دسد مرا باو شادائم کر لاله و نار و هدم یا آپادیاست
۷۱
نک سکهذکوئش هه عأدتوخوست یکسانبرو ددشمن اریاشددوست
ثِِ ۰ م
از یکی و از بدی چه سودوچهعر نه کوشت یاماندونهمغزونهبوست
۷
اه ره بسن بخ دیگر نیم اندر غم فان و منت
قسام حقیقی عن و زاهد شهر بر نقد مرا عک و به او نسوشت.
۷۳۹ ۰
شمه خواهد ار ملكوی آباد شود باید که مدار و مسلکش دادشود
ملکش شود آباد زمانی که در ان بریده دو دست ظ و بیدادشود
۷
9 شاه وزیران امین بگزیند در ملکتشس خاد بریل می ند
دیری نشود که ملکش آیاد شود د فر شوه نوت نع یتک
۷۸
اندر دهن شاه بود آتش و آب در دم بکند جهانی ایاد و خراب
چون است جنس دکهشاهنشهراد هس حعکهمیکند کنداوبصواب
۷۳۹
شه را وزرای نيك زادی پایند تا هی در پسته با خرد بکشایند.
با ری و ره ایند شاه بر عل و وقوف حضرتش بفزایند
۷۲۰
کشت وزیر شه سر ا ۵ تم اشحار سعادت هه کرّدد تقاي
بأید کهبرآی روشن و حسنمال بر شه ناید ار ار و نم
اقوف
پاید که بعزم و حزم شه عک بود تا رخثه علکش نمایند رود
در جزء امور ار آغات: وشن ار دیده کل ملك بر خبرّد دود.
رقف
شه چونخورو مردمند همچونانجم _بی ور خور استاره کند رهرا کم
" .شاهان که هنوزنامشان باق هست در راحت خلق روز بردند به دم
۷۳۳
" شالوده تخت پادشاهی عدل است جز این نتوانبساطنت کارست
سرمایه شه عدالت و جود بود تا گوهر مقصود بیارد در دست
۷۷
آید چو بشه دشمن خون آشامش پاید که کند عنایت و اکرامش
آتقدر در حبتش بر وان تا کّدن دشمن آید اندر دامش
۷۲۵
با عزم اگر بکارها بر زد گر تیر به پاردش در آن آویزد
میزوم نگردد از هزادان دشمن " اخر بهمه ز فتح گرد انگبزد
۷۳۳۹
امروز کسی که او سندیده ود زانچیر که ناس است رندیده ود
ای که در ان درد و کثافت باشد دانند همه که پست و گندیده بود
مفف
هر مردقوی کهخیرخواهشراست او بنده خاص بالارب الشر است
بان 5 کهز دسترستشدکامل اومعدنخبروخالل ازنقص وشراست
1 ۷۳۲۸
,مردان خدا منبع فشلند و کال مموعه اعال نکوید و خصال
دانند که دنا هه بر بهودهاست دین رو کروند در نکوق لازال
۷۳۹
ماهنت هر کی نگرد نیدیل در زبیتش خرد رود با جبدیل. _
بید ار بخورد اب ز لستيم نیم آخر نشود خواص عودش قویل,
۳3
7 ۳۹ ۰ ۱ ۰ ی
کفتار درشت میبودچون شمشیر مش باطافت استچون شکُروشیر
5 ۱ ۱
انس لهشهبر کشته درحقجوی جز ور نهی عیفزاید به ضمیر
۷۳۱
چون جنگ وجدالشیوءه دبوودداست بکریزدازآنانکه زعقلش مدداست.
اعمال پسندیده و اصلاح جهان درروزوشباناهل خرددرصدداست.
۷۳۲
می پاش مصاحب و بیاران نکو در بت باران چو ماران و مپو
آن نور دل افزاید و این ظلمت وغم هم بت اسند در عر جو
۷۳۳
ردان پأدب وده اس السارا مده رادت ور دل رخشاراا
کلو سد اخلاق ود میدای از حسن ادب دور زنی میدارلا
۷۳
8 گفتار بود بر گفته مصدق تو کرداد بود.
۹
کردار نکوچو روشناق خورشد در قطب جهان هشه و ار ود ,
۷۳۵
انکس که صباح را رسانیدرشام ازرده نکرد هیچ قلی ز انام, .
رنجه تشد از زبان و دستش مردم او اهل نع باشد و مرد قام
بو
۱۱
۷۳۹
کوقاه بکن دست ز ظل و ز جنا تا خلق نه ینند ز و حسن عطا
هر عیب توراست ستر بناید حق جز فام که گیرد سر و پایت مجزا
۷۳۷ ۲
از شر ذبان و دست و خلق اک آسوده بود ز نیکوانی بشمر
از دستو زیانتچ و کیدیدضرر جز بد کنثی نیست برای تو ثر
۷۳۸
۳ مبداً افتخارت علم و عمل است کی دردلتورخنهزشر لد ودغل است
اخلاق سندیده و دانش دا در دانقه" خلقجوشبر وعسل است
۷۳۹
باید ز تو ظاهر شود آساش ناس نه انکه کسی از تو شود درتاواس
کاری بغا که خلق از ان نفعرند از جان همه گیرند بتو استبناس
۷۰
ردان یکانه داد چشم و نورت کی کردبه یگانه ردی مأمورت
شاسته نباشد که ز یکانه سران در عر ز کجروی ود دستورت
۱۷۱
کردار تو گر پالك چهبا کت زکسی از پا روی تو بر تعالی برسی
؟ کُفتارا کرهز ار و کرداریکی است ان کر ده با بر نز کی شسی
۷:۲
تا خوانده دسفره کسی دست مبر در خانه کس مکن بش رکتتونظر
چون خواندهشوی(سفره چثممنه کان چیز بودمفیدو انصرفضرر
۰.۳« ۷
تا هست زان برای گفتار نکو زار و نا ستوده و زشت مکو
کردهاستخدازبانتوخل قکهخوش کون نکنی بهسخره ومضحکهخو
۷۶
ما که در مام خلقت یکسان هستم 9 بار درخت عرفان
از بیخ رسد تغذیه برگ و ثر هر مشکل ما بیخ فاید اسان
۷
از گفت درو غ دور شو تانوری سیلی ز زمانه و نینی ضرری
هرام درو ع در جهانرفتوغاند از او نه خواصی و نه نام و ری
۷:1
مذ هب مان برایمهر است ووفاق نه انکه نهی خوش نامی بنفاق .
خای بود ار زمهر یت دییی یشاك همهشر آدباشدوشض وشقاق
۷۷
اسان اک او به قوت حتاج بود چون ور درخشنده و باج بود
بر مال ۳ دعمر تاد دل انق مایه ورا بلند معراج بود
۷:۸
از جامه کیرخوش دا کن عریان در لبل غرور و مزووازه ان سان
که تبره شود دو چثم ورانی و یعنی بنهی جذت و جوقحسبان
۷:۹
آسایشت ان زمان کند رخ تابان کت خبر موم سر زنداز دلوجان
خبر هه را در خود ۳ دای بادشمن و دوستر هکنیطی یکسان
ر
کف
۱۱۳
۷۵۰
خوشحال کسی کهازخدامی ترسد از کرده زشت ناسزا می رسد
سالك بطریق های بزدان باشد وز قوم دو روی ی وفا می رسد
۱۷/6۱
این دار برای خدمت غلق باست بیدا رکسی که قد بخدمت آراست
از خدمت خلق و مهرشاندورمشو این کار نکو شیوه ارباب و فاست
آ۷۵#
مکشای بان بحرف باطل زنهار انحرف که باطل استهرگزهشمار
باطل همه زاهتق است و مردودابد زیرا تگرفته در جهان استقرار
۷
مره 7 ۳ ۲ : ۱ ِ یم
بکُذار و حرصو در فناعت بیوند لارال حریص ند ارار و گزند
قانم هه مقبول و سندیده ود از حسن فناعت او ود خندا خند
۷
با خلق بسندیده و با خوی حسن باخلق هاره باش چه سر چهعلن
خلق تو اگرپسند و خویتمدوح لازال بودروی تو همچون گلشن
۱۷,6۵
تو ماهر رت خداوندی باش در خیر جهانیان عل می افراش
هرلظه کرت رسد دو صد تیربلا_ شادان شوورویخوشتنراخراش
۷۵۹
مردان خدا کنند آرا که سزا بر خوش سندند هی انچیز روا
در ام خدا خاضعو خاشع بالطوع صهبای بلا کشند از روی رضا
1
۱۱۶
ان ک سکه به برد باری و پرهپزش میدان طلبید و گرم شد شبدیزش
اندر فك خرد شود تابنده شمس و قراست بسته بر مهمیزش
۷۵۸ ۱
خود را و مپنداد حکی و داا کی خردی تو زود کدی دسوا
دنأی حکیممطلق فرد یکی است آن فرد در اعداد و ود مستثنی
۷۵۹
هس بصفتتوسرنهازقامت دتوش فطل تو مسأم آید از دانشوهوش
خلق نو اگر جیل باشد باشد از نشئه خلق تو خلایق پر جوش
۷۰
انکو که بعمر دار او ی کر است مواش بودارحج و علوفه شرراست
می باش که دار حرت آرد ری دانی کهچوبرقمرنود رگذر است؟
۷۹۱
ند را بدانو یکوان واقبت نکر ه رکشتههیانبریچهماشو چه کدو
در دنیی و عقی ببدان بد ای نیکی به تک و که کرده اونیکی خو
۷۳
انکس که براه خدمت خلق رود کاشنم او سیم جاوید وزد
لازالخدا غنی استاز خدمت خلق مرد اوست که رو یر مخلوقدود
۷۹۳
با دشمن خود ز مهر گردید دفیق بر لاعن خویش یار باشید و وفیق
نفرت ز شا مود گر بد دوشی رهتبکنید شکهحقیق است.حقیق
۱۱۵
حقداده زبانت که با نگونراست جاننیز کهگنجينه اسرارخداست
ان را تو میالا به دروغ این بر از پوق بخطا کجا برای نو سزاست
۷۰
ون رازم خحالتش هراهاست از کر رمداننکه ز قیوشت
انکو متواضع است همواره ودا_ بر طارم اعزاز وشرف خر کاه است
۷۹۹
هي فرقه و تبره با خدا بیوسته مشرلد ز خدا و انیا کته
کشتجهان که کیستمشرلدیدم نوکر که به ارباب جفا دل بسته
۷
کس اج کوثیت بر شبزد غافل منشین که خون و می رید
کاری بشو دارد او که آددبوزش کارش چو نام شد بتو بستیرد
۷۹۸
دیدیتوه ان کهر نشخندت بنمود هشدا رکهچست وسخت بندث بنمود
5 رستمیو بر لشخندیخوشنود دار شوی که در کندت ننمود
۷۹۹
فدرتز و بردانکه غدرتبنمو د او دام اد و مرع عقلت برود
مکار در اول به مزاجت کرید تا گولخوری کنیدلازاوخوشنود
۷۷۰
باداش نذ_ اندازه کرداد ود کردار چه به که وفق گفتار ود
گفتار درخی است که آذاقیمت از داشتن میوه و اماد بود
ره
مر املشاه «ستات ادا هست اقبح ز هه شئون حیوانی هست
انکوبخصالوخوی حیوایزیست مانند هام ابا هست
۷۷۲
دنق و علر گنج لایفنی هست کان علّت شادمانی دنیا هست
لور فرح و سعادت هر دو جهان دا ز چال مردم دا هست
۷۷۳
پند پدران و مادران را شنوید بر رگفتصوابهردو ازجان گروید
| اهل تگردید و ز آبا فمید تا در رسد از خدایتان فضل مزید
۷۷
در امن و امان ملك وملّت بگرای در راحت و آساش هر دم بفزای
میکوش که ملك از تو ابادشود اباد چو کشت شادمانی فرمای
۷۷۵
بر قول گنه کار منه دل زنهاد کو غول بودگول تو دارد در کار
گرغول تو رابگول "در ول" انکند برون توایی ار ود عر هزار
۷۷۹
اروت مکن و خاطر مورضعیف کو دانه کشد دشادی وحالیف
جان دارد وجانخوش رام خواهد در عام خلقت است او باتو ردیف
۷۷۷
مکن واستسرمکوب ازماری دست دهد مزن هر غد اری
طاقت چو گذشت وقت برتوشدتنگ در چاه سر از بر کنش با خواری
(۱ فریب (۱) مین سق است که ان را کویر گزبند
0
۷۷۸
انکس ز ده جلال حصیل کند صرف خودو اقربا و فامیل کند :
در دفتر داش و فتورت آری ام خجوش نياك خویش آسجیل کند
۷۷۹
دین را میا ببانه جنگ و جدال دین را میا زبانه ناد قتال
دین را میا مصدر هر گنه نفاق کردیتواگر رویسویاضمحلال
۷۸۰
مائیم چو برگ و بار داد ایجاد مرزوق ز اصل دار تپوم تناد
ان به که بنوع خود مجوئیم الفت از قید و کبول شرله گردم آزاد
۷۸۱
شاه امن کت سا
ا نک که بکفت وکردبی عیببود مدوح طوایف و ملل میباشد
۷۸۲
مردانه ییا کوس امانت بنواز سر داز امانت بشهامت بفراز
باعّت وبا صفا و با مهر و وفا در خیل روندکان بر اور آواز
۷۸۳
اسودهمش وکه کش یآسودهزرنج ی از دهرسینج
با هر گل او هزارها خار جفاست پس مار که خواییدهبودبر گنج
۷۸
بیدار کسی که شادماندلبنشست بر مسند اجلال دی دا تشکست
بر عش باست و دل بدنا ننپاد در بودو نبود شاد و از دامیست
۱۳۱۸
ی کنبه امال نز سر بر داری شامشجو رسد بگذری ويگذاري
راهی زورفتهماندهوحسرتورنج حصول براي دگری 5 داري
۷۸
صبعی کهسعادثعبادتباادست شامش رسد ور سعادت باادست
گر مست شوی ز باده کیر و دبا سرخوشمنشینت وکهبلادت بااویمت
۷۸۷
بر دار سر از بالش غم روزی چند باشد نحت اتشی و جان تو سپند
حب و غم دنیای دنی دام تو شد بکشای دو دیده تا نیفتی در بند
۷۸۸
هنکام شجاعتی اک رستم ذال در عفلاطونچوئورا کشت اقبال
در روز برد تیغ بر خوش زلی با ک ۴ ک نورا بکیرد رازال
۷۸۹
روزیکه تورا بهاد اقبال رسد بر بام و برت سیم اقبال وزد
چون شاهد اقبال زتو رو بنهنت هرکار کنی هزارش اخلال دسد
۷۹۰
اقبال نداند پدرو مادر تو ک ود و گذشته چه بدی بسترتو
گر تافت تورا کوکب اقبال آیّد خورشید سر اطاعتش بر دد تو
۷۹۱
سرشار غُا ساغر استفنا درا تا درل کنی دتبه" استمللا را
مستفنی اگر شدیبآنچت کهرسد_یکساننگری چه زشتوچهزیارا
ی ی ی ۱
۷۹۲
بگریز ز نان شبهه نالك ای فرزند تا بو ندهي سوی مثپلان گزند
قانع بحلال خود شو و شاد بزي نا نام نکویت بقباحت نبرند
۷۳
بر آرزوی ال دل رئجه مدا پشهننموده است سیمرغ شکار
ری اگر اقبال کند باری تو خورشید کند نود بفرق تونثاد
۷۹۹
ای ترك نموده خوی السانی با بگرفته طریق و خوی حبوانی را
مترولك برای عش فانی کرده جشن و طرب و عشرترحانیرا
3 ۷۹۵
ای 8 رخلوت خوشبری دنبال خراندوان توچو ار من
دیوانگی است این مصیدت که مدام رکریزیاز آنحوروروی با دگرزی
۷۹۹
هروحش به غبر جفت خودرام تشد با غر دجفت خواش هم گام تشد
مرد اوست که شب انه رود تابرود رواه صفت اسر هر دام تشد
۷۰۷
ان ک وکه بو دمد عیغیرتوهوش_ازاٌششهوت نشدش دل پر جوش
دااست به انبان کساردست برد لاید که در انبانه او افتد موش
۷۹۸
سندانبدر کسی مکوب ای فرزند لابد بدر تو دیگران میکوبند
در دار مکافات بکس بند مبند "تا گردن تو نیز نیاید در بند
انکس که زقدرته افکندکند بر لشگر اقتداد می اخت پرند
روز یک هگذشت خالش دکوزهگران خا کشزبرای کوزه کردندسرزند
۰
هر فرد خدای مهربانی دارد هرجان و روان لطیف جانی دارد
جان شاه سواری ود و چابك خبز هر مع رکه را ناب و تواني دارد
۸۱۱
بر مسند آرزوهر انکو بنشست اواب فتوح بر رخ خوش دبدست
کو تن ود مرش و درار خواباست کهرسته روز کازشبکدست
۲
ای رفته خواب روزگاران دراز در باع تشاط روزو شب رفته بناز
بر هرشجری کهیگذریدلمگذار جز ان شجری که شد عوسی هراز
۸۱.۳ ۱
هر دار بار او شناسیده شود معروف شود چو دار او دیده شود
"بارش چو فزون بود نهد سر بزمین _ بی بار بودنه انکه بپریده شود ؟
.۸
آو خک هگذشت رم از ینجهوشعت کاریکه سرا بدم نیامداز دست
درراه نجات بستگان کو شیدم اخر سر راه من اجل سختببست
5.۵
قومی انم اشارت داده جوق بفقاهتم بشارت داده
نه زان ضرریدیدهنه اراینسودی هر دو بس بخود مرارت داده
يك زمره یقین بکفر محضم دارند يك فره ز مژّمنین مرا پندارند
آآان و هم اینان سر بهودهسری در پش گرفته اند و ده بسپارند
۸۷
من را نبو دمقصددلغیر از دوست ازه رکهوهرچهام کسلغبر ازدوست
بگذشته ز بازادی باذادیها هر چز نموده ام بلغیر از دوست
۸.۸
خوددوست یکی و دز اعدادبری است در جع در ایدو ز تعدادعری است
هر جامه پوشد بود او خود ختاد کرباس و با قا و لباده زریاست
۸۰-۹
مکذار که دل رود بر کوچهوکو مگذار که تبدیل شود حالت او
تبدیل اک شود کنی سوختهاش ان سوخته زا کسنتوا نکرددفو
۸۱۰
دل را تو مکن رنجه ژ پند استاد سر دا بنه از شوق به بند استاد
رد وی و شادمان بنشینی افتادی اک در به کند استاد
۱۲۱۱
بر دامن تقوی و بزن دست طلب معروفروییکنچهدرروزوچاشب
تقوی نمال بردت وشك و ریب منک کشدت بچاه تحخذیلوتعب
۱ ۸۰۲
با جوقه اشرار مجو الفت و خو کلوار ومی هد سوی ظلمت رو
نور خردت شود همه ظلمت جهل که فرق نه بنهی و نکو از اهو
|۱0
۸۳
کذب است سس همه گناهانو خطا طرش ود افزون و رود شرموحیا
گر راست بگوفی و همه کفر بود به انکه دروغ و لفظ ایان به ملا
۸4
ان نفس که بردبارون یک وکاراست ازهرچهیدی است درجهانبز اراست
از چهره" بر دباد نیکو رفتار ظاه هه روشنانی و انوا است
۸۰
در کار حسابتار کیمفلطه کرد میکوش و ز پایشبدرآور بهنبرد
یعنی بحساب و نرم گوئش بکوش امازم و حکوم شود بارخ زرد
۸۱۹
تبدیل مکن هیچ دمی ور به نی تحویلمکنهی چگ لور(۱ آبهیر(۲
| مومن محض باش يا کافرحض آمیخته هس کز منیا شیر بقیر
۸۷
داناق و بکاهدت ادانی دانش کندت ور حا اررای
سننده و داننده ز حال وخداست بارتدهد ان شخز که خود بنشانی
۸۱۸
ای مرد خدا خاطری ازرده مکن نفسی ز جفا و ظم دل مرخ مک
مکشای بطمن و لمن خلوق زبان ظاهی نتوانی انچه در پرده مکن
)۱( غذ انست 45 صحر انشتان. از شیروماست درست کنند
(۲) لاي رقيقي است که ته چداول از آب بیدا شود
]0
۱
۸۹
وحید در انبتدا بود ور دلت بر صدق و صفا خدا کند معصت
کر والد و دالده ز وی خشنود گرا کهنساخ تکیرباخشت وکا ت
۸۲۰
ان کس کهفودخوزه خود جنجال آید بتوانای اور زود زوال
یی که بود مخارجش خرواری مدخول ویاست ذره ذره مشقال
۸۱
زنجیر توسل بدا کر گن_ از دون خدا چهره خود دره مکن
عرفان و مل ارادت و حسن وفا اینان همه را چو میکنی باهم کن
۸۲۲ ۱
افلاكك بود مطیع ماضان.خد۱ عاضان دا کت مردانغلا
در معرفت خولش در او ل میکوش زان پس نو بجان کوشبعرفان خدا
۸۳
انان که هبشه اند مهمان خدا مستند ز جام و خم عرفان خدا
عرفان خدا منوط عرفان کسی کو تازه گلی استاز گلستانخدا
۸
7 ان کو تتفادرت عحل راه رود در چاه بود دو اسبه برماه رود
تخت شرفش بزینت آراسته است. بیموقع ترس خواه و ناخواه رود
۸۲۰
میده بسپاه خویش امد ظفر لب بند تو در مع رکه از بیم خطر
دیدند که از خطر سخن مرانی انأن نغایند در ان عرصه گذر
۱۳
در لشکر خوش از مهءاث عدو هرگر تکشا زبان و زنهار مکو
اٍ را حقارت و خطر کن تمریف تا لشگریان شوند چبره هه سو
۸۲
عادث به طبیعت مده اسایش زان شکربان شید آداش را
لشکر هید بایدی که فار غع باشند تا دل ننهد عش و | لاش را
۸۲۸
پیوند ای با بزرکان نجیب بچه پاکت بدر آید ز حجیب
ذان پس بسپارش بکسی کوباشد معروف حسنخلق وسرجوقولبیب
۸۳۹
دختر که محسنظاهر اراستهاست از حسنو طرازباطنش کاسته است
1 هست نات بادشاهان و ابله ود انکش بزی خواستهاست
۸۳۰
کشت و اد انیا ونم هت ال انس دق ابیت
فیالفور به اي حقازاودوری کن زیرا که بزند کتننگ و خلل است
۸۳۱
اتود کی و از و زوح ود دارالی و اک که بر اوح دسد
تعداد نکاحت بفلا کی فکند کر بشتوقبله اتدوصد فوحبود
۸۲
درع ماش شوش ونرندهشای رابانده ای مان زرا
چونتشهمش وکهسوی خودبترائی چونارهبخودمیکش وانگاهبباش
7 .ربا 7
۸۳۳
1 کر یاد عزیز تو بدشمنشد دوست میپوش دوچشم از اوبدر انش پوسمت
پار تو چو دوست کشت بادشمنتو در دشمنی تو یار تو #چون اوست
۸۳
رو ت و سفالین اشام با قرص جوین خوش مدساز بشام
و بندگی چو خویشتن بندهمکن طشت شرف خویش مینداز ز پم
۸۳۵
مشهور بعرفان و شرف می بودم بس ره که بعز وناز می پیمودم
چون بند به بند بندگان گردیدم بگذشت ذ آدیان حسرت دودم
۸۱۳۹
| کوی قناءتم هی بود گذر افارغ و آژاد بدم از کر وفر
شاهی بدم و باه فرمان فرما در بندک بنده شدم خال بدمر
۸۳۷ 7
کار ات وی و ی ی رات
مه را تو ببین که با همه لمه و ور چو نگشت رهین خوربرخدید کلف
۸۳۸ ۱
کر جام چت همیشه باشد دردست تأننده نندهی ذهی روی به بست
- تبرت رود و باز نیاید بکان افسوس کهباز نایدت برسرشست
۸۳۹
هر حوژه که وی اختلاف دارد هر در که طریق اعتسای دارد
دشنو زمناز آندروان حوده ور کن طوف دری را کهطو انیدارد
۱۳۹
۸:۰
اجای کهپشاك ومشاث هم سناكبود دلستکی اندر آن مکانننك ود
ا نک سکهبز دست اندراینجایچنین انصاف بده که اهل فرهناك بود 9
۸۱۰۱
آنخانه کهما کیاندهدپانگخروس باحم خرد شود ز شادی مأوس
شادیرود و راحتان چوننکند توفیر خروس بأنک از اله کوس
۸۱:۲
ان خانه کهبنوبه بزلمشذول است پنیادهدان جا بهیزكمشفولاست
مادام که صاحب ود اندر بی یز اهرئن آن در به تا مشغول است
ود
تا ذسمه اقبالو اندر وزش است اسب و مبدان فرحدز پورشاست
اقبال ک یکه باز ماندازتك و سیر 9 زشسته اندر طیش است
1
اوضاع فلكث به کج جادی باشد گاهی برواح 2 کسادی باشد
که عشرتو کهمصیتآرد برسرد که کربه و حزنو گاه شادیباشد
۱ ۱ :۸
پا اب صلاح انش بفضا دا خواموش ما عام ذن اعدا را
فسقد.. که ناوه اشتنگ بر فیح از خانه برانی صنم زیارا
۸:1
در رأی بزرگان و شراکت میا اواب مذ لت برخ خود مکشا
کر مصلحت امس اف از نو مختار کنش بدانچه او راست روا
۸:۷۲
کر کوهر بر قیمتدت درچنگ است ار فا هار انش ۳
" میابه کی کش ننهدفرقزسنگ_ ت وکوهرشآوریبگویدسنکاست
۸:۸
۱ بگذارکنار ُ تور تنگاست کان کفش بهمر بو اندرجنگ است
ان زن که خلافرآی توراهگرفت يکریز از او کهعرتورااوننگاست
۸۹۹
از من پشنو مکنتوشهوتدانی خود را منیا ردیف هر حیوانی
شهرتبکش آنچنان که کشت میدقت شو بادشهی علکت ردحانی
۸5۰
- هر جبل در این جهان خدای دارد اندر دل شب راه ای دارد
هر چشمه کهاندردل کی وق فسگو بنگر دراه بای دارد
۸۱.۱
جانی که خریدار نداری منروش این طرفهسخن بیاواز من بنیوش
اما . که خریدار نباشد ننهان ان چرّ در انبانه و دادی سردوش .
تشه
مستوجب اک وسله ها انگیزد خود خالد بفرق خواشتن مریزد
, مستوجیش اک سر آمد در مر خودشید پاو ود فرح می بنزد
وت
» ای داده لام خوش بر واموسی از قافله تو زود جنبد جرسی
ان قافله میرودتو سر گشته خی دیکُر زار دهر او دا ذسی
۱
را که بر نهد خدا تاج شرف از نیب س او دا دسدانواع تعف
۳8 مدد خدا رود در تكك مر اصدا فک به او دهد تبره خزف
۸5۵ ۱
ر نيك گرا کرت رسد آزادی از شخص شریر کج رو غداری
دیدی زکسی یکی وکردینیکی کاری تو نکردهیمگرخر خاری
۸51
آشنته سر ار بنای مستحکساخت چوننيكنکه کنیدرانبرد باخت
ا نک نس کهبدشهیشه هر ازورفیق _ آشفتهسرش چودیداودا نشناخت
۸۷
فرزند مرو کوچه بد نامی دا بیپوده مپو طریق نا کامی دا
میجوی تو داحتی که باشدلازال بگذار تو آسایش ايامي دا
۸0۸
ای چرخ تجب ز کار و بادت دارم چثم یی بروزگادت دارم
لژ تو کنی خزف خرفرا لوا خوشباشویکنبکن چهکارتدارم
۸5۹
ایچر ختوچوناهلجهانواموسی هراظهتوراست رأفتوخوبکسی
از نام کسی نپرسی وخانه او بر گردن او زود بنندی جرسی .
۸
۱ گرْناله من از تو بود روز و شبان من کد.ت وتو کیستی برگو هان
اندر کله ما لو مینداز شپش 09 بر ده میان دل و جان
رات وا زوا مس وهآ و وشوو ی ام ماو کی موق ای مهو موه ای واه موم ماع ارو وا ارو وا امس اوه کال و وکوک امس او ا ماس وم
ای غنجه و خواسته هشدار بره زیر قدمت ریخته سر از که و مه
نو غنجه" دیگری نهد با سرت دقصی کندو افتدش از کاد کله
۸۱۳
ر خز کهبا هم ره گهر| گرم رامیت راو اضرا کم
ی تشاندن عطش سناعر می زانخم کهدر اوست راهدریا گیر م
۸.۳
ای اتشس تر مایه سر سبزی من ایکا شکهشستهمیشدمازن وکفن
مردود خسان #ستیو حبوبسران _ در ظلمت غم خضری و جایدرن
۱۹
ای مر تو رفته در جهالتهی هی تو پند مرا بو نیوشی کی کی
و رای خرد مکی خوب است جوام بدهی ی ی
_
هر قفوم کهعا و ی بان استیت.. اجره افو ام حهان بدشتر ان
در کش < انکهبیع لو عل در جموجود هیچنان دشتراست
۸1۹1
کویند که رو ده ود مستحسن__ خودعصمت دای ود از اناحسن
کر عصمت ذاتی بفاط خواسترود سر نیزه و قانون دمدش روح بتن
۸1۷
ی شده نی ز جهلروننده پرست عصمتود زا کهز روینده,رست
9 حافلا عصمعت ود جلواری فاون پر ست و مشو زندهپرست
.
۸۸
سر فیزه پرست باشو ازجهل گریز قانون به پرست تو عادون بستیز
ایران نه به سر نیزهجهانییگرفت ۰٩ ای چرخ سر نیزه را کن تیز
۸۹۹
ای واعظغر مستمظ دل خوشدار اینان که بدور تو جارند جار
حناله مشو که نیستت عم و عمل میتاز خر جهل خود اندر بازاد
۸۷۰
در حسرت رنگ وویباری #م در قازم جبر و اختیاری 2
هواره بود باز بروم دد عش تا بسته زلف تابدادی هستم
۸۷۱
عشق است که او با همه می آمیزد شمه جمان جسیم و جان انکیزد
بازاد بود فراخ و کالا افزدن هس کس ز برای شهرتی بر خیزد
۸۷۳۲
میدیز کهچر خچابكوخونریزا - خود قاتل ای بسیجم وپرویزاست
هشدار مران سمند را تند ببین در زیر پیش سر ک و چنگزاست
۸۳۳
از بر مجو بشان یام شبات از جوی چو رفت بر نکردد باز آب
جز دد ده عل و معرفتزاول مر شادسته نباشد که فاق و شتاب
۱ ۸۷
توفیق اکر رفیق شد شادان باش ور رفت ز تو چونایغم الانپاش
گر بافتیش مدار انده ز خراب سر دفتر صد هزار آپادان پاش
۱۳
۷۵
توبد کنی و طمع بهنیکیداری!! این شیوهنه اندرخورهرهشیاری
بد بدیتو آید و نکوق نیکی میکوش دد این داه اگر پیداری
۸۱۳۹
ند شبوه دد 9 سکن اشان. اسان نکن ۳-3 تاه تام
نبود بنهاد مردم خوب بدی هی سبزه ز له شود ۱
۸۷۷
وان هی آدم از دد ادم نکندخشیو شخ
۲ و رهت خدا باز ود مارا سرد که کرد بر خود منسد
۱ ۸۷۸
خواهی که دوجاربدنگردی دردهر بر بد نکرا که بد تکبری خود مر
نيك و بد تو هر دو بتو باز اید درجام تو شهد یا که می باشد زهر
۸۷۹
انکس ل خطا زاده خطاپیشهبود ۳3 ار غصضب خدااش اندیشهبود
زاندرز و نصیحت نتوآنتبدیلش زرا که درخت او خسا راشه ود
۸۸۰
هر تم بدو خوب بروید روزی يا شر بتو ود و با فروزی
اشنو زمناز کشتبدیدور یکی ۳ تخو ری به شعله جان سوزی
امد
اد مکن سم و بر مورضعیف کوچونتوشدهخلقبيكنظموردیف.
میکن تو رعایتشس که آنجان دارد منگرتوبه خلفت شکهاو هست خفیف
|
شاسته خردان کی ارا عدل است عردمان بلا استشتا
نه عدل که عدلّه بر آن فرمان ده عدلس تکهمرذاتشهانراستسزا
۸۸2۳۲
ذر کف شهان دو محر میباید ود جاری همه دم دو بر میباید بود
بر بره یکی پاشدویر گرگ یکی آنمهر و به اين ز قير میباید بود
۸۸
شه راعی 14 جهان مبباشد ابر کرم است و بر امم میباشد
ین ابر ز بارندگی ار سست شود خود قحط و غلانیز عل افراشد
ماه
هر رایش دانا که کند وسن رام اهسته روی کند ببر کره" خام
گرتندرویکندشودس رکش وتند گر کندرو ی کند شود گندخرام
۸4۹۹
دشمن تو چرا به دودمان خویشی کهبدبکنی به دوده درویشی
لشواش خاطر 9 ی ای و خاطرت تشوشی
۱ ۸۹۷
مردانه سکن جان سر بر قضا زیرا زود ثر قصا هیج خطا
خوابیم که صّاد اجل کرده کین نه مهر بشه نه رحم دارد به گدا
۸۸۸
حکمت بطلب مباش توتنبل وخام خودرا منیا میان مردان 13 ام
استاد خر دمند هر ااحت اموخت اه دل نه بر تلّه و دا
ی 9 ای 2 ۳ 0
10
۸۸۵
جوینده بقصود برد آخر بی ان کس که نجونید کجا یابدشنی
بجسن طلب و کوشش دردشن دای بنهد بسر مرد کلاه جم و کي
۱ »۸
خورشید سا شمه اهلهاراست خودکسب هنرنوشه اهلسفراست
رو کست هنربکی کهاوضاعجهان جون خو بنکه کنيم زیروزیراست
۸٩۱
ار دهر جفا پشه کهدیده استو فا از گردش کی کهشنیدهاستصفا
بر زخم دل سوختگان غم و رنج جز صبربدوران کهشنیده استدوا|
۸۰۲
ای دوست | ۳ نو فاعل و مختاری کر له جهان خو آبووخودیداری
گر آمر هر قوه توف غیر تونیست دیگر نکنم شکایت از جباری
۸۰۳
چون خلقت هر چز بود از ال بر هر چه دسی پگو نو ماشاه ال
اعان چه و کفر از چه سبحان ال لا حول و لا قوة الا باه
۸۹
دیدم به طبیی که اسهال دوجار می رگفت منم مسیجوروحیسرشار
گنت و اگ مسیح وقق دارو بر معده خودرسان کههستی بهاد
تسه
مانند شراپ در بخم جوش برآد سر از پس سر سر سر پوش برآد
مه بر سر سرو ار که دیدیطالم و نیز سری از ان بتا کوش براد
1۱
۸۱1
فردا کهطهوروحوروخاداستوقهور اروز مرا چه مینوسی دستور
کن باده و سادهفی حلام اسروز فردات برای زاهد و اهل قبور
۸۷
چشم سیه بتان فریپ ورنگ است شیر کف تیغکهاندرجنگ است
دلشانشکندشیشهصفت ازنضی با اینکههیشهسختترازسنگاست
۸۹4۸
تا چند مردمان 9 جور و جفا ازردن مردمان نه کاری است سرا
خون ربیز بود تیر دلار بر تو رسد خون تو بگٌردن تو ای بی پروا
۸۹۹
حرای عمل وسیع و تو ده بها در دراه بد و خوب تو اعرف ازما
پایان بد و خوب تو خواهیدیدن یا خیر ویا شر بپر انچه که سزا
4
آن به کهنی وجود بر باد از انچه گذشته است کر یاد کنم
این زندگی عاریق زندان است زندای خسته به که آژاد کنم
۱ ۰
صد یاد از ان شی که بودم باتو داز دل تنگ دا کشودم با تو
می ریت مجام ساقیم راج طرب وشیدم و بر فرح فزودم با تو
۲
ای باد سلام من بان با بر يك شمه ز درد دل تال بر
کر باز رسي بدیدم خفته بخ از غیرت خویش یکسرم خالك پر
۱
وه و دوه موی وم
من الم نای شادمانی شنوم یانفحه باغ حامرای شنوم
هرچ زکهدیدم هه بدرنگوفسون هین زمزمه یاد جهانی شنوم
۹
در آرزوی دیدن رویت مردم اندر هوس اسمه کوانت مردم
چون بر بهر طرف زنیموج وی من بپر یکی قطره" جویت مردم
۹
کس دیده در این جهاننوفا تا من هم با زاهل خطا حسن عطا تا من هم
دیده است کی تعمر و دور دنیا زین دهر بر از درد صفا تا من هم
۹
درد غم تو بکس نکفم دردانه توا مزه سفتم جانا
۶ بم.. کفانا عم نو ميشه جفئم جانا
و
زين غنچه کل بوی کی ماید وین نفحه دلیل نضی مآید
کنفکربترکیشوبشکافکهبو از ظام و فریاد دسی مبآید
۰۸
از هجر بتان چونی ففانی دارم از شرح فراقشان بیانی دارم
جاندارموجانجان من عشق تتان صد کر کهجان جان جانیدارم
۰۹
هرکز نکند یاد من انسنگن دل در بزمحقیر من در اند ٩ مشکل
مأپوس نیم زدحم ان کافر کش بو اینکه خاک بنهد شمع به کل
۱۳۹
+۷"
افسوس که پرشده است پپانه محر سیلاب فنا دسیده تا خانه جر
مکن کهبکنج دلبیفروزمشمع ببهوده شد عر وسوخت بروانهر
۱۲۱
وقت اس تکهدل چو بح پرجرشکنم افسانه هر کهرا فراموش 9
۱
رظن
خوب است کهماراتونگاهیبکنی کر هس تگنهره ک هگناهیبکنی
توماهجهان تاب و من افتاده بجاه شادان دل افتاده بچاهی بکنی
۳ ۱
از شرم چرا ز چثم ما مستوری رخشنده چو خور به نیمهدیجوری
اهر که به هر خرابه و هر بای از جلس ما چرا مها معذوری
۰۱
سر وچمنم نهاده مه بر سر خود نازد همه ز تحت و از افسر خود
باشد که که کتری دا از مهر محفوظ بدارد و بگیرد بر خود
ِت ۵ ۰
من بنده ان کس مکه شوریدارد از لشتهعشق خوش سروری دارد
سربا دل و دین سپارمش زیرا او ار تاش شمس عشق وری دارد ,
ات
در هجر بتان مرحله ها بیمودم در هر قدمی مجربه ها افزودم
دیدم همه يك شمله وان هم درمن تنتمورد کته رو ان اندودم
۷
پایم چو (سوي آینه کرد نکاه خود دیدو جپفود ذانخرگهمام
طرحی بثال خوش زد شدخوداو در خالك سپه سپش بزدخیمه وگام
۹۱۸
دیدم به بی از فروشان جهان_ دیدند چو زر فروختندی ارذان
پس از زد از هي چه نکو بالاتر بی زد بخدا ننخواند قادی قران
۹۹
ای فتنه جان و دل عام دویت بر هم زن آساش دلیا مویت
آهسته بران م رکب خود بر خدا که دل سر هم ریخته اندر کویت
.۹۷
منشین بخیال نعمت همسسایه ِ با خانه خود از پایه
خواهي تو شرف بکیر شیر از مادر دیوانه هلر مادر و کیرد دابه
۳۱
شادی تو که هسابه عروسی دارد ی شره و ای از ود ونی دارد
تو نچه صفت باده لب بر لب نی او ساز و نواز بوق و کومی دارد
۷۲
عاقل چو بدید دوره نادانی است اخلاق سی بر روش حیوالی است
بگریزد و رو نهان غاید چو پری کویدبروم کهرسمیوجدانی اس
۲
دانستن رازی کهتورا سودنداشت_نهنفعونه ضشگوشنیادس تگذاشت
ان راز که سود وضردتستدران پاید که دو گوشپهرفهمش بگاشت
ادان که دم از مرتبه دانا زد بکریز از او که او بخود می نازد
گر ساز شوی و راز ا اد بنهی او سنك تورا مجام و هم مینازه
۷۵
تو جنگ مکن که کار نسوانباشد جنکت بطرف بعقل و برهان باشد
خود جنک نه کارمردم حنشم است کار زنکي خسته ز عرفان باشد
۳۹"
۳ عاقل و رندی لو شیر از درآی آن ۳ که بود قام خود ار درای
خوبان عل افراشته در سبزه و باغ در بند یکی دلب طذاز درای
مه
هرجنگ بکهیشتآمدان ازهوس است . نشکت حوزغردنست بگوازحه کس است
هر نتگی و هرجنگ کهآمددسرت ود از هوس تو آه وفرپاددس است
۹۲۸
بر عرش توکل اد علم افرازی از اهل جهان بر تری و متازی
چون ندستتو لت بپرحرفه وکار خواهی ببری فایده دا می بازی
۲۹
یگ تن ز وگل مان سر کرد در ملک بر از مهتر و کهتر کرد
با خش توکُل اد شوی گرد انگیز مردان بدرت بنده و چا کر گردد
۳۰
ان کس کهبکار استقامت فرمود در عين ضرد بین که بر داردسود
کر پست بود مقام عالی جوید ورنه نهد از علو قدم سوی فرود
۵
۱۳۹
۱۳۱ ۱
ان کس کهبه#سبایهر ددستامید باید که دو دست او زد مرفقبرید
و بود بکار اقدام کند ماندم عطایش اید عزید
۱۳۲
ان کی کر پانتظار همسایهلشست ابواب فتوح بر رخ خوش بست
از دامن کار و استقامت بکسست مردي ننمود و مایه اورد بدست
۳۳
آ نک سکهمیان پوستدنش شبش است هرطظهبهرسهتیوشوش کثش است
ولد چو شبش به پوستدنش مسکین در محضرخواصوعام اندرطیش است
۳
دای که ز هحر تو چه روزیدارم در اد تحت چه ساز و سوزیدارم
گویند هن چرا چنین مي سوزي خافل که چه یاد دل فروزی دارم
۹۳
اندد یی تو پیهده کوشیدن من تنگ آمده مردم ز خروشیدن من
بهانه ار چه پر و پها از نو تاسست شود فلك ز نوشیدن من
۹۳
ای گشته مجول بر عال افزودن داه کج از تا بکی پیمودن
۰ ۰ امن م2 ۰
۱ از تبر ستم دل ی حسقی هش دل خسته تبر مرگ خواهی بودن
۳۷
ان دلیر مست شوخ بازادی من نبودم وغصه هیچش اززاریمن
اوٍ خفته بناز در دواج پر فو ۲ گه نبودز درد و بداری من
1
لا ساده و باده ام مدسر باشدب تا ام ردان مقدر باشد
تا هت دوست شامل حال بود رشق از میت ۳1 باشد
۹۳۹ ۱
ای باد ببر له من ا کوش از درد فراق وسوز من بر گوش
گر داد جواب با جوابي ندهد دزدی کن ونفحهنی بار اروش
:۹
خورسند دل که او تکاری دارد در فصل خزان ناه بهاری دارد
اندر چین آرزدیش قری شوق ,رواز کنان نله زاری دارد
:۰
خوش بت کی که زودازاین دنبا جمت از دام فریب جله ما فیپا جست
جاا و ببخش ک که در مزا رت گر در گفته و رده غليلي ازماجست
:۰
دنیا چو سراب و ماعطشذالدران ف استوخلقی ال دران
هرچند که کیمیا گران کوشیدند اخر نگرفتند مگر خاله ددان
۰
این غدچه خندان لب باری بوده وین سئبل تر زلف نگاری بوده
ان سیب که بر شاخ بود اوزان پستان بت شاه شکاری بوده
3۹4
گویند که فرودین فرح میزاید. با انکه نیش نصیب چون میآید .
بدیفت چهفرودینچهدییکسانست دیياکه بهار بخت رامي باید
۱ ۱
ای حشم و فنه دل و دن هه وی ی دنل وائن هه
رت | ند تلخازدهنت لطف است وعطا و شهدشبرین هه
:۹
از هجر تو هچو رود جیحوناشک حیران شده مخاوق ز گلگون امک
چون ساغر میموج زنددر چشمم در حيرثم اينکه آب پا خون اش
٩۷
راز دلخود کهمی هفت از خورش دیدم که به بازار فتاده در پیش
گذم ز چه برده سر بر آوردی ز ۳ کف ز هیاننو| کهرفت ازدلداش
۹1۸
اجقبودانکهاش اندرخوان است هرسویدو اندو انو سگرداناست
سفره پرش دست به بیکانه برد در کالبدش روح وی جاناست
٩ 4
(۱
سا از کت نان اسان یکانه دهد حنظلش او مینوشد
س
فرزندمن انچه کفتمش سهلگرفت بگذاشت ره عل و چه جه لکرفت
تمیق اما از غير بشنید سخن طریق نا اهل گرفت
۱
ایدوست بیا مرا بخود دراه بده راهم پسوی آن در و درگاه نده
من کهنه گدا تورا ود خر من ماه اری ۳ و خرمن ماه بده
ف
خواهی تو بپشت اک میخانه بیا گر وصل طلب کنی چو پروانهبی
کر تکیه متکای جم خواهی زد بی خانه و بی لانه و کاشانه بیا
۱
اوازه" هرکه را شنیدن از دور بتر که تو پشنویس در بزمحضود
گویندبهتقلید کهحنظلشهداست_ یازنگی رو سیاه حور مقصود
:۹
باور میا که من زمی پرهیزم بی نش می چسان سحر برخیژم
ی می نتوان ز قبرتن در محشر بر خیزم و شور دبگری الگرزم
۹۰۵
شرین دهنا با فن تلخ مکو من غر ه بپرسم وام از سلخ مگو
ثمل چب قق کوایت فرد ای راهم ایران وطنی زور بلخ مگو
51
خویان ز چه رو عهد ندارند ناه مستان ز چهبر ماه پرانند کلاه
سم ۰ سیم رتسم سم
ا نان هخا زمرق سفن آهونشد: انتان دهند دل نکه واه
ل له جا رفیی و سهر اسور ال 2 3
۱:۷
دهقان پسرا باده دیرینه بیار با ما بصلاح باش و بی کینه بیار
سّ مستمرا که گویت سر جهان تسرد شدم خرقه پشمینه بیار
۵۸
بط تو یگرد مه حصاری دارد ار لشکر هندیان قطاری دارد
بی خار تروئیده کلی در عال هر غنچه خندان سر خاری دارد
۳
9۹ ۲
بلبل چو بشاخ گل غزل سازشود صیبا بکنم هدم و هراز شود
پاده بقدح بنوش خندم گوید هرکس که مرا بنده سرافرازشود
۹.۰
این باده غذای انیانی باشد کش دوده عش حاودانی باشد
ره گم مکن از باده و از ساده من این باده و ساده ام مانی باشد
۱
سر نیه اگر نبود اندر عامٌ می برد ابو جهل ز اد خامم
هشدار ز سر نیزه مشو آژرده کایناستحیاتویادگاراستزجم
1۲
در کوی و بی خانه و بیلانه شدم رزديك ت و گردیدم ۲ بیکانه شدم
تا زلف تو زغبر دل من کردید ی طاقتو بیشکیب و دیوانه شدم
۳ ۱
ای فبله مقبلان خم ابرویت روی و سر سرودان مخالد کویت
ه رکس که زکویتو بکرداندرو در حشر زیارت ناد رویت
11
که تم رمضانشد و کنم شراب ند و بکسترم جوم احباب
ی دیوانه اک ترلد کند باده با
1
* اصل و گر هر که نکردد تبدیل ماهیّت هرکس نپذیرد تحویل
حنظل نشودنی شکر ار مر دراز «ر جنت فردوس کنبدش تتقیل
۱
۱ ۹۹
ورن مرنای شرب انکشت کین . کت تروته مار تسد زودنی
غافل ز مکافات مشو زیرا در پنهان انری باشد و فریاد رسی -
۲
يك ارزن گر ضرر زدی بر مردم آید ضررت بده پرابر گندم
گ رگندم خودخواهیازارزنبگذر نا گاوتو دا پوست نیارند بدم
ات
با اد شین و جام جشید طلپ در نم وفا نش ناهید طلب
در ظلمت هجر و تیرهشبهایفراقی از وصل بتیچشمه خورشید طلب
۰
در دور جهان چه اعتباری باشد دریای عم ۴ کناری باشد
این تاج که ذگس ننهاده بر سر ستخوان سر بز رگ ادی باشد
بش
از آلش هحرت احسترای دارم بر خالد در تو اشتباق دارم
کر رحم کنی بخوانيم بر در خود اندوه و غم وقت فرای دارم
۷۱
پارم چو مهی کشید سرازلب بام گفتا که منم به دلبری طاق وتام
گفتم عجبا پسته دهن ریجان خط غنچه لب و مه چره وسیمیناندام مب
۹۷۲
ِِ من ار باشد می منک بحقارت که بود له کي
در زر نک قالی بود مطیع حالا بنگر بتک که کرده ی
۱۶
۳۹۹
کفر است که بینمتو و بوسی نم پر یام سرور شاد و زر
در اخر پپری و دم دادن جان وی به لب تازه عروسی برع
۱ ۷
باغ و می و فی زهد و ریا یعتی چه با غیر عطا بخود جفا یعنی چه
من ,بر شدمنکردی ازخودداضی کردی هه را ز خود رضا بعییچه
۷۰
تو اگم بباغ فردوس برند خوبان اگر انجا همه بر من گذرند
من کور شوم ا نظر باز کنم تو جانی و دیگران تن بی هنرند
1۷۹
دور آنجهان نست بيكشکل و مدار درگ دشچرخ ۳ وشنستفرار
در سبزهزن جام وبقاونخوشباش مارا عدار چرخ و این ده چکاد
۷۷
.فررند عزیز این سخن ار من لشنو آزرده مکن دل ره ظ رو
ان چرخ کبودشب رویمیباشد که ناج ز جم ربود و تخت ازخسرو
۱ ۷۸ ۱
آسودهگی از سیه رکحمپ رکهدید فارغ ز غم و رنج زمانه که شنید
کاده سی که شد مها شامش بی چاره سی دوید و شامش سید
۹"
<رمساكعشقبازی اسانش چیست. ارا که جر داست آلایش چدست
ی درد هران دل اس تگوباشدریش خواهی| گرآسودگیآسایش چیست
۱ ۵ ۱
دوعا) خای آدمي اسان نیست انا ند شم سکه آنویرانندست.
خواهی | ۳4 آدمی رو عال ساز هم آدم دیگر حغ کمراشطان ندست.
۸+۱
ای کز همه آفریده بر تر باشی حیفاس تکهخود رکزهرشرباشی.
مان و ز خانة دل. اهرفن ترا ۲ مس کنات اقس باکین.
۲+
کی افس شاهیت دا باشد ان کوهس ذاق نا تا باشد.
از نسل فریدونی و گوهی شکنی هر کار که میکنی نو بیجا باشد.
ره
زلفت که قاشا که باد سحر است از حالت زار دل من بی خبراست.
هرصاحب دلیدل وشیدای و شد دل ریفته از کل تو تا کر است.
۹۸4
گیسوی تو بند بر صبا بنهاده دام از پی صید دل ما بگشاده
هندو بچه و حله ها در کارم ینمود و خود ااستادهخوش آزاده
تفن ۱
در جستجوی و ار خرددور شدم در یخردی بدهر مشهور شدم.
روی و قد و مویو نمزهدلدوزت برد از کنم اختیار و جبور شدم
۹+
عیپ دل خود کردم و گنت ای دنیال بتان هی ان ره طی
گفتا که بچشمنيم مست ار نکری سردا ندانی که دهی فرق نببی
۱:۷۲
۷
از رشك رخ نو مهر لرزنده ود مان رخ و خالق و آنبنده بود
هر جا دل بالگ صاف آثینه بود اد شوق نو هچو مرغسر کندهبود
۸۸
ا مهر شرف برآمدی از بامم پر باده ز بی نیازی آمد جامم
غم دارم از انکهزآلشت میسوزم چون خوب نگه بخود نایم خامم
ماه
شام ی کهطلو ع صبحش اندر دنبال شادان شو از انشام و باندوهمنال
هریستوبلندونش ووش استبهم اخر عراد میرسد خود اندال
۱ سً
آن سان تو بز یکه گر بلفزد پایت زهره بادب بیاورد صیبایت
خورسندیت انزمان گشابدرخسار که سنگ فلك سرشکند مینایت
۲ ۹۱
در آرزوی روی و مردم ۳3 چو ن غنچه در آلش بفسردم ۳
با خاله بخفم و ندیدم رویت رود غم و بی شمردم آخر
۲«
ای باد ز عشق من بان ماه یکو انش شو و از شمه" هر اه بگو
کی اف در هر کون ارف فا ی دای
۰
شیرین دهنت مهر سلیان باشد کش مك یر حک و فرمان باشد
با اهرمن و دی وخردمندیپزشات هنگام دهش بهر که یکسان باشد
۱:۸
۹۹ ۱
در باغ توانای ار بتوانی می چین گل شادی که دکنتوای
دوران جو و وان شی برد مخالد اسی بدوان خال. تفاجو میدان
۹۵
ان کس که ادا نکرد دین پدرش از حوزه آدمی بکن در بدرش
برد ادث پدر نداد چون دین پدر نديك مش گر اهل دازی ببرش
۹۹5
من از نفس فرشتکان دور شدم جر یک مهن شاد جبور شدم
چون بار مت بدوش من بنهادند از غفلتوجهلخوش مسرورشدم
ت_
این دل یگدانی مک هکنج استدران آسان نبود که دل بگیرم ازآن
چون چرم کنار کاوه باشد دلقم که ّت جم از عرب کررفتی اسان
۹۹۸ 0
جام می و زهد در خور هم نبود زاهد بر اهل حال حرم نبود
هرکی کهاشدمستسرا پانشناس در ميکده ژد کس مکرم نبود
۹۹۹
من جور جهانی از ,رای تو کلم من بار کرانی از جنای تو کثم
در دیده مندرد توایخوشروزی چشم دل خود بخالك پای تو کشم
ی
اازا کهسکندرشوروزانمیجست بهوده دوید ان ميان لب تست
میخواست پپرسداز من اون کوعش از ظلمت و آب زندگانی ز نخست
(۹
چون مهررختسرشته شددر خاک همواده پریشان و گریبان چاک
ی بالك توق بکشتن هر کهچومن من نیز بدادن سری بی با
۱۰۲
بر ساغر عیشممزنایچرجتوسنگ دانم کهتورا زکجردینیست درنگ
من با تو هميشه داشتم راست روی وراه مدام میرویچون خر چنگ
۱۰۰۳
از دود دم بترس ای چرخ زد ماند بتو روسیاهی از کارت دود
باکید و کج خبز بنوشممی اب با ال" چنگ و نای و با بربطورود
.۱۰
مانند قل سرم بسودات رود گاهی به شیب و کهبالاترود
جان گر برود ز قالم میدانی بانقش بلند قد رعنات رود
ی
در مزرع دل تنم وف باید کاشت جزتخمووفاهرچه کهبایس تگذاشت
ای خوش سر انکهدید بالایبتان خودچوبه دارخولش باسربرداشت
۱۰۰۹
درکش وفاباش چودف حلقه بگوش از ببر سرود دیگران خود خروش
هر چندقفاخوریمکش با انز گش تا ایدت از بام عطا تازه سروش
۱.۷
کام دل از این جهان پر شوربگیر مخشنده بود خدای داداد بصیر
اما شنو ز من مکن ظلم و سم هرگ تو مگو منم غبی اوست فقیر
۱0۰
۷۱۰۰۸
از چاشنی قند لب یار بیاد زان لمل تین تنگ شکرباد بیاد .
هر چند حیا ود مرامانع دذق من ک طایم و نیز بسیار باد
۱۰۰۹
گنج غم تو در دل من تا جا کرد در کنج خرابات مرامآوی کرد
از ننکمک وکهنام من درننگ است وز نام جو کهننگ رایدا کرد
۱۰۰
زانآبروا نکهتتش دردلهست در هو توو رنه کاو هد هست
با تو چه بی که زندگی میکردم کنون ز چهروزندگباطلهست
۱-۱
من باتو بدم مقداس از سایه و نور گاهی عنا دویده و گاه بطور
فریاد ز جسم خاق یی هارم کاو پر دهشده بینمنو بزم حضود .
۱۰۲
بلبل بفنان آمده و من خاموش امد دم نکهچون خم 7 آمدرجوش
طرف چمن و جوی رو انول ب کشت خاموش نشستن نبوددرخورهوش
۱۰۱۳
ننهد بکفت زمانه تا نستاند گام ی ددرت آید و که مر اند
که ب رکفت تو خار دگاه یگل کهاعت و که بنشاند
۱۰
ی باد زمن بگو به ان تازهجوان مارا ز برای بوسی از بیش مران
من بر ار تجربه میکوم فاش هستی تو خزینه داد ادث دگران
۱ ۱۸
۵
۲ اب حیات میتوانی وشید نهتشنه عبر و نه ز بزدان نومید
مکن بفروشي ار حیات دنیا گیری بموض سپس حیاق جاوید
۱۰۹۹
تا برده ز من غمزه فان تو دل ی بر یرد تا سر یکان تو دل
ای زضاعی انظ اتیت: اند ای موم وبا سل اتود
۱۰-۷
ربخ تکی بو اژگونرو یگذاشت خارش مر ا زد ارگل سنب لکاشت
رک اسر وی
۱۰۸
کر مات جهان باختیارت باشد و رت همشه ساز و یادت باشد
خدمت نکینی به خسته افتاده انقدرتومکنتبچهکارتباشد
۱۰-۹
در باغ بیا که سرو شرمنده شود پش قدت ازحیا سرافکنده شود
افکن نظری به پش پا تا ز طرب رگن قدحی گیرد و کردندهشود
۱ ۱۰۳۰ :
چشمترخدنکش ازدلهر رکهگذشت طاقتز کفش رفت وش عقل کات
اهو ی تو را هر انکه دیدیباسر بیخودیدویدروزوشبجانبدشت
۱۰-۱
مانند قلم به سر دواع شب و روز در نار مت صابودسازش وسوز
در کلبه تاد من" با تا گوم تابنده شد افتاب کتی افروز
کلك تو برای بار واغیار وشت این را لسعیر وان کته
من که نه از ام نه از اينم داغ_بامهرتوسرخوش چهمسجدچه کنات
۱ ۱۰۳۳ ۱
تا چرخ هر تو را دشته برشت. با عشق تواب وگلمنداهسرشت.
فشناخته ام با ز سر و سر از با خورسندنهازخوبنهبددلاززشت.
۱۰۳
ه رک که دراین جهان,رشورا مد راحعکه او در عاقبت گور امد
بگشایدوچشم اک زکهروشنباشد ربرا کههراننک هکود کر
۱۰۳۵
تا خانه دل از غم تو وران شد بس گنج کهدرهر طرفش پنبانشد
هر ۳1 هر ازانشکل اشك ازرهچشم در هر صدفی حو مهر ومدتابانشد
۱۰۳۹
ان جا که شهی را تفقیر آن بدهند 1 ادی و راحت به اسبر انبدهند.
من امژه میروم بجاروب کثی تا جای | رک رندان بدهند
۳
مست عرق و شراب خلاً دنم اینقدر بدان عاقل و هشیار نم
می از که ومستیازچهخود حیر ام دریا زده ام هنوز سرشار ليم
۱۰۳۱
۱ از خرقهو تسییحوزجوز وکشکول روحم بخدای خرقه کردیده ملول
تاچند پی نسیه دوم روز و شبان ایخوشچكنقدوچثم مستمکحول
+
9
۱۳۲
شق نه بح خویشتن کار کند گر صلح و با لابه و پیکار کند
عک دگری باشد و او ات کار تا "7 او چهره گلنار ۳
۱۰۳۳
عشق تو مرا علم سخن گفتن داد بگرفت ز خالك و روحماندرتنداد.
در دولت فقر حکمرام فرمود از صبر وطلب کلاءوهمجوشنداد
۱۰۳
ایروی تو کب دل بیدار است کرخار مفیلان رهش دسیاراست.
دل بر سر خار میرود سحجده زنان هر دل نههراندیی که انار اش
۱۰۳۵
از کوی تو از جفای گردونفروم گرهستدودیدهغرقهدرخوننروم.
فا عشق توام خاک و فرمان داده در اش سوزان بلا چون ۶وم.
۱۰۳
کر مکر زمانه هلیم اسوده جامیز طرب باز کنم اموده.
دیاچه عاشقی زو نازه نم تا که د ره رو این ره وده.
۱۳۷
هر شهر که میرومنکاراست نکار هر جای که با نهم بهار است بهاد
ه رگوشه 0 و در آن نکرم پر ور و پراز شورشراراستشراد .
۱۰۳۸
ی و اهل کسان گر چه هه نیستند غیر از مکسان
هر جا که بودشهد بران انبوهند تا بادزنی نه بیبنی از جچله. نشان.
۱۵ 2
۱۰۳۹
پرانه ز هر تجربه کم سخنی از ده رو پا زاد و هرا هر متی
"تا هر که به حر غفلت اندر نبود ده بنند و در نیفتد اندر دستی
۱ ۱۰:۰ ۱
"ان شاعر ساحرم که بافن سیغن از کاك روان نودهام شهد ون
در غن و ترانه بلبل از يك طرغم سمت دگرم غریو و فریاد زغن
۱ ۱۰۱
۰ در مسحجد و میخانه ندیدم جز بار در شعله و پروانه ندیدم جز بار
.در کنج خرابات و کلسا دفتم جان پرود یکدانه ندیدم جز یار
۱۰:۲
"افکن نظری بخاك من تا دم باد از ان نبرد غباد ای بوم تناد
"ران بعد رزوی دامنت بر خیرم از قر تن و ز دل برازم فریاد
۱
از اب حیات اثی بفشاغ یمنی ذلبت بوسه اد بستانم
"یا باده ز عشق تو بشوم جامه تا پالث شود معایب و عصیانم
:۱۰
درميکده میروم که دربانشنیست اخانه کنم بنا که ویرانشنیست
۰ ساجدشوم ان درکهد وکون انچهدران خارح ز محیط اموفرمانشندست
۱۰:۰
"تا خار نروید از زمین پسیاری خندان نشود تازه گلگازاری
: تا کور نکردد از دو دیده یمقوب جامه رسد ز مصر جانش ازی
۱۰:۹
یادل شده کانجور و جفا کت رکن ظلم و سم ازشن لا د ام
هی اش فتنه دا مزن دامن خود ا شوب اش ول تا و و
۱۰
ای دیده زمن شنوجز اوهیجمبین جزيك تن بالك دیکری را مکزین
<ر روضه معرفت چو بنهادی پا غیر از گل راستی گلی را تو مچین
۱۰4۸
ای برده ز دیده خواب مردم به به _ از دیده مرا بریزد انم به به
باشد دل زار من چو دریا پر خون او دا بهوای نو طلاطم به به
۱۰4۹
روی تو بود ایند صنع خدا کر هست ز اضداد ولی غیب فا
ترس کهزاه دل من تبره شود چون تیره شد از اد ندست خطا
ٍِِ
در طی طریق اد دسد سختی تو خورسندیپ و کههست خوش بختیتو
[ لوده مشو که چونمیخانه روی دور از تو شوند از سیه رختی تو
۱5۱ ۱
یاخون جکر اکر طمارت بکنی راب غاز دا ممادت بکنی
در ملکت فقر بران م رکب صبر نه جایچه نفس و حقادت بکنی
۱۰۲
در دجله باده ام فکن ای ساق زاع تو هی شبله بزن ای ساق
کر بر سرمرده ام دسی بي هنگام می شوی مرا بمی کنن ای ساق
۱۰۰۳
(آند مکه سرشت من یی فرمودند صهبای غنام از عط پیمودند.
ای دانثی مراز اول دیدند بر تر ز مقام و قدر من افزودند.
۱۹
برد من گذری بکن چو پا سحری بفزای ینود من ز نار شجری.
اش بنکن بخرقه پاده من تاوارهم از شرو ذ شود بشرکه
۱۰۵۵
مستانه چو اشتر ار دهیدارمپش راهم بنا که وارهم از شوش
ه رکسذز فنایتنبهبي استدوچار من راه فنا پریده ام پشایش
۱۰۹
تا باد بان سوجته دل دارد مهر کی انده و بیم دادم از جود سپهر
۳ جهان بباردم روژو شبان با سنه پذیرم که کنم گلگونچهر
۱۰۰۷
چون خامه مط آمر و سر مس دوان جنون زعرش بر ر هش
از فته مر ندیدم الا جلی انش بردان جمل یکسر هشتم
۱۰۸
از دایره خرد منه با برون_ یعنی دز طریقعشقو شه راهجنون
کرو انا وود کمن داز وز خی وراه رد
۱-۹
مگذاد ز خود ذخیره بهر دکران علمی کهدهدصرفه ببر پیروجوان
مگذا رکه مر شود دار توخشاك چون خشك شوددارتودیگرچه توان
ت۳۹
از کبر و ریا و زهدیسودچهسود از کح روز گار بی بود چهسود
* گرم کهشدی حا کم يك قطمه خالد خدمت نکنیدنو ع موجودچهسود
۱۰۱
«ر باع هر آن شجر کهباری دارد کین و وقارو اعتباری دارد
بار چه ود ننکباغ استودمین فیضی ندهد اک حه داری دارد
۱۰۹۲
در هر شجری ناد عیان می باشد ف نار که جان جان جان می باشد
غرق است شکرفکتهدانمیداند مقصود من اد اوه ان میراشد
۱۰۳
غلفل سیه و خال بتان نیز سیاه آن در شک کیسهو این در دل ماه
برخی ننهند فرق خال از فلفل کودانه روند راه دا از یی دراه
۷۱۰۹
چون ن راه رویبا که چهدسیاراست پوئیدن.ی دلیل بس <شوار است
تحرقی که ور عرش تشاد بگذار وگذ رکدومم 1 آلشباراست
۱۰» ۹
ی خضر به آب زندگی ده نبری کر خودسرو ارچند نوع بشری
<ر ظلمت جهل و وهم تا غوطهزنی از چشمه حیوان تو چه گیریالژی
۱ ۷۱۰۹
۳ گفتم سخن از هر چهو از هر بابی گاهی زغم عشق و گه از بیتابی
هم عام اجتاعی و علم معاش تا هر چه تو جو اند ان ددیابی
۱۵۸
در ر ان و بر بادشاهی :
درفش کویاقی مخت خرو
خوزجود شهی برق فعأن اسف
یرای دیان را
دصرف قددت و حسن مدارا
سر از خالد لد برداشت اران
فشسی 0 تخور خسرو کلاهی
زخاله کوش وفر خ فریدون
سم
عوده ملك ايران را جو وضوان
: برد محر معارف موح بر اوح
کرفت و رفت جهل ازملكمارخت
شب تاأر جهالت شد فرادی
زباکی نت شاه قدر قدر
بهر جایسته پر مرتمی سخنگو
جله فقر دل شکته
ریاعی از هراد افزون بگفتم
۱ عودم طبع وتقدم شه راد
- کتاب ینده وشاه جانبان
کوده رند و
رجت اران خدای
از ان
اسستة 7 ان اش تا گاو ۳
کر از ک گرته 2 از زو
ش اد رم فا اسیان اتعا:
# عدل شه وشرروان را"
روان فرمود آب از سنک خارا"
زکن جهانیان.
شرافت بافت گاه بادشاهی
بر رادری همابون.
بهر گلشن نوده جانفزاق
دم عفریت لست و دست دوان.
فدرت شاه
برامد دار
خردمندان تن قوح در فورح
ز زور بازوی شاه فلك تفت.
زملك معرفت شد کوهساری.
معارف جای خود بگرفت در صدر
بدی اراد شد از هلوی او
ز قید و حس جمل خلق ره
پر يكث گوهر ید ی
چه از حسن معارف هست دلشاد.
چو تحفه مور لنک است دسلیان.
کند گر اعتادالدولة امضا
خرد چاکر وزیر عقل دریان
پس از این شعرها دارم فراوان
که تا ابناء ملك شهرباری
برای بادکاد هلوی روز
ون و خطانی در قوانی
جرا تابرده رنجی در دلسعان
وسال يك هزار و سه صد وهشت
#
2:0 :۱ :990
ِ
کات
۵ هه
0 كت
9 ه
4و
مرا بر عرش رفعت میدهد جل"
ز امضانی به بی حانی دهد جان.
نم طبع و فرستم سوی ایران.
وا کبرند چون مر غ بهادی
شدم با جهل ظلمت خی کین نوز .
ای مان
د ار ور عرفان شد درخشان.
شده دارم
قلم باشوق تا این بت بتوشت.
۳
00
990
غرورباعي خطا
۹ شیربن
۳ شد
۱ کنه
۳۲ روری
سپ انکاون
۴ اراهدر
۸ شادیت شادیاست
۹3 سناردست ستاردست
۱۹۰ وشد
۱:۸ زود هش
و سردم
۳*۸ لجهر ه
۳۳۲ حهحای
صواب | غرورباعی خطا
شبرین | ۲۷۳ کهچر
شه ۳۹ جو دحدند
کند | ۰۱ هت
روزی | ۰۱۰ یکن
انکیون | ۳۸ فسثار
ازامدل | بوه کرددن
۷۹۹ رجفت
۸۲۰ خوره
بوشد ۸۱ غنحه
بژدهش ۵ دد
سردو ۸5۸ ردیز
بابروی | ۸٩٩ آنچه
چهجای ۷ سپش
کلکون | 9۰۸ ترونده
غواست
ی ومع
نس بر